حامد حسین وقار (مایکل بوث)، در این کتاب خاطرات خود از چگونگی مسلمان شدن خود را گردآوری کرده است.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
«دوران کودکی من با زندگی معمول دیگر کودکان آمریکایی تفاوتی نداشت. پدرم پیش از دوسالگیام ما را رها کرد و مادرم مجبور شد من را دستتنها بزرگ کند. مادرم زن خاصی است. عشق من به او در قالب کلمات نمیگنجد. من خودم دو بچۀ ناز دارم و حالا میفهمم که بزرگ کردن من در آن دوره، چقدر برای مادرم سخت بوده است. وقتی من به دنیا آمدم، او بیست سال بیشتر نداشت.
با رفتن پدر، مادرم تصیم گرفت که در زندگیاش تحولی صورت بدهد و از همین رو، برای ادامۀ تحصیل به دانشگاه رفت. وقتی من هنوز تاتیتاتی میکردم، مجبور شدیم به خانۀ پدربزرگم نقل مکان کنیم. پدربزرگ و مادربزرگم سرپرستی ما را بر عهده گرفتند و مادرم توانست به دانشگاه برود و مدرکی عالی دریافت کند. یادم میآید که من را به مهدکودک دانشکده میسپرد و برای خواباندن من، کتابهای درسیاش را با صدای بلند برایم میخواند. مادرم سخت تلاش میکرد و بالاخره توانست به جایی برسد.»
خیلی وقت بود اضافه کردم به لیست خواندنی هام ولی تو کتابخونه یا کتاب فروشی ندیده بودمش تا اینکه از طاقچه گرفتمش. چند ساعته خوندمش. کتابش مثل این میمونه که یه تازه مسلمان بشینه روبروتون و داستان زندگیش رو بگه. همینقدر ساده و همراه با صمیمیت و صداقت. در مورد جامعه سیاه پوستان آمریکا یه کمی اطلاعات جالب داد بهم. بیشتر مناسب این بود که تو نوجوونی میخوندمش. جواب برخی سوالات در مورد دین رو لابلای حرفهاش میده.
مایکل بوث جزوی از گروه های گانگستری بود که در زندان با اسلام آشنا و مسلمان می شود، بعد به لبنان و ایران سفر می کند و در قم درس طلبگی می خواند. شیخ حامد وقار (مایکل بوث سابق) سرگذشت جالبی دارد که خواندنش خالی از لطف نیست.