مأمورهای اعدام، تازهترین نمایشنامهی مارتین مکدونا که نخستین بار پاییزِ سالِ 2015، در لندن روی صحنه رفت، قصهی زندگیِ هَری است، مردی که همهی عمر دلش میخواسته بهترین مأمورِ اعدام کل انگلستان باشد ولی همه فکر میکنند این لقب حقِ رقیبِ او است. حالا روزی است که قانونِ اعدام کلاً دارد برچیده میشود و همه توی باری متعلق به خودِ هَری جمع شدهاند تا نظر او را دربارهی این لحظهی تاریخی بشنوند اما این وسط غریبهای هم میآید تو که قصدش گوش دادن به حرفهای هَری نیست، غریبهای که سرنوشتِ خودش و کسانی دیگر از این جمع را برای همیشه تغییر خواهد داد.
While still in his twenties, the Anglo-Irish playwright Martin McDonagh filled houses in New York and London, was showered with the theatre world's most prestigious accolades, and electrified audiences with his cunningly crafted and outrageous tragicomedies.
از تمام فیلمها و نمایشنامههای مارتین مک دونا فقط یک تجربهی دیگه باقی مونده. سعی کردم سه سال این مسیر لذتبخش رو کش بدم که هربار بیشتر شگفت زده بشم! مامورهای اعدام جزو ۵ ستارههای مکدونا بود؛ نسبتا متفاوت با یه دیالوگ پایانی شکوهمند.
جادوی قلم مک دونا! تو هر نمایشنامه ش چنان منو حیرت زده میکنه که گاهی با خودم میگم این بشر مگه چقدر ایده برای نوشتن داره! به فرموده خودشون یه عالمه فیلمنامه دارن که میخوان فیلمشو بسازن ولی فعلا جوونن و باید خوش بگذرونن و بعدا که پیر شدن فیلما رو میسازن. :) این نمایشنامه مک دونا هم طنز تلخ و خشونت رو به همراه داشت و آدم هایی که خشونت براشون عادیه رو اینقدر خوب به تصویر کشیده که حیرت زده میشم.. اگر هنوز سراغ مک دونا نرفتید حتما برید و همه ی آثارشو بخونید
اینجور که من دارم همه نمایشنامههاتو میخونم، مشخصه که افتادم توو دام عاشقیت آقای مکدونا؟ ..............
"داستان دختر دیوانه و مرگ مفاجا" یکی بود یکی نبود. دختری بود که اصلا معمولی نبود. استعداد عجیبی توی دیوونگی داشت . همه عاشق همین دیوونگیش بودن. ستایشش میکردن. ازش میخواستن براشون قصههای باورنکردنی بگه. اونا عاشق قصههاش بودن. یکروز دختره خسته شد و خواست ديگه دیوونه نباشه. خواست ديگه قصه نگه. ولی میدونید چی شد؟ همه ازش متنفر شدن. دل دختر شکست. هزار تیکه شد. آخه خیلی حرفای بدی بهش زده بودن. یکروز صبح توی شهر خبر پیچید که دختر میخواد یه کار دیوانه وار جدید کنه. همه با اشتیاق جمع شدن به تماشا. دختر رفت بالای کوه، بلندترین کوه اون شهر، و لبه عمیق ترين پرتگاه ایستاد. براي مردم که داشتن تماشا میکردن دست تکون داد و بهشون گفت این اخرین نمایشه. امیدوارم ازش لذت ببرید و خودش رو پرت کرد پایین. همه مردم وحشت زده و متعجب دهنشون باز مونده بود. انتظار این حد از دیوونگی رو نداشتن. هنوز توی شوک بودن که دیدن دختر پرواز کنان از پرتگاه بیرون اومد و بدون اینکه نگاهشون کنه بال زد و رفت.بعداز اون ديگه هیچوقت هیچکس دختر رو ندید و هیچی ازش نشنید. مردم شهر هم یادشون رفت یه زمانی یه دختر غیرمعمولی و دیوونه اونجا زندگی میکرده.
خیلی بیمحتوا بود بنظرم. ماجرا راجع به یک مامور اعدام هست که خیلی عقده بهترین بودن در زمینه کاریش (یعنی در زمینه مامور اعدام بودن!) داره ولی در عمل اینطور نیست. یک مشت شوخیهای کوفتی و مکالمات کوفتی و آخر هم اعدام یک بیگناه کوفتی.
