Contemporary Persian poetry by Houshang Ebtehaj "Sayeh". This is the 3rd print of the work originally printed 2016 as the 7th title in "Contemporary Iranian and World Poetry" series. New, Hardcover, 132 pages.
معروف به ه. الف. سایه. او در ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد و ۱۹ مرداد ۱۴۰۱ درگذشت. پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود. ابتهاج سرپرست برنامه گلها در رادیوی ایران، پس از کناره گیری داوود پیرنیا و پایهگذار برنامه موسیقایی گلچین هفته بود. تعدادی از غزلهای او توسط خوانندگان ترانه اجرا شدهاست. ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانهای شد که در آن ایام سرود. بعدها که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران شد، ابتهاج شعری با اشاره به همان روابط عاشقانهاش با گالیا سرود. او همچنین از مهمترین شاعران سیاسی اجتماعی روزگار خود بود. بسیاری از شعرهای او علیه استبداد دوران پهلوی سروده شده بودند. ابتهاج پس از قتل عام ۱۷شهریور در اعتراض به رژیم پهلوی از مدیریت رادیو استعفا داد
آثار سایه هم در آغاز چندی کوشید تا به راه نیما برود؛ اما، نگرش مدرن و اجتماعی شعر نیما، به ویژه پس از سرایش ققنوس، با طبع او که اساسا شاعری غزلسرا بود؛ همخوانی نداشت. پس راه خود را که همان سرودن غزل بود را با پیروی از شهریار؛ دنبال کرد.
سایه در سال ۱۳۲۵ مجموعهٔ «نخستین نغمهها» را، که شامل اشعاری به شیوهٔ کهن است، منتشر کرد. در این دوره هنوز با نیما یوشیج آشنا نشده بود. «سراب» نخستین مجموعهٔ او به اسلوب جدید است، اما قالب همان چهارپارهاست با مضمونی از نوع تغزل و بیان احساسات و عواطف فردی؛ عواطفی واقعی و طبیعی. مجموعهٔ «سیاه مشق»، با آنکه پس از «سراب» منتشر شد، شعرهای سالهای ۲۵ تا ۲۹ شاعر را دربرمیگیرد. در این مجموعه، سایه تعدادی از غزلهای خود را چاپ کرد و توانایی خویش را در سرودن غزل نشان داد تا آنجا که میتوان گفت تعدادی از غزلهای او از بهترین غزلهای این دوران به شمار میرود.
سایه در مجموعههای بعدی، اشعار عاشقانه را رها کرد و با مردم همگام شد. مجموعهٔ «شبگیر» پاسخگوی این اندیشهٔ تازهٔ اوست که در این رابطه اشعار اجتماعی باارزشی پدید میآورد. مجموعهٔ «چند برگ از یلدا» راه روشن و تازهای در شعر معاصر گشود. بسیاری از تصنیفها و آوازهای انقلابی گروه چاووش با شعرها و ترانههای سایه ساخته شدهاند. از جمله این تصنیف معروف که مربوط به پیروزی انقلاب است: ایران ای سرای امید
من شعر را با سایه شناختم و به شعر علاقهمند شدم (البته شعر کمترین چیزی بود که از سایه آموختم). به همین دلیل هم اولین کتاب شعری که شروع کردم به خواندن از سایه بود. این کتاب مجموعهای از مثنویهای سایه است. درست است که سایه غزلسرای برجستهای است و به گمان بسیاری بزرگترین غزلسرای معاصر است ولی مثنویهای او هم بسیار خواندنی است. اشعار بسیار سیاسی است هرچند که سایه مسائل سیاسی را هم عاشقانه روایت میکند. کتاب مجموعهای از یک شعر بلند است که فکر میکنم تحت تاثیر آشنایی سایه با مرتضی کیوان و اتفاقات سیاسی پس از آن است (درست نمیدانم این موضوع را تنها حدس میزنم). من سواد صحبت کردن بیشتر دربارهی شعر و سایه را ندارم و به نوشتن چند شعر از کتاب اکتفا میکنم.
وه که مرگ از زندکی با ننگ به جام زهرآگین همان بر سنگ به
آیینه بر سنگ زد آن خوشنگار تا بر آن پاکیزه ننشیند غبار
پاککن آیینه را، ای پاکجوی! تا بیابی پرتو آن پاکروی
زندگی زیباست ای زیباپسند زندهاندیشان به زیبایی رسند
آنچنان زیباست این بیبازگشت کز برایش میتوان از جان گذشت
توی بخشی از کتاب «پیر پرنیاناندیش» سایه تعریف میکنه که یه بار یه دکمه رو اشتباه زده و یه لحظهی خیلی کوتاهی فکر کرده که بانگ نی رو از کامپیوتر پاک کرده: «گفتم: پاک شده... دیگه ممکن نیست من بتونم این شعرو سر هم بکنم. بالافاصله گفتم: به جهنم که پاک شده... و خیلی از خودم راضی شدم. دیدم باور دارم به این که حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست». این توضیحات سایه برام نمونه واضح و کامل «ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است» بود. عمیقاً به دلم نشست. در مورد خود کتاب هم، بخشی از کتاب هست که من هر بار، واقعاً هر بار که خوندمش، اگر گریه نکرده باشم، حداقل بغض سنگینی گلومو گرفته. انگاری دست میذاره رو زخم آدم و با زبانی که خودت نمیتونستی توصیفش میکنه: باز شوق یوسفم دامن گرفت پیر ما را بوی پیراهن گرفت ای دریغا نازکآرای تنش بوی خون میآید از پیراهنش ای برادرها خبر چون میبرید این سفر آن گرگ یوسف را درید یوسف من پس چه شد پیراهنت بر چه خاکی ریخت خون روشنت بر زمین سرد خون گرم تو ریخت آن گرگ و نبودش شرم تو تا نپنداری ز یادت غافلم گریه میجوشد شب و روز از دلم داغ ماتمهاست بر جانم بسی در دلم پیوسته میگرید کسی ای دریغا پارهی دل جفت جان بیجوانی مانده جاویدان جوان در بهار عمر ای سرو جوان ریختی چون برگریز ارغوان ارغوانم! ارغوانم! لالهام! در غمت خون میچکد از نالهام
چطور مى شود كه كسى در تمامى قالب هاى شعرى، شعر خوب بگويد؟جز اينكه او سايه باشد؟ به جز بهاى بالاى كتاب كه بيشتر به دليل نوع چاپ كتاب است، مشكل ديگرى با بانگ نى نداشتم. سايه ات مستدام اى سايه.
برای کسی که قالب مثنوی و سبک جلالالدین محمد بلخی رو دوست بداره این اثر سایه دلنشین خواهد بود ولی برای من نبود. بیت خوب هم داشت اما انگار قالب مثنوی جادوی هنر شاعر رو نمیتونه نشون بده فلذا به گمان من بیسواد در ادبیات، سایه اون سایهی قدر غزلهاش نبود.
اگر بخواهیم ادبیات و شعر را،یک تندیس یا رخساره از یزدان به شمار بیاوریم،محدود کسانی به اندازه سایه توانای رسم این شکوه را دارند شاید خداوند،خود در آن ها رسوخ میکند که در برگبرگ این کتاب،چه ترسان و حقیرانه اشک ریختم و بغض کردم
یکی دیگر از آثار ستودنی منقش شده از سروده های امیرهوشنگ ابتهاج(سایه) عزیز که بسیار فوق العاده است چه از لحاظ شعر چه از لحاظ وایبی که از خواندن آنها به دست میاریم و چه بسا شکل ظاهری کتاب که بسی متفاوت و زیباست
برای بار دوم هم ۵ ستاره. اولین بار قرار بود هر روز یه شعر بخونم، شروع کردم و به خودم که اومدم دیدم کتاب تموم شد. عاشق اینم که انقدر پیوستگی داره که اصلا متوجه نمیشم کی شعر قبلی تموم شد و شعر بعدی و یه موضوع جدید شروع شد. آقای ابتهاج عزیز روحت شاد!
هنگامیکه در یکی از کتابخانههای مونیخ دنبال کتاب فارسی میگشتم با بانگ نی سر خوردم. تا قبل از او نمیدانستم که سایه مثنوی هم داره و اینکه این مثنوی برمبنای نینامه مولانا سروده شده. برای من که هر روزم با مثنوی معنوی مولانا میگذرد اتفاق جالبی بود. مدتی یکماهی که نزد من دو یا سه بار خواندمش و لذت بردم. ابیاتی محکمی هم داشت که به یادداشت کردن میارزید.
نقش دریا از کران پرداختی تا نرفتی در میان نشناختی خفته بر ساحل ندانی چیست این چون درو افتی بدانی کیست این
شاخهها را از جدایی گر غم است ریشهها را دست در دست هم است تو نه کمتر از درختی، سر بر آر پای از زندان خود بیرون گذار
۲.۵ اولین کتاب شعر زندگیام بود که تا آخرش رو خوندم. یه سری ابیات قشنگ داشت ولی کلا به نظرم تشبیهاتش خیلی دم دستی بودن و این بند کردنش به نی هم کلیشهای بود. البته احتمالا من به صورت کلی با شعر اون هم شعر کلاسیک معاصر خیلی ارتباط برقرار نمیکنم
آنكه از جان دوستتر ميدارمش با زبانِ تلخ ميآزارمش گرچه او خود زين ستم دلخونتر است رنجِ او از رنجِ من افزونتر است ،،،، خارج از آهنگی و ناساز ای نگار گوشمالت خواهد داد روزگار
عطار و مولانا و حافظ را خوانديم و تنها از ظن خود شعرشان را در يافتيم و درك ما بر پايه ي حدس و گمان بود از شعر نابشان. اما اكنون اين مثنوي را انچنان زنده لمس مي كنيم و باورش داريم كه تك تك خوانندگانش مفهوم ابياتش را كاملا حس مي كنند. ايا كم لطفي نيست اين اثر را با مثنوي مولانا مقايسه كرد؟اساسا اين سنجش درست است؟!