موسیقی نامجو موقع بیحوصلگی ها و کلافگی ها همیشه برام پناهگاه خوبی بوده ...من با آهنگاش عاشقی کردم ، باهاش گریهها کردم و انقدر با خاطراتم درآمیخته که بااهاش احساس نزدیکی زیادی داشتم...
و الان بعد از خوندن افکار بیست سالگیش ،توی بیستوسهسالگی، این نزدیکی فراتر رفته چنانکه گاهی انگار افکار مرا نوشته یا من افکار او را در ذهن داشته باشم! من با این کتاب هم ترسیدم هم انگیزه گرفتم؛
انگیزه اینکه هنوز امیدی برای رسیدن به هدف هست بین همین ناامیدیها، همانطور که آن جوان بیست ساله رسید!
و ترس از اینکه زمانه قرار نیست برگ چندان دیگری آنچنان برایم رو کند...؟
با همه اینها کتابشو که هدیه گرفتم حس "ذوقزدگیِ بیستسالگی" رو تجربه کردم به امید ذوقزدگیِ رفتن به کنسرتش..
"نت های گریه آورم, در کجای هوا گم شد؟
این هالوژن عظیم امید که اینک در من می زند سوسو....
در ذهنم این چه نقشی بست, آن نقش کجا رفت؟
چه امیدها رفته بربادها چه سیلاب ها خفته در بغض ها
هیچ گاه, هیچ گاه
باورم نبود, آن شکاف عظیم دره ی سلطنت آباد را- که بیست سالگی ام به رنج سنجیدمش
این گونه از بازی به دَرَم کند..."