الحق که آدمیزاد گرایش شدیدی به خشونت داره. فقط باید درصد مناسبش رو با طنز و شوخیهای مبتذل ترکیب کنی. بنظرم مارتین مک دونا خوب این فرمول رو پیدا کرده. پ.ن: آقا من واقعا سر در گم هستم. تو اینترنت هم گشتم، جز یک مشت تعریف و تمجید چیز دیگهای پیدا نکردم. اگر چیزی بوده که ما نفهمیدیم، خوشحال میشم یکی بیاد و ما رو از گمراهی در بیاره.
نمایش با صحنهی اعدام یک متهم شروع میشه که مدام تاکید داره بیگناهه. در صحنهی بعد در بارِ همون مامور اعدام مدتها پس از صحنهی اول، خود مأمور اعدام و دوستاش و خبرنگاری راجع به قانون لغو اعدام صحبت میکنند که مرد مشکوکی هم اونجاست و این مرد مشکوک یک فرد بی ربط به ماجرا نیست... خب اول بگم که من این نمایشنامه رو نداشتم و قبل از ابتیاع (همیشه دلم میخواست از این کلمه استفاده کنم) اومدم نظرات اینجا رو خوندم که گویا از ترجمه راضی نبودند بنابراین تصمیم گرفتم انگلیسیش رو بخونم و وقتی داشتم جستجو میکردم دیدم که عه! تئاترش در لندن اجرا شده و خب بهتره انگلیسیش رو ببینم تا بخونم! لذا من این نمایشنامه رو نخوندم، دیدم و به نظرم دیدنش خیلی جذاب تر از خوندنش بود. جدای از خود نمایشنامه و بازی بازیگران که عالی بود، چه طراحی صحنه و دکوری! برگ ریزان... خلاصه که بسیار لذتبخش بود، یک تئاتر طنز مریض، خیلی مریض
چقدر خوب مینویسه مک دونا، چقدر خوبین شما آقای مارتین مک دونا. هرچی بیشتر ازش میخونم، بیشتر دوستش دارم. هرچی بیشتر ازش میخونم بهتر دستم میاد کی باید به مک دونا پناه ببرم. کی؟ وقتی دلم میخواد چندنفر بشینن کنار هم و در حین سنگینی و وخامت اوضاع، به هم چرت و پرت بگن و فضا اون فضایی نباشه که انتظارم تعریف میکنه. یا بهتر بگم؛ توی نمایشنامه های مک دونا، اصلا قرار نیس هیچ چیز اونطور پیش بره که تاحالا خوندین و شنیدین، و همین از نقاط قوت و قشنگی هاش به حساب میاد.
با مک دونا میتونین به اتفاقاتی بخندین که شاید هرگز فکرشم نمیکردین بتونین بهشون بخندین... و این همون جادوی لذت بخش مک دوناس.
یه چند تا آدم روانی، یکی که از همه روانیتر هست و یکی دو تا صحنهی محدود و جادوی مکدونا. مارتین مکدونا با این فرمول ساده هر بار خواننده رو مبهوت میکنه. حقیقتاً خوندن مکدونا لذتبخش.
نمیدونم توقعم از مک دونا و خشونتش بالا رفته یا شایدم بقیه رو با مرد بالشی مقایسه میکنم یا چی اما دیگه نمایشنامه ها دیگه برام لذت بخش نیستن ☹️☹️☹️☹️ راستی!تو این کتاب اصلا کلمه"لعنتی" نبود. همینم سانسور شد یا مک دونا استفاده نکرده؟(مگه میشه🤭)
اولین بار بود که متن غیر ترجمه ای از مک دونا خوندم. میتونم با اطمینان بگم هرچقدرم توی متن ترجمه از «کوفتی» و «لعنتی» استفاده شه، باز هم عمق بی اعصابیِ زبون اصلی رو نمیرسونه. مک دونا اینبار با طنز بسیار تند و تلخش داستان دو مامور اعدام رو میگه. طعنه آمیز ترین بخش داستان، شهرت این دو مامور اعدامه. رقابتی که مردم در رسانه دنبالش میکنن و وقتی بحث موفقیت عملکرد مامور اعدامه، ماموری که در زمان تنعم و فراوانیِ محاکمه ی نازی ها کار میکرده چهارصد نفر از دیگری جلو میفته. این مامور کهنه کار به زعم مامور جوانتر، موهایش بوی مرگ میدهد اما این بو رو فقط هری حس میکنه. انگار وقتی کسب و کارت مرگ است، هرچی موفقتر باشی، بیشتر بوی مرگ میدی. بویی که فقط کسی که اونم توی بیزنس مرگه حس میکنه. شاه دیالوگ داستان هم بنظرم پایانشه: -بنظرت بالاخره متجاوز و کشتیم ؟ - آره قطعا یا این بوده یا قبلی دیگه - آره احتمال زیاد یکی از اینا بوده. شایدم هردو، شایدم هیچ کدوم - آره، قضیه ی عدالت همینجوریه دیگه. با همه ی این اوصاف من کمی ناامید شدم. بعد از اثر حیرت انگیز مرد بالشی، در بروژ و سه بیلبورد انتظار بیشتری داشتم. انتظار داشتم شخصیت ها قشنگ تر لا به لای هم پیچ بخورند، شخصیت پیرپوینت نقش مهم تری از چند دیالوگ ایفا کنه، و شخصیت مسترمایند مونی، نقشه ی هوشمندانه تری داشته باشه. گرچه یکی از هنرمندی های مک دونا، همین توی ذوق زدن ها و چرخش های داستانیه.
