به فاجعه هنگامی که بی گاه و یا به گاه می اندیشی یا به یاد می آید خود به خود، بی رخصتِ از خیالِ تو چه می شود کرد آنگاه که هر ملاحظه ارجاع می دهد ذهن را به تجسم تصویرها و بریده هایی، تکه تکه، سایه روشن، پیدا و ناپیدا که بیرون می ریزند؛ در خیال اگرچه در انسجامی کامل اند، اما چه بسا که از نگاه بیرونیان این گونه نباشند، سراسر آشفتگی ست؛ اما همه بر یک محور استوارند، گیرم به مویی بند و اینْ تو در این تلاقی های آنچنان بی ربط، اینچنین مربوط ترینِ لحظه ها را کشف می کنی به فاجعه می اندیشی تا بلکه پس از بی نهایت بار در کنار هم چیدنِ بریده ها بتوانی شمایلی دقیق رسم کنی تا سرانجام درکش کنی، بفهمی کالبدش را! اما انگار غافل می شوی که فاجعه اگر فهمیدنی بود که دیگر فاجعه نبود! تنِ شریف نبود، نورسته نهالِ جان نبود که به خاکِ سرد بخفتد، خون سرریز کند به زمین، زمینِ سرد در زمینه ی فراموشی و تو هنوز و همیشه درکش نمی کنی. رطوبتِ خاک را که نشت می کند به کفن، و صورت که چشم ها را به ابد بسته است، دندان های شکسته بر بریدگی لب ها را مگر می شود درک کرد؟ رگهایی را که خونْ فورانِ بی پناهی می کند را، بریدگیِ وریدهای گردن را، و قلبی را که نمی تپد مگر می شود فهم کرد؟ مادر که جانش بر می آید و آهش هیچ نمی کشد! دریغا دریغا دریغا که آن را درک نخواهی کرد. و راستی تو بگو تن را مگر چقدر تاب می آید از هذیان و هزیمتِ این تصویرها این یادها، مگر چقدر... مگر... تمام
«در سفر» به نوعی ادامهی منطقی کتاب قبلی مهشید امیرشاهیست بنام «در حضر». مانند همان، سخت بشود این یکی را هم به عنوان رمان طبقهبندی کرد. بیشتر مجموعه یادداشتهاییست دربارهی آدمهای دور و برش و احوال جامعهای که در آن زندگی میکند: پاریسِ دههی شصت. آمیخته به مقادیری خالهزنکی. کتاب قبلی مربوط به سالهای قبل از انقلاب است و اوایل انقلاب و منتهی میشود به مهاجرت نویسنده به پاریس. به قول خودش تبعید (مسخره نمیکنم، اما اینطور که من از این دو کتاب فهمیدم خطر جانی خانم امیرشاهی را تهدید نمیکرده، بلکه با هیستریای رحمانی سالهای اول انقلاب مطلقا سازگاری نداشته، و برعکسِ میلیونها زن دیگر نپذیرفته که خودش را با تعریف ج.ا از زن وفق بدهد یا به نوعی دورش بزند، و البته امکان ترک وطن و زیست در جایی دیگر را هم داشته؛ گزینهای که برای میلیونها نفر دیگر اینهمه مهیا نیست⏤علیرغم همهی اینها تصمیمش قابل احترام است). لذا آن کتاب اولی اقلا از لحاظ سالهایی که پوشش میداد برایم جالبتر بود. اما این یکی، منظورم در سفر است، مربوط است به این سالهای تبعید در پاریس.
آدمهای کتاب که بعضا در حد دالی موشه حاضر میشوند و بعد غایب، عمدتا مستعار هستند. شاید بتوان راحت فهمید کی به کیست. حتی منِ بیمیل هم اواخر کتاب فهمیدم که خان همان شاپور بختیار است. اما جز اینها کتاب برایم جاذبهی زیادی نداشت. شاید بتوان دوران قدیمِ شکلگیری اپوزیسیون خارج از کشور را در این کتاب رصد کرد. آن هم نه با دقت، صرفا اسمی اینجا، شرح اتفاقی آنجا؛ از وحدت و پیوستگیای که در شان کتابی ۴۰۰ صفحهای باشد خبری نیست. صرفا اطناب. از دهان بانویی که فارسی را خوب مینویسد اما اینقدر خشم در خودش تلنبار کرده که دیگر تقریبا نمینویسد، نیش میزند. بعد، از همین مقر والا که بر آن تکیه زده و احدی را آدم حساب نمیکند، جایی از کتاب از مقالهای میگوید که قلمی کرده… منتظر بودم که حالا چه جادوگریِ تحلیلی/تحقیقیای قرار است عرضه کند. بزرگوار جامعهای که در ۱۹۸۴ اورول ترسیم شده را با جمهوری اسلامی قیاس میکند و نتیجه میگیرد نعل به نعل عین همند. یاللعجب.
کتاب یک پیشگفتار هم دارد و با شعر کدکنی شروع شده: ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشهها… شاید اگر کمتر از این ملول وعلاف بودم با همین پیشانینوشت باید بیخیال خواندن مابقی کتاب میشدم، اما نشدم. فارسی خواندن را دوست دارم. خودِ نویسنده در پیگفتاری آخر کتاب نوشته: «من در تبعیدگاه بیآفتابم، در انزوای مطلق اطاق دلگرفتهام که پنجرهاش بر هیچ شاخهی درختی سبز، یا گوشهی آسمانی آبی باز نمیشود، به صدای بلند با خودم حرف میزنم فقط به این منظور که پژواک کلمات فارسی را دوباره بشنوم.» گمانم مرض من هم چنین چیزی بود وقتی صفحه پشت صفحه با خواندن این کتاب ضخیم به بطالت گذراندم. ای کاش حداقل از همین انزوا و تبعید خودخواسته⏤از خودش!⏤بیشتر حرف میزد تا از کسانی که نه برای من جالبند و نه احتمالا برای تاریخ، آن هم با اینهمه نیش و کنایه و تحقیر و نگاه از بالا.
برگردم به آن تبعیدِ نسبتا خودخواسته، من دوست داشتم خانم امیرشاهی از این تجربه مینوشت، چون این مساله همین حالا هم موضوعیت دارد، مسالهی ماندن و جنگیدن (بخوانید تن دادن) و رفتن و از پیاش یک عزاداری طولانی (بعضا به طول تمامی عمر) برای وطنی که دیگر بعد از چند سال درکی فکاهی از آن داری. حتی میخواهم این یک جسارت را هم بکنم و تمامش کنم: آن همه نیش و کنایههای خانم امیرشاهی به اطرافیانش، آن نفرت مستتر در توصیفاتش از «مهمانی ایرانیهای نیس و کان» پژواکیست از نفرتش از خودش و تصمیمش بر این تبعید خودخواسته، نوعی فرافکنیست. این کتاب در شکل درستش باید میشد جراحی این تودهی عفونی کهنهای، که نشد، تودهای عفونی که این همه سال با خودش حمل کرده، در جغرافیای پاریس پرورش داده، اما هیچگاه مسئولیتش را نپذیرفته، صرفا رشدِ عفونیاش را انداخته گردن حکومتی که امکان زیستِ موردنظرش را از او سلب کرده (که البته این هم غلط نیست، اما در طولانیمدت محصولش میشود همان نفرت لابلای سطور خانم امیرشاهی که حتی ابژهی قابلاعتنایی هم ندارد، معطوف به آدمها و فضاهاییست کوچکتر از تواناییهای نویسنده. مهاجرت از لحاظی خطر بزرگیست، هیچ بعید نیست حتی مغز بهترینهایمان را هم پوک کند. بزرگترین ترس خود من از مهاجرت هم چیزی جز این نیست.
خواندن این کتاب را به همه توصیه میکنم. چه انهایی که به تاریخ معاصر علاقمندند چه انهایی که دربارهی بعضی آدمها کنجکاوند هرچند در این کتاب به استعاره از آدمها نام اورده شده و چه صرقا به خواندن کتابی خوشخوان قانعند. کتاب در مرز رمان و خاطره نوشته شده و نشان از ذهن تیز و هشیار نویسنده داره. د
این کتاب رمان یا داستان نیست. خاطره نویسی است. یک جور ثبت یک دوره تاریخی از نگاه و به قلم کسی که از قضا نویسنده هم هست. با انتظار یک رمان کتاب را شروع کردم. توی ذوقم خورد. اینکه می شود بر مبنای واقعیت، قصه روایت کرد، اما نویسنده این کار را نکرده است. نشسته خاطرات و ذهنیاتش را نوشته و دارد تحویل ما می دهد. اگر بخواهم معیارهای داوری ام را بگذارم به حساب زندگینامه و خاطره نویسی، شک دارم این کتاب بر این اساس هم امتیاز خاصی بیاورد. آدم همه اش به صحت حرف و قضاوت های نویستده شک دارد. این قدر کینه از همه چیز و همه طرف، هم قابل درک است و هم آزاردهنده.
در مورد "بانوان نویسنده" در وبلاگ گودریدز، یک مطلب کلی نوشته ام و تا اندازه ای به همه ی آثارشان اشاره کرده ام، پس نیازی به "ریویو"ی جداگانه نیست، اگر مایلید، اینجا را بخوانید؛ http://www.goodreads.com/author_blog_...