توروسوف نمیفهمید که همکارش شوخی میکند یا جدی حرف میزند. محموله را دو روز تمام رها کنند و از قطاری بیرون بروند که ممکن است هر لحظه به حرکت درآید و آنها را وسط برف و زمستان سیبری جا بگذارد؟ آندری کورکوف (۱۹۶۱) نویسنده اوکراینی در رمانهایش به واقعیتهای بلوک شرق پس از فروپاشی شوروی میپردازد. او در رمان مرا به کنگاراکس نبر! (۲۰۰۸) تصویری تکاندهنده از این دوران ارائه میکند و نشان میدهد چگونه افراد مختلف به شکلهای متفاوت در قبال گذشته تاریخی کشور خود واکنش نشان میدهند.
Andrey Kurkov is a Russian and Ukrainian writer who writes in Russian (fiction) and Ukrainian (non-fiction).
Kurkov was born in the small town of Budogoszcz, Russia, on April 23, 1961. When he was young, his family moved to Kyiv, Ukraine. In 1983 Kurkov graduated from the Kyiv Pedagogical Academy of Foreign Languages and later also completed a training in Japanese translation.
Among Kurkov's most famous Russian novels are 'Smert postoronnego' (1996, translated into English in 2001 under the title 'Death and the Penguin') and 'Zakon ulitki' (2002, translated into English in 2005 as 'Penguin lost)'. Kurkov's only Ukrainian non-fiction book is 'Ruh "Emanus": istoriya solidarnosti' (2017).
توروسوف و رادتسکی نگهبان های یک قطار هستند،قطاری با مقصدی نامعلوم و حتی مدت زمان نامعلوم که وظیفه رسوندن یک محموله رو بر عهده دارند و همه چیز مبهم هست براشون ،گاهی این سوال که توی این محموله ها چی هست و به کجا برده میشن و به چه کسی سپرده میشن ذهنشون رو به خودش مشغول میکنه و محموله هایی که فقط با یک سری کد مشخص شدن و باز کردن و تکون دادنشون ممنوع هست.جایی از داستان با جابه جایی محموله کوپه با اسب، داستان یک حال و هوای سورئال و راز گونه به خودش میگیره، و از ابتدا هم این معما برای خواننده طرح میشه که توی این جعبه ها چی هست؟ شخصیت ها به آرومی وارد داستان میشن و باعث تغییر سیر داستان،توروسوف و رادتسکی هم دوتا شخصیت متفاوت از هم دارند،یکی جوان و پرشور و علاقمند به تاریخ و دیگری پیرمردی که فقط به فکر انجام وظیفه هست،اینکه محموله چی هست و حتی قبلا نگهبانانی برای محموله وجود داشتند به جنبه های راز آمیز داستان اضافه میکنه و همه اون سرکشی ها،چک کردن بارنامه ها ،همه این کارهای سری. از یک جایی پیرزنی وارد داستان میشه که میخواسته به دیدن پسرش پائولو بره و از همونجا سیر داستان عوض میشه ،و در نهایت کنگاراس به عنوان مدینه فاضله ای که نویسنده ازش یاد میکنه و مواجه توروسوف با نگهبان های بازنشسته ،این سوال مطرح میشه که چقدر از تاریخ واقعا انتقال داده میشه؟ و چه کسی تعیین میکنه که کدوم قسمت از تاریخ باقی بمونه؟ درسته چیزی که کتاب میخواست انتقال بده مفهوم خوبی بود ولی به نظرم نویسنده به زور سعی کرده مفهومی به نام تاریخ رو توی داستانش جا بده،جداستانش رو خیلی دوست داشتم و جوری که پیش میرفت وحتی پایانش رو ،برای من قشنگ ترین قسمت داستان همون مواجه با پیرزن و حوادث مهمانخانه و قبرستان بود و راستش از محموله جعبه ها چندان راضی نبودم.
