ماجرای عاشقیت صفورای عبوس و بداخلاق به غلام لوده و زنباره. آن هم درست روزی که خوشخوشان غلام است، روزی که پاشنهی کفشهایش را خوابانده، موهای فرفری شبقرنگش را روغن زده و به خواستگاری میرود … یکبار احمد شاملو در کتاب «کوچه» این قصهی عاشقانه را به شیوایی نقل کرد و به آن سر و سامان داد و حالا اعظم مهدوی با برداشت آزاد از این قصه، به شخصیتهای دلنشین این قصه جان داد و داستانی با روایتی طنزآلود و لحنی کوچهبازاری بازآفرید.
ای خداا این جلد خیلی خـوب بود!!! مگه میشه اخه همهرو یه اندازه دوست داشته باشم:٬) شعرای صفورا خداا بود.. اصلا اینکه تو این کتاب صفورا رو یه دختر معمولی که نه، زشت نشون داده بودن هم جدید بود برای من🤣 غلامم که رومخ تشریف داشت اوایل! من که فقط دلم میخواست جلو دستم بود تا میخورد میزدمش ولی خب اخرش خیلی کیوت و بانمک تموم شد😂🥺 کلا همه جلدای این مجموعه وقتی به پایان میرسن آدم عزا میگیره واسه یهویی تموم شدنشون..!
اتمام ۰۸/مـهـر/۰۰ 01:59
صفورا خیره که نگاهش میکرد غلام میترسید. از آن چیزی که تهِ چشمهای او بود میترسید. عشق بود آن چیز. خودش میدانست گهگاه سِحر این نگاه صفورا میشود. این نگاه وحشی صفورا که پر از گلایه بود. پر از درد بود. پر از زندگی بود..!
بهونه از صفورا هرچی داری منو بیچارهی بهونههات کن"
داستان این جلد مورد علاقهام نبود، اما قلم نویسنده و نثرش و خلاقیتش جزو بهترینهای این مجموعه اس. علاوه بر ادبیات کوچه بازاری و جذابش، لابهلای متن هم پر بود از شعرهایی که از زبون صفورا سروده شده و بابتش واقعا باید به نویسنده آفرین گفت.
صفورا کراشه منه🙂😂😢اگر میتونستم میپریدم تو داستان یقه ی غلامو میگرفتم میگفتم یا همین الان با صفورا میشینی سر سفره عقد یا ی کاری میکنم بهونه هات از سرت بره😐😂ولی غلام چقد خوب بوددددد خیلی اونم دوس داشتممم ولی صفوراااا الگوی زندگی منههه😂😁اون ممد حسنم خیلی باحال بود ب شخصه زیر پا گذاشتن کلیشه های بد و زشت و خوب و زیبا رو توی این داستان دوست داشتم هرچن خیلیا دوسش نداشتن ولی بنظرم داستان با هموناش خیلی قشنگ شد🌱☘وگرنه بدون اونا معنی نداش وسطای داستان دلم خواست با صفورا میشستیم زیر درخت عرعر شعراشو براش مینوشتم بعد از غلام ایراد میگرفتم یکم برام اَرّه میشد منم حالم جا میومد هی اذیتش میکردم😁😂 صفورا ظاهرش هرچقد بد نشون میداد باطنش هزاران برابر بهتر بود🕊دلش سمندر میخواست غلام میخواست خنده های سنبله رو(ولی خارج از خونه غلام😐😂) مردشدن ممد حسنو ..... شیوه نگارششو خدایی خیلی دوس داشتم دست بازنویسش درد نکنه🙂👌✒ و راستش خیلی خوشحال شدم وقتی ک شنبه امتحان ریاضی حضوری دارم نشستم کتاب خوندم و این کتابایی ک وقتمو براش گذاشتم و خوندم انقد خفن بود و حالم و جا اورد👌برم ببینم شنبه چی میشه😭😢😂
"نميفهميد چه چيزي اش شييه پيرهاست. صفورا نه كه پير شده باشد،بزرگ شده بود.تمام اين سالها،عشق با او كاري كرده بود كارستان. هم اره تر شده بود، هم مهربان تر. هم غمگين تر،هم سرخوش تر.هم پرهيايو تر و هم تنهاتر." خببب! اولاش زياد به دلم نَشِست. ولي فرقي كه با بقيه داستاناي اين مجموعه داشتو دوست داشتم. مثلا دختر اين قصه خوشگل نبود زشت بود حتي . ولي يكم تو توصيف زشتياش وگفتن زشتي به اين خصوصيات خوب نيست. حداقل من دوست ندارم. ولي بازم ارهه اينكه كليشه هارو كنار گذاشته بود دوست داشتم🥺 واينكه تو اين كتاب از جادو پري و اينجور چيزا خبري نبود يه زندگي بود اما اخراش مخصوصا فصل اخر خيلي نشست به دلم خدايا درحدي كه دوصفحه اخر بغض كردمممم😭 بميرم واسه دل صفورااا ولي خب اره يه جاهايي ام تو اره بودن صفورا زياده روي شده بود. ولي دركل آخراش باعث شد اين كتاب به دلم بشينهههيتيت🥺🥺 وجمله اخر كتاب كه كشت منو واي🥺 "صفورا!كاش سمندرمون بزرگ كه شد يك زن براش پيدا كنيم لنگه خودت!"
درحین ساده بودن متن خیلی متن بامزه ای داشت خیلی هم کودکانه نبود اخرشم واقعا قشنگ و گودو(نمیدونم واقعا چه کلمه دیگ ای استفاده کنم)تموم شد. این کتاب و امروز صرفا از کتابخونه دخترخالم برداشتم که حوصلم سرنره چون از کتابم دور بودم ولی پشیمون نیستم پیشنهاد میشه :)
داستانهای کهن ایرانی حس گنجینه میدن؛ گنجینهای که از سالهای دور سینه به سینه نقل شده، تو شبهای سرد و بلند پاییز و زمستون و روزهای طولانی بهار و تابستون، سرگرمی و امیدبخش مردم بودن و بهشون کمک کردن از دوران تنهایی و بیحوصلگی عبور کنن. این داستان هم برای من همینطور بود، حس و حال داستانهایی داشت که وقتی بچه بودیم، هر بار که حوصلهمون سر میرفت یا ناراحت بودیم، مادربزرگم برامون تعریف میکرد تا حواسمون رو پرت کنه. داستان کتاب درباره عشق دختر بدترکیب و بداخلاقیه که عاشق غلام شده و ده ساله پای این عشق مونده. تو این مدت غلام هر سال با یه دختری ازدواج کرده و بعد از مدتی نتونسته تحمل کنه و زنش رو فرستاده خونه پدر و مادرش. متن داستان خیلی روان و جذاب بود و من بیوقفه کتاب رو خوندم، بدون اینکه بینش فاصله بندازم یا لحظهای حواسم پرت بشه. طنزش هم خیلی باحال بود، مخصوصا شعرهایی که صفورا اره برای وصف غلام میسرود :)))) این کتاب رو تو دسته کتابهای حال خوبکن و جالبی میذارم که برای دراومدن از ریدینگ اسلامپ و تغییر روحیه عالیه.
چقدر گوگولی بود :))) اصلا فکر نمیکردم انقدر دوست داشتنی و بامزه باشه💛فکر میکردم داستان عاشقیشون خیلی کم پیچ و تابتر و سادهتر باشه،اما خیلی قشنگ بود.
ممکنه بگیم بازنویسی یه قصه چندان کار عجیب و غریب و خلاقی نیست. باشه. من میتونم حرفتون رو بفهمم. ولی پیشنهاد میکنم هم قصهی اصلی رو بخونین و هم این کتاب رو. شاید فهمیدید چرا بعضی وقتها لازمه که به غذا ادویه بزنن.
نوشتار و کردار و وصف حالاتی که توی این قصه بازتعریف و ساخته شده فوقالعاده هستند.
در یک کلمه بخوام توصیفش کنم: متفاوت! تاحالا نشده بود تو یه کتابی شخصیت اصلی دخترش این مدلی باشه. معمولاً شخصیت اصلی دختر خیلی خوشگل و همهچی تمومه و خب صفورا اینجوری نبود. اما اونم به پایان خوشش رسید^^ عجیب و متفاوت بود و دوسش داشتم. یه ستاره کم کردم چون بنظرم میتونست بهتر باشه و همینطور چون بعضی جلدای این مجموعه قشنگ ترن نمیتونم به همه ۵ ستاره رو بدم.
اولین جلد از این مجموعه بود خیلی اتفاقی خریدم و سر دو ساعت تمومش کردم حس فوق العاده ای بهم دست داد... از عشق بینشون.... و پایانشو که دیوونم کرد🌿🙃 بارها برگشتم و دوباره خوندمش و حس خوب گرفتم🌿🙃 و جمله اخرش....🙃💓 واقعا حالم بد بود و باعث شد از همچی فاصله بگیرم و به دنیای این کتاب سفر کنم🙃🤍 اگه این کتاب رو نمیخوندم شاید به این مجموعه رو نمی آوردم.... از داستان خوشم اومد.... روند داستان اروم و در این حال دل نشین بود🤍🌿 پایانش که آرامش رو زیر پوستم تزریق کرد 💖 یه عشق اروم و بی سر و صدای بلند برای کسی... سر و صداشون رو فقط خودشون میشنیدن🙃🤍 ارزشش رو داره که بخونید🌿 به خودتون آرامش هدیه بدید 🌿🙃
بامزه و حالخوبکن یکی از چیزایی که درمورد این مجموعه دوست دارم اون حس نوستالژیشه یاد دوران بچگیم میافتم که مامان بزرگم برام قصه میگفت باید بخونی، بخندی، و رد بشی
گاد چقد متفاوت بود خیلی طنزش دوس داشتم داستانم خیلی قشنگ بود و خیلی جدید خب همیشه داستان های عاشقانه یخ دلبر خوشگل داره و شاهزاده سوار بر اسب ولی صفورا و غلام اینجوری نبودن☹️ خیلی واقعی بودن هوم؟
((صفورا کاش، این سمندر بزرگ شه یه زن براش پیدا کنیم لنگه خودت)) درست گفتم؟ کتاب دم دستم نیست 🚶🏽♀️
خب اینم چهارمین عشق فراموش شدهی من! این جلد رو خیلی دوست داشتم.(من تو تمام ریویوهای مجموعه😂) صفورا غشغشو و غلام لودگی... اسم کتاب باید این باشه! حقیقتا هنوز عشق صفورا رو درک نکردم. صفورا خیلی خفن بود واقعا بعد عاشق این احمق شده، ولی خب عشقه دیگه! آخر کتاب ناز بود و قشنگ تموم شد و اونجام که اون زینب(درست میگم؟😭😂) رو انداخت بیرون خیلی باحال بود! کلی سر این کتاب خندیدم و حال کردم خدا مرده های نویسنده رو بیامرزه! و به نظرم باید این مجموعه رو بخرید بذارید تو کتابخونتون هر وقت حالتون خوب نیست یکیشو بردارید:) ژلوفن من😂😍 بخدا خودمم دقیق نمیفهمم چی میگم... اما اون چهارتا جلد قبلی به نظرم خط داستانیشون بهتر بود. ولی چهارتا ستاره میدم چون دوستش داشتم.
راستش بخاطر اینکه شنیده بودم تو یلدا و اینا بیشتر میخونن گفتم بیام بخونم ببینم چجوریاست الان فهمیدم چجوریاست:) وای خیلی خیلی خیلی قشنگ بود و قشنگ باهاش زندگی کردم تو این چندساعت و عاشق شخصیتهاشون شدم، مثل همیشه حالوروز این شخصیتها موقع عاشقشدنشون رو با دنیا عوض نمیکنم)) خیلی خوب کانسپت عاشقشدن رو تو صفورا نشون داد، و حتی تو غلام خلاصه که خیلی دوستش داشتم😭
" ننهاش داشت دادوهوار میکرد که چطور حیا نکرده و میخواهد اینیکی دخترش را هم بدبخت کند، که صفورا از پنجره گفت: ننه من ده ساله بدبخت این غلامم. میخوام زنش بشم!"
از قصه های کهن ایرانی : قصه ی عشق فاطمه ارّه(صفورا) و علی بونه گیر ۷ تا قسمت داره: عاشقیت در پشت بام عاشقیت در میدانچه عاشقیت در قابِ در کوچه عاشقیت در امامزاده عاشقیت کنار پنجره عاشقیت در حوض، میان هندوانه ها عاشقیت در اتاق چه جوری ممکنه یه مجموعه اینقدر قشنگ و لطیف باشه آخه. قصه ای که هم غم داره ،هم خنده. صفورا با بقیه ی شخصیت ها فرق داره ، مثل همه دختر های تو قصه نیست.
با وجود اینکه خوانشش افتاد شب یه روز شلوغ، نتونستم به خودم اجازه بدم خوانشش رو به دو نشست تقسیم کنم و یک نفس خوندم تا صفحه آخر
به نسبت سایر کتاب های این مجموعه که خوندم(گل و نوروز - روشنک و سپهرداد) جزئیات بیشتری بیان شده بود؛ با این حال خود روایتش چندان به دلم ننشست؛ وگرنه استفاده از اصطلاحات روزمره قدیم و سادگیش بسی دلنشین بود.
