بعضی روزها آدم دلتنگ خدا و دوستان خدا میشود. خدا کند در آن روزها، خواندن نوشتههای این کتاب، فقط به عنوان گپ زدن از عشقی مشترک به درد بخورد و حال کسی را بهتر کند.
اولین بار یکی از مقاله هایش را در نشریۀ حج دانشجویی نهاد رهبری خواندم و نشریه را آرشیو کردم از بس که «وای اگر فصل پروانه شدن نرسد» را پسندیدم. روزگاری بود که اینترنت ها در ایران "دایال آپ" بود و هنوز حتی وبلاگ نویسی هم چندان مرسوم نبود و من متخصص در آرشیو مجله هایی بودم که دوستشان داشتم. اسم نویسنده در ذهنم ماند و بعدها نامش را در میان نویسندگان همشهری جوان دیدم.
کتابفروشی نشر معارف که سر خیابان حافظ باز شد، من هنوز دانشجوی کارشناسی بودم و کتابفروشی سر راه خانه! هر بار که از دانشگاه می رفتم خانه، سری به نشر معارف می زدم و اولین کتابی که خریدم «خدا خانه دارد» بود؛ با اسم مستعار نویسنده: "فاطمه شهیدی"! حس شرلوک را داشتم که از راز یک بانوی جوان سردرآورده بود! فاطمه شهیدی، همان نفیسه مرشدزادۀ همشهری جوان بود. بعدها که روزنامه نگار شدم، فهمیدم رازی وجود ندارد و اسم مستعار، در میان روزنامه نگاران کاملا مرسوم است :)آ
من، خدا خانه دارد و قلم به شدت متعهد نفیسه مرشدزاده را در این کتاب می پسندم؛ آنقدر که پایان دوره کارشناسی، این کتاب را برای همۀ همکلاسی هایم هدیه خریدم.
تفاوت زاویۀ دید او به شخصیت های دینی و قلم توانایی که دغدغۀ آرمان ها را داشت، مقالات (در قالب نثر ادبی) بسیار خواندنی ایی را در این کتاب گنجانده است؛ همراه با حس خوب خواندن قلم نویسنده ایی که آن روزها هنوز بکر بود.
همان روزها اول کتاب نوشتم: «خدا خانه دارد از آن کتاب هایی است که هر وقت دلتنگی می توانی بخوانی و دلتنگی ات را قطره کنی و بباری. شاید چند بار خوانده باشی اما انگار حرفی برای گفتن دارد که با تو نسبتی دیرینه دارد، اگرچه از تو دور است؛ حرفی از جنس درد، از جنس غربت آدمیزاد، از جنس بیتابی و از جنس عشق که این روزها چه نایاب است!»ا
مرشدزاده در مقدمۀ کتاب آورده است: «بعضی روزها آدم دلتنگ خدا و دوستان خدا می شود. خدا کند در آن روزها، خواندن نوشته های این کتاب، فقط به عنوان گپ زدن از عشقی مشترک به درد بخورد و حال کسی را بهتر کند.»ا
معمولا از این جور نوشته ها خوشم نمی آید. نمی دانم بهشان چه می گویند. تمثیلی؟ ولی "خدا خانه دارد" را دوست داشتم چون به قول نویسنده به درد روزهایی می خورد که آدم دلتنگ خدا و دوست های خدا می شود. به درد این روزهایم می خورد. "اویس! من از تو غریب ترم!"، "مسیح من، مسیح تو" و "موسیا! آداب دانان دیگرند" خیلی خوب بودند. "آقای ساربان جوان" هم خیلی غربت داشت.
"...من باید از غم خلخالی که در دوردست ها از پای زنی کشیده اند، بمیرم. چون مرا بزرگ می خواهد."
ما به اندازه یک پیاله گندم عشق هم جانداریم کف دستی دانایی اگر در ما بریزند پر میشویم سرریز میکنیم و غرور از چشم ها و زبان هایمان بیرون میتراود....با ما چه کند این مرد که گنجی را حراج کرده است...؟،
وقتی ی چیزایی رو میدونی و شنیدی اما به طرز حیرت انگیزی برات روایت میشه زاویه دید خانم شهیدی بی نظیر بود یادمه وقتی دستم گرفتم حتی موقع رد شدن از خیابون نمیتونستم چشم ازش بردارم
اینجور متنها نوشتنی نیست، یعنی نمیشود که قلم برداری و بنویسی. خوش به حال نویسنده که واسطهای شده برای بیان هنرمندانه اوصاف خاندان اهل بیت علیهماسلام. کتاب عاشقانهای است در وصف اهل بیت. «من برادر توام» و «مسیح من، مسیح تو» را توصیه میکنم :)
بریده ای از کتاب(۱): فکر کن دلت بخواهد مثل بچه ها پات را بزنی زمین و داد بزنی که من خدایی را می خواهم که همین نزدیکی است. دلت بخواهد لمسش کنی، مثل بچه هایی که دوست دارند برق توی سیم را هم تجربه کنند. دلت هوای خدایی را کرده باشد که می شود سر گذاشت روی شانه اش و غربت سال های هبوط را گریست. خدایی که بغل باز می کند تا در آغوشت بگیرد. حتی صدایت می کند. بابا زور که نیست! من الان یه جوری ام که دلم می خواهد خدایم همین کنار باشد. دم دست. نمی خواهم اول به یک عالم کهکشان و منظومه و آسمان فکر کنم و بعد نتیجه بگیرم که او بالای سر همه شان ایستاده. خب حالا همه اینها را فکر کردی، حالا فکر کن… ( صفحه ۹۵ )
____________ گفت: فقیرم. گفتند: نیستی. گفت: فقیرم! باورکنید. گفتند: نه! نیستی. گفت: شما از حال و روز من خبر ندارید. و حال و روزش را تعریف کرد که چقدر دست هایش خالی است و چه سختی هایی شب و روز می کشد. ولی امام هنوز فقط نگاهش می کردند. گفت: به خدا قسم که چیزی ندارم. گفتند: صد دینار اگر به تو بدهم حاضری بروی و همه جا بگویی که از ما متنفری؟ از ما فرزندان محمد (ص). گفت: نه! به خدا قسم نه. – هزار دینار؟ – نه! به خدا قسم نه. – دهها هزار؟ – نه! باز دوستتان خواهم داشت. گفتند: چطوری می گویی فقیری وقتی چیزی داری که به این قیمت گزاف هم نمی فروشی؟ «چطور می گویی فقیری وقتی کالای عشق به ما در دارایی تو هست؟ ( صفحه ۱۳۴ )