مای هایلایتس:
. قطار مثل آدمی که در مسیر زندگی در حرکت ،باشد یکنواخت و بی شتاب روی ریلها تق تق میکرد بی آنکه بداند آیا علائم راهنمای سر راهش درست هستند یا آنکه ،خطری گسلی یا پل نیمه ویرانی در کمین نشسته است یا نه اگر قطار جان ،داشت قطعاً در طول زندگی اش از افسردگی و رخوت گریزی نداشت کسی چه میداند شاید در آن صورت هم خصلتهای بد انسان را پیدا میکرد و داوطلبانه از ریل خارج میشد. کسی چه میداند... . چون تنها کاری که جنگ میکند این است که همه جا را پر آشغال کند تکه پاره های باقیمانده از انسانها و اشیا. فقط آدمهای هالو فکر میکنند که آدم به دنیا می آید و بعد می میرد ولی تو خوب میدانی که میشودنمرد بلکه مثلاً ناپدید شد غیب شد، رفت... هنوز معلوم نیست کدام بهتر است ضمن اینکه بعید است ناپدید شدن تو مایه تعجب کسی بشود صدها و هزارها نفر ناپدید می شوند به شکلهای مختلف به خواست خودشان یا به خواست کسان دیگر آگهی های افراد گمشده را در شهرها دیده ای؟ مثلاً صاحب. همین کوله هم رفت و دیگر برنگشت تاریخ رسمی مرگ او همان تاریخ ناپدید شدنش ،است در حالی که ممکن است او چهل سال ،دیگر یا حتی ،بیشتر در جایی به زندگی اش ادامه .بدهد فقط هوس کرده بدون مردن بمیرد چیزی شبیه به مرگ شهروندی، جنازه ی قلابی . در برابر هر کسی که میدید احساس آسیب پذیری و گناه میکرد
داستان خیلی دیر به جایی میرسد که باید میرسید، قسمت غالب کتاب که به نظرم در حکم مقدمه ای برای ایده مرکزی داستان است چندان در خدمت ایده اصلی نبود، که اگر مرتبط تر بود قصه بسیار جذابتر و خواندنی تر می شد.
از متن کتاب : ماجرا مال بعد از جنگ است. دههی پنجاه. پدر من از آن نرهشیرهایی بود که در دورهی استالین بار میآمدند. یک وقتی به عنوان دادستان رفت به یک شهرک کارگران معدن، نزدیک دونِتسک. مرتب این طرف و آن طرف پرسه میزد، اوضاع منطقهای را که به او سپرده بودند سبک سنگین میکرد، سرش را توی هر سوراخی فرو میبرد و یکدفعه؛ بوم! فهمید که در روزگار ما، در عصر انقلاب فنی، در یک معدن برای حمل زغال سنگ در دالانها از اسب استفاده میکنند. فکرش را بکن؛ بیست اسب، یا به قول تو، بیست نماد آزادی داشتند زیر زمین پا میکوبیدند. خوب، پدر من هم ناراحت شد، تازه از ناراحتی هم یک چیزی آن طرفتر، خونش به جوش آمد. در دفتر معدن غوغایی به پا کرد. میگعت اسبها را از معدن بیاورید بیرون، حق ندارید حیوانات را عذاب بدهید، آنها که برای این کار ساخته نشدهاند. ولی روسا قبول نمیکردند. پدرم آن موقع دستش به خیلی جاها میرسید، تا کمیتهی مرکزی حزب در اوکراین هم رسید و بالاخره حرفش را به کرسی نشاند. با کاغذی به شهر آمد که در آن دستور داده بودند اسبها باید ظرف مدت سه روز به سطح زمین آورده شوند. همان موقع یک مرخصی و سفر مجانی هم نصیب پدرم شد. بی آنکه معطل کند راهی شد. کارش را که کرده بود، کنترل همه چیز را به دست معاونش سپرد و به مرخصی رفت. یک ماه بعد آفتاب سوخته، در کمال رضایت برگشت. فوری هم از حال و روز اسبها پرسید که کجا مستقرشان کردید. جواب دادند: تا آمدند بالا، فرستادیمشان کارخانهی کالباسسازی تا یک کالباس حسابی ازشان درست کنند. نباید میآوردیمشان بالا. بعد از سالهای دراز تاریکی چشمشان به نور تند آفتاب افتاد و درجا کور شدند. آخ که پدرم چه بد و بیراههایی میگفت. قبلاً هیچوقت همچین حرفهایی از او نشنیده بودم. سه روزی فحش داد و بعد یک ماه ساکت ماند. قیافهاش تمام مدت گرفته بود. معلوم هم بود؛ اگر به این در و آن در نزده بود که اسبها روشنایی آفتاب را ببینند، یابوهای بیچاره هنوز زنده بودند، گیریم در تاریکی، ولی شکمشان سیر بود. 📕 📗 📘 به نظر من داستان خیلی خیلی دیر رسید به اونجا که باید برسه. این دومین اثر آندری کورکوفه که میخونم و پر از نماد از دوران شوروی. من تاریخ شوروی رو نخوندم و فقط سعی کردم از خوندن کتاب لذت ببرم. توصیف کنگاراکس به عنوان جایی که بازگشتی ازش نیست، جعبههایی که توشون پر از تاریخه و آدمهایی که تاریخ رو نابود میکنن یا دوباره مینویسن، جالب بود.