صفورا و محمدحسن رو هرچقدر که دوست داشتم برعکس غلام رو دوست نداشتم. نسبت به دوتا کتاب قبلی که خوندم کارکتر صفورا خیلی متفاوتتر بود و واقعا دوست داشتنی بود «اره، اره، اره اومد، در برید نصف میکنه، له میکنه، در برید»
این داستان به من حسی شبیه به شبهای زیبای یلدا یا چهارشنبه سوری رو داد که کنار مادربزرگت نشستی و داره برات داستانی که سینه به سینه گفته شده رو تعریف میکنه :) عشق پاک و معصوم صفورایی که درک نمیشد حتی روی غلامی که از عشق دوباره فراری بود تاثیر عمیقی گذاشت طوری که زندگی بدون صفورا براش غیرممکن شد.
این قصه از مجموعهای است که هوپا با عنوان «عشقهای فراموششده» چاپ کرده و هر جلد بازنویسی از یک عشق قدیمی است. این داستان هم از یک روایت عامیانه گرفته شده که در کتاب «کوچه» هم با عنوان «علی بونهگیر» آمده. مسئلهای که دربارۀ قصههای قدیمی هست شکل مواجه آنها با آدمها است. مثلاً با نگاه امروزی زنان داستان همگی بدبخت هستند و در خدمت مرد داستان و با اینکه هیاهو میکنند در نهایت در برابر مرد داستان منفعل هستند. به عادت قصههای قدیمی پر از تلخی و نابرابری است و سادهتر بگویم یاد فیلمها و سریالهای دهۀ شصت خودمان میافتیم. روایت هم تقریباً بدون تغییر مانده و نویسنده نخواسته دست ببرد و روایت را امروزی کند و تنها سعی شده سادهتر بیان شود تا قابل درک باشد. با تمام این تفاسیر چنین کتابی را باید خواند؟ خیلی بستگی به خواننده دارد. به عنوان یک داستان از نظر من ارزشی ندارد و میتوانیم به اصل قصهها دسترسی داشته باشیم و سادهتر کردن آن هیچ فایدهای برای نوجوان ندارد چون باز هم فضا غیرجذاب است و قدیمی. حتی خیلی از جملهها و ماجراها را شاید بچۀ امروزی درک نکند. کتاب شاید به درد نوجوانانی بخورد که دغدغۀ کتاب کلاسیک دارند و البته کسی هم کنار دستشان هست که بتوانند باهاش حرف بزنند. وگرنه به عنوان یک قصه برای دیگری من به کسی پیشنهاد نخواهم کرد و مهمترین دلیلم هم غیرجذاب بودنش هست. البته من به خاطر اینکه قصههای قدیمی را خلاصه کرده کل مجموعه را دارم.
داستان راجع به یه دختره مثلاً مودی به اسم صفوراست که عاشق یه پسری به اسم غلام میشه و سالهاست یواشکی ازش خوشش میاد و فقط داداشش محرمه این رازشه. تو این سالهای عشق مخفیه صفورا به غلام؛ غلام چندین بار زن گرفته و همه ی زن ها رو با بهونه هاش فراری داده از خونه اش چون هیچکس مثل اونی که اولین بار عاشقش شد نمیشه. صفورا هم هیچکس به خاطر اخلاق تندی که داشت باهاش ازدواج نمیکرد. ~~~~
صفورا بنده خدا رو هیچکس درک نمیکرد عصبانیتشو و کلا تنها بود،گناه داشت بهش میگفتن اَرّه وقتی خودشون همش اذیتش میکردن🥲 هی بهش میگفتن اره نشو،یا خدا داری اره میشی،خوب همش حرصش میدادین لعنتیا😂😭
اون قسمتی که زینب اومده خواستگاری صفورا واسه باباش که کلفتی کنه واسشون و صفورا افتاد به جون زینب بامزه بود😹 اسپویل👇🏻👇🏻👇🏻
آخرش که غلام بالاخره عاشق صفورا شد هم قشنگ بودددد.
مادرم هم این کتاب رو خوند و گفت داره آروم آروم میخونش که زود تموم نشه. کل باغ کتاب رو گشتم کتاب های مشابه این با متن طنزآلود و لحن کوچه بازاری و فضای شیرین گذشته نه چندان دور عصر معاصر پیدا کنم. اگر کسی میشناسه ممنون میشم کامنت کنه.