مارتین مکدونا با «مامورهای اعدام» یه بار دیگه نشون میده که استاد ساختن دنیاهای خاص و آدمهای عجیبغریبه. فضای این نمایشنامه یه فرقهایی با کارهای قبلیش داره؛ به عنوان مثال اون خفگی و تاریکیای که تو «ملکه زیبای لینین» حس میکردی اینجا خیلی کمتره، اما رد مکدونا هنوز همهجاش هست. از دیالوگهای تند و مستقیم گرفته تا موقعیتهایی که بین خنده و ناراحتی گیر میکنی.
داستان تو سالهای بعد از لغو مجازات اعدام تو انگلستان میگذره و محور اصلیش هَری، یکی از آخرین جلادهای رسمی کشوره. مکدونا این شخصیت رو با یه ترکیب جالب از غرور، خشونت، و طنز تلخ ساخته. اطرافش هم کلی آدم عجیب هستن که هرکدوم یه جور دیوونگی خودشونو دارن. چیزی که خیلی برام جالب بود اینه که توی دنیای این نمایش، حتی وقتی یه آدم تصمیمی خیلی عجیب میگیره یا رفتاری میکنه که از بیرون مضحک یا ترسناک بهنظر میرسه، برای خودش کاملاً طبیعیه. این یعنی ما داریم وارد منطق اون دنیا میشیم، نه اینکه شخصیتها قراره با منطق دنیای واقعی ما رفتار کنن و این مهارت مکدوناست.
با اینکه فضا روشنتر از بعضی آثار دیگهشه، ولی زیر پوست ماجرا همیشه یه تنش هست؛ یه حسی که انگار هر لحظه ممکنه اتفاقی بیفته که همهچی رو زیر و رو کنه.
از متن کتاب: آلیس: "نگران بودن"، چیز خوبیه، نیست، "نگران بودن"؟ "نگران بودن" یعنی دوستش داری،نه؟ یعنی برات مهمه.
آرتور: آره گمونم. به هرحال من میرم بشاشم؛ نگه داشته بودم تا الان.
لوین مطلبی دارد که میگوید : عشق تنها عمل عقلانی { منطقی } است خب اگر این جمله را به مک دونا نشان دهیم او در ابتدا با سکوتی سرخوردگی واضح خویش را برایمان یادآور میشود. سپس بعد از اینکه از حماقت آشکار این جمله خسته شد به جوش می آید و میگوید : عشق ؟ عشق لعنتی ؟ معلوم است چی میگی ؟ خشونت و خون ریزی و پاشیدن مغز یکدیگر به دیوار عمل عقلانی است مردک .
در ابتدا باید بگویم از مک دونا بسیار راضی ام . هم از فیلمهایش و هم نمایشنامه هایش. از فیلم کوتاهش و دو فیلم آخرش و محشر بودن سه بیلبورد که بگذریم من تابستان سال پیش با پدیده ای به نام تکنیک سایه که در راستای تقویت مهارت شنیداری و گفتگو پیاده میشود آشنا شدم. در بروژ را بیست و پنج بار دیدم و برایم تبدیل به آن فیلمهایی شد که رویش تعصب دارم { مگر فیلمی را بیشتر از چهار بار ببینی این طور نمیشوی ؟ } از آن فیلمهایی که حتی اگر ضعف آشکارش جلوی چشمت مانور بدهد باز از دیدن دوباره ی آن کف و خون قاطی میکنی !
فعلا چهارتا از نمایشنامه هایش را هم خواندم و این یکی را بیشتر از همه دوست داشتم . مک دونا به نظرم قطعا قلم همچین جادویی ندارد . بلکه قلم کثیفی دارد ولی از کثافت قلمش در رساندن آن چه میخواهد برساند به نحوه احسنت بهره میگیرد. برایم صحنه آخر این نمایشنامه، آخرایش این مطلب را شدیدا ثابت کرد. نکته دیگر جالب توجه در نمایشنامه هایش این است که معمولا در پایان بندی به هیچ وجه در درست شدن و به راه راست هدایت شدن کاراکترهایش علاقه ای ندارد . چهار تا نمایشنامه ی دیگر هم دارد که در اسرع وقت میخوانمشان.
مامورهای اعدام نه به اندازه سهگانههای پیشین مکدونا خوب بود و نه به اندازه مراسم قطع دست در اسپوکن، معمولی. چیزی بین 4 تا 3.5.
مامورهای اعدام پیرنگی نسبتا عادی داشت: داستانی از مامور اعدامی به نام هَری وِید که مردی عقدهای و سرخوردهاس، چرا که همیشه جایگاه دوم را در ردهبندی شغلش دریافت کرده. حتی کسانی که قرار است اعدام شوند به کار او خرده میگیرند و دنبال نفر اول هستند مه کار رو بهتر انجام میده؛ یعنی اعدام کردنشون!
اما کلیت نمایشنامه رو شاید بشه یه مانیفست زیرپوستی علیه مقوله اعدام دانست. یا شاید در معنای نمادین و وسیعترِ نمایشنامههای مکدونا، هرگونه اعمال خشونت بیتناسب و بیعلت. در ابتدای داستان از خبر ملغی شدن اعدام میخونیم و در اواخر نمایشنامه، از آدمی عجیب که معلوم نیست دقیقا در پی چیه ولی سرش درد میکنه تا با هری وید در بیفته و پوچ بودن و ابتذال سیستم فکری اون راجع به یک عمر اعدام کردن رو بکوبونه تو صورتش. شاید بشه زیاد صحبت کرد راجع به این نمایشنامه ولی چون زیاد اسپویل میشه داستان، از خیرش میگذرم. فقط بگم که نوشتهای با چفت و بست بود و پایان نسبتا جالبی داشت.
اگه نمایشنامههای پیشین مکدونارو نخوندید، به هیچوجه پیگفتار مترجم رو نخوندید که کل داستان این نمایشنامههارو توش لو میده. ولی اگه خوندید، تحلیل بدی نیست و جالبه.
دوستان؛ همینکه تصمیم گرفتم کتابهارو قضاوت نکنم و ازشون انتظار نداشته باشم با یکی از سرسختها مواجه شدم. اگه خواستید این نمایشنامه رو بخونید واقعا بذارید روندش پیشبره و انتظار هیچی نداشته باشید، چون دقیقا خلافش بهتون ثابت میشه. :)
خیلی جالب، نگران کننده و تاثیرگذار بود. کاراکترها هر کدوم به نوع خودش کاملا متمایز، واقعی و غیر سطحی بودن. در کل دوسش داشتم و حتما باقی کارای نویسنده رو هم به لیست خواندنی هام اضافه خواهم کرد.
A great play: in turns mad, madcap, acerbic, outrageous, and unexpected.
McDonagh’s madcap humor: Here’s Hennessy (an accused murderer), waiting for the noose, in conversation with Syd (the hangman’s assistant): Hennessy: ”I’m getting hung by nincompoops!” Syd: ”You’re getting ‘hanged’ by nincompoops.” Hennessy: ”I’ve heard all of it now! Correcting me English at a time like this!” (p. 13)
Here’s Harry (a hangman), touting the merits of hanging over other execution methods: ”There are some fellas out there who are bad ‘uns, and if the courts say they’ve got to go they’ve got to go, but if they’ve got to go they’ve got to go by the quickest, most dignified and the least painful way of going as possible. That, in my book, in most normal people’s books, is hanging.” (p. 36)
McDonagh’s acerbic take on casual toxic male sexism: Clegg (a local journalist): ”There was another woman attacked in the Norfolk last year, out Lowestoft way, the police are saying, bore lot of the hallmarks of the Hennessy killing . . .” Harry: ”They’ll always be women attacked, lad. It’s just the nature of men, int it? In Lowestoft especially, there’s nowt else to do. You soon get bored of miniature golf!” (p. 40)
And McDonagh’s equally acerbic take on maternal love: Shirley (Harry’s teenage daughter): ”I don’t mope, Mam!” Alice (Harry’s wife and Shirley’s mother): ”Boys aren’t interested in mopey girls, or shy girls. Or, if they are, then they’re interested in mopey girls who are drop-dead gorgeous, so they can put the mopey to one side.” Shirley: ”But I’m pretty on the inside, Mam!” Alice: ”But you’re not though, love! You’re moody on the inside and mopey on the outside. No boy wants that combo. So think on.” Shirley: ”Think on, what? A frontal lobotomy?” (p. 43)
And Shirley and Alice’s unexpected discussion of sex: Shirley: ”It int nowt, is it, mam?” Alice: “What int nowt, love?” Shirley: ”Sex and that. I thought it’d be all angels and Elvis but it’s not, is it, it’s just fumbling and sad and then he doesn’t even love ya a half hour after.” Alice: ”That’s about the size of it, aye.” (pp. 103-4)
Finally, the hangmen reflect on justice: Harry: ”Well, it were definitely either him or Hennessy, weren’t it? So, y’know, close enough." Syd: ”Aye, it were more than likely one of them, weren’t it? So . . .” Harry: ”Aye. Or both of them perhaps. Somehow.” Syd: ”Or neither.” Harry: ”Aye, or neither. I suppose that’s just the way it goes, int it? With justice. Ah well. You get arms, I’ll get legs.” (p. 107)
Šta radi dželat (koji samo besi) jednom kada ukinu smrtnu kaznu? Koga će da veša kada vešalo postane samo još jedno drvo? Dakle, tipična Mekdanina (ili je pak Mekdonina) drama. Nije mi se dopala koliko jedina druga njegova drama koju sam pročitao (izuzev filmova), The Pillowman. Možda zato što je ova dosta jednostavnija, možda zato što mi se čini da ima puno praznog hoda, što je čudno za Mekdanu koji uglavnom potpuno iscrpi svaku scenu, te možda samo meni nešto promiče. Ali uprkos tome, ovo je i dalje prilično krcato (crnim) humorom, pozitivno zbunjujućim, pa i tragičnim ne-baš-cvećkama od likova.
سبک نمایشنامه های مک دونا اینجوریه که یه اتفاق بزرگی افتاده اما این اتفاق بین یه عالمه شوخی های بی ربط، دیالوگ های الکی و بی هدف و واکنش هایی که اصلا متناسب با اون اتفاق نیست قایم شده. هیچ کدوم از شخصیت های نمایش نامه متوجه نیستن وسط چه اتفاق بزرگی هستن انگار هیچ چی براشون اهمیت نداره. تمام لذت خوندن نمایشنامه هاشم به همینه که این داستانو از بین این همه هرج و مرج بخونی. این نمایشنامه هم تو همون تم و محیط سبک مک دوناس حتی کثیف تر. موضوع کتابم حقیقت و عدالته. چطوری بدونیم حقیقت چیه کجاست، اگر هم نفهمیدیم مهم نیست عوضش به سبک خودمون عدالت رو اجرا میکنیم
این طولانیترین اثر مکتوب مکدوناست و شاید سیاسیترینش. در مامورهای اعدام مکدونا سلاح کشتار جمعی همیشگیش یعنی طنز رو برداشته و با یه حالت ابزورد به اعدامهایی که بعدها مشخص شده محکوم بیگناهی داشتهن تیکه انداخته و در واقع کل حکم اعدام سیستم قضایی بریتانیا رو به باد انتقاد گرفته. جدای از اون، مامورهای اعدام تا جایی که تونسته به واکاوی زندگی دستاندرکاران اعدام پرداخته. از نزدیک همراه انسانهایی شده که کارشون قتل حکومتیه. جالبه که مثلاً توی آمریکا هیچوقت کار اعدام بر عهدهی یه نفر نیست و تیمی متشکل از پنج شش نفر پروسهی اعدام رو جلو میبرن تا بار وجدانی ماجرا رو دوش کسی سنگینی نکنه. بریتانیا ولی مامور اعدام داره. کسی که کارش دار زدنه و عموماً توی همون سلول زندان هم انجام میشه. یعنی زندانی رو نمیبرن به سکوی اعدام، اعدام رو میارن پیش زندانی. خلاصه که برای طرفدارهای همیشگی مکدونا اثر نابیه و همهی چیزهای همیشگیش رو بهتون تحویل میده. به علاوهی مضمونی ضداعدام که خیلی جالب تصویرسازی میشه.
چیزی که تو همه آثار مکدونا، چه در سینما و چه در ادبیات مشاهده میشه، خشونت زیاد به همراه راه رفتن بین مرز کمدی و تراژدیه یعنی اون اتفاقات تلخ و خشن رو به زبان طنز بیان میکنه تا برای مخاطب قابل هضم باشه