"... بدون شک نقاطی در تاریخ هست که می تواند ایمان انسان را به صحت و حقیقت گذشته متزلزل کند، و هنگامی که ایمان به گذشته ی بهتر با تردید همراه شود، باید در همه چیز تجدید نظر شود، از جمله در نگرش نسبت به حال و آینده..."
کتاب در مورد تاریخ شوروی هست. خود تاریخ. اگه دانشجوی رشته تاریخ باشید، احتمالاً خیلی بیش از مخاطب عام لذت ببرید. تقریباً تمام داستان پر از نماد و استعاره است درکش نیاز به اطلاعات زیادی از تاریخ شوروی داره، وگرنه تازه آخرهای کتاب میشه فهمید قضیه چیه.
دو نگهبان که مسئول محافظت از محموله ای هستند شامل چند جعبه مرموز در قطاری که سالهاست در حرکت است. با حقوقی مکفی ولی بدون هیچ اطلاعی از چیزی که ازآن محافظت می کنند . تنها چیزی که در اختیار دارند یک بارنامه است با حروف اختصاری و تاریخ تحویل در آینده. تورسوف، شخصیت اصلی داستان به دنبال رمز گشتیی از این راز برمی آید. اثری نماد گرایانه در مورد فروپاشی یک امپراطوری و تایخ آن که بسیاری از دست اندکاران حکومت به دنبال محو کردن یا تغییر آن چیزی هستند که از تاریخ باقی میماند. هر شخصیت به روایتی که قرار است از دوران ماضی به جا بماند واکنش متفاوتی نشان می دهند. از عدم اعتنا به اصل وجود تاریخ تا کسانی که نگران موقعیت خود هستند در فردا روز افشا شدن اتفاقات پشت پرده . خیلی باید در جریانات ریز شوروی آن زمان باشد تا سمبل ها را درک نید ....
اواسط داستان داشتم به این فکر میکردم که عجب پیرنگ جالب و شخصیت های متفاوتی داره و چقدر میشه ایده گرفت از شخصیت هاش ..نویسنده هر لحظه کشش بیشتری برای خواننده میاره و ادم خسته نمیشه از خوندن کتاب ..پایانش رو دوست نداشتم و به اندازه ی اوایل داستان برام دوست داشتنی نبود. به نظرم میتونست پایان بهتر و موثر تری داشته باشه یا حتی به این زودی تموم نشه..ترجمه هم که فوق العاده روان بود👌
داستان در قطاری میگذرد که بدون شتاب در مسیری یخ زده در حرکت است و دو نگهبان یکی معتقد به وجود تاریخ و دیگری بی اعتقاد محافظت از جعبه هایی را به عهده دارند که حق بازگشایی انرا ندارند و از محتویات ان و گیرنده اش نیز بی اطلاعند. زمان میبرد تا در یابیم که قطار همان شوروی است و جعبه ها پرونده ها گذشته این کشورند و بازنشستگانی ممتاز در طی راه خواهان دستیابی به انند .پرونده های یژوف کمیسار دادگاههای ۳۸-۱۹۳۷ و پوشه این دادگاهها و پوشه کارگران خارجی سالهای اول انقلاب و بسیاری دیگر از جعبه در اورده و در اتش سوزانده میشود در حالی که سرود ”به دنیای کهنه پشت پا میزنیم ....” که در واقع مارسی یز کارگری شوروی است خوانده میشود.
کتاب پر از استعاره است و بدون تسلط به تاریخ هفتاد ساله شوروی دریافت بسیاری از انها سخت است .برخی از مردم در مسیر شهری ساخته اندبه نام کنگاراکس که اشاره به ناسیونالیسم دارد و حفظ اخلاق ، شهری که برای زیستن است و کار و کسی که کار نکند غذا هم نخواهد خورد (شعار شوروی) و ناپدید میشود ،که اشاره به تلاش جناحی برای اصلاح راه رفته انترناسیونال و سوسیالیسم بعد از ان است داستان در فضایی بی مکان و بی زمان و در قطار ادامه می یابد و نگهبان زنده مانده جعبه ها که در مسیر به ارزش ان گذشته پی برده مصمم است که انