عقربه ی ثانیه شمار روی ۹ درجا می زند… پله ها و پاگرد طبقه ی بالا در تاریکی غرق شده اند. در نور خفه ی سالن به مردی زل می زنم که با چشم های بسته روی تختی فلزی و بدون ملافه دراز کشیده و لوازم جراحی را ردیف کنارش چیده اند، چاقو و قیچی و انبر و چیزهای عجیب غریب دیگر. به شست پای مرد، کارتی گره زده اند. این مرد، روی تخت فلزی مرده و عجیب است که اصلا از او نمی ترسم.
دوازدهم شهریور 1359، در یک روز داغ تابستانی به دنیا آمد! به همراه پدر و مادر و مادربزرگش در روستای نیشهر، در خانهی روستایی بزرگی زندگی میکرد. هشت سال ابتدائی زندگیاش با جنگ ایران و عراق مصادف بود. وقتی شش سالش شد، مهاجرت کردند به خمین. او تنها کسی بود که مشقهایش را وارونه مینوشت! این معکوسنویسی باعث میشد معلمش او را خنگ فرض کند. او حتی در جواب سؤالهای شفاهی هم واژهها را برعکس تلفظ میکرد که این بعدها در رمان «کنسرو غول» تبدیل به یکی از ویژگیهای شخصیت اول داستان شد. بعضی از آثار او موفق به کسب جوایزی چون کتاب برگزیدهی کانون پرورش فکری کودک و نوجوان (1389) و جایزهی ادبی سپیدار (1394) شدهاند. رمان کنسرو غول او در سال 2015 در فهرست کتابخانهی مونیخ (کلاغ سفید) قرار گرفت.
داستان در مورد سفر نیما و پدر و مادرش به شمال و دیدن همکلاسی مادرش و خانوادهشه. برگشتنشون و باز رفتنشون به شمال.
نویسنده سعی کرده از تکنیک راوی غیرقابل اعتماد استفاده کنه و برای اینکه موفقتر عمل کنه افعال رو به زمان حال کار کرده و نه گذشته. در کنارش سعی کرده وحشت رو هم تزریق کنه به داستان. و من واقعا دلم میخواست وحشت کنم اما نشد. :| خب چکار کنم. شنیدن صدای پا از طبقهی بالا یا توهمِ دیدن موجود پرنده یا دختری که سرشو کج و کوله میکنه منو نمیترسونه. اتفاقات بیدلیل و توصیف خشک و خالی توهم تا وقتی به اندازه باشه برای فضاسازی داستان خوبه اما از حد که بگذره مزخرف میشه. یه چیزی میشه تو مایههای خالهبازی و فیلمای درجه سهی ژانر وحشت. از اونجایی که داستان تعلیق و گره نداره، از هر قسمت کتاب به حالت استخارهای سی چهل صفحه کم یا زیاد کنی توفیری نمیکنه. در هر حال آخر داستان به خودت میگی خب که چی؟ غافلگیری هم نداره که تهش با خودت بگی ای جان! راوی گولم زد. از همون یک سوم اول داستان میشه راحت حدس زد مشکل از ذهن خود نیماست. شخصیت سارو لوس و کلیشهایه. مادر فقط کارش اینه بترسه. در مورد پدر: به لطف راوی غیر قابل اعتماد کلا مشخص نشد واقعا بابای بدیه یا نیست و بنابراین شخصیتپردازی بابای نیما هم روی هوا از آب در اومد. فضاسازی ولی خوبه. تکرار حلزون و توت فرنگی اون آخرا دیگه حال به هم زن میشه و همین حال به هم زنی چیزیه که یاد آدم میمونه.
نکته ی دیگه اینکه راوی داستان نوجوانه اما الزاما خصوصیات یه نوجوان رو نداره و اگه سن و سالش رو در نظر نگیریم می تونه بزرگسال هم باشه. ذهنیاتش و نوع نگاهش به تارا یه نگاه معمولی بزرگسالانه است. کارهای تارا هم همینطور. حداقل من چیزی توی داستان ندیدم که بخواد این کار رو توی دستهبندی نوجوان قرار بده. برای کار بزرگسال هم زیادی رو و بدون پیچیدگیه. دیگه نمیدونم چی بگم. در کل خوشم نیومد.
آپدیت: من رفتم اسم کتاب رو گوگل کردم و رسیدم به این لینک خیلی جالب توجه. و این دو تا سوال برام پیش اومد :
یک:اگه این کتاب یکی از سه تا خوبهاست باقی کتابهای توصیهنشده چه وضعیتی دارن؟
دو:اگه این کتاب از نظر توصیهکنندههاش عالیه خود این توصیهکنندهها چه جور نویسنده(ناشر یا مترجم)هایی هستن و چقدر از ادبیات سر درمیارن؟
کلا فکر میکنم این لینک و اطلاعاتی که میشه ازش درآورد خیلی با ارزشه. کافیه فقط اسم توصیهکنندهها و نشری که باهاشون کار میکنن و دایرهی دوستانشون چک بشه. دیگه بیشتر از این نمینویسم. هرکی اهل کتاب خوندن باشه متوجه نکتههای این خبر و خبرهای مشابه میشه. من که چند وقتیه برای ارزشیابی کتاب فقط به تجربهی شخصیم اعتماد میکنم نه توصیهها و تبلیغات این و اون.
نظرات همگی دوستان رو خواندم و در بعضی از موارد واقعا درست فرمودید اما محیطی که در اون کتب رو میخونید تاثیر داره. من این کتاب رو یک سال پیش زندگی کردم/در مقایسه با دیگر آثار نویسنده کاملا متفاوته و در اون گنگ بودن رو حس میکنید و همین طور غریبی خاصی رو احساس میکنید. در دفاع از نویسنده باید عرض کنم که این رمان در واقع روانکاوانه است/اتفاقاتی که برای نیما رخ میدهد در واقع توهمات اوست(در واقع در این نوع مکتب مرز بین واقعیت و خیال حل میشود) در این داستان از مکتب سورئال استفاده شده است که در نوع خود یکی از مهمترین مکتب ها در دنیای هنر است و به نظر من مرموز و جالب ترین. االبته باید اضافه کنم که فلسفه این مکتب که به مخاطب بافتی گنگ و ناشناخته است که در داخل آن معنای عظیمی نهفته . در واقع معنی لغوی آن ورای واقعیت است . واقعیتی در پس واقعیت دیگر نهفته است.
راستش واقعا هدف نویسنده رو از نوشتن همچین کتابی درک نمی کنم! کتاب (به جز چند تا صحنه) حتی برای منی که خیلی راحت می ترسم هم ترسناک نبود، بیشتر گنگ بود، به طوری که وقتی تموم شد خیلی عصبانی شدم. به نظرم هیچ چیز خاصی نبود، تنها نکته ای که داشت این بود که نویسنده به خوبی از پس نوشتناین صحنه های گنگ بر اومده بود و با روح و روان خواننده خیلی خوب بازی کرده بود.
داستان به شدت گنگ بود، هر چند که با چندبار خوندن جریان دستت میاومد. شخصیتپردازیها عمیق بود و قشنگ همه رو میشناختی، نقطه قوت اصلیش این بود. برخلاف جلدش، ترسناک نبود، بیشتر مرموز بود. و هیجانانگیز بود در حالی که کشمکشهای داستان قوی بود.
اگه حوصله دارین یه رمان تالیفی رو چندبار بخونین، پیشنهاد میکنمش.
من برای اولین بار خواهران تاریک رو ۵ سال پیش خوندم و واقعا هیچی ازش نفهمیدم و حتی بهش ۲ از ۵ دادم. ولی الان که خوندمش چون بهش زمان دادم و آروم آروم اجازه دادم شخصیت داستان و نویسنده برام توضیح بدن داره چه اتفاقی میوفته واقعا ازش لذت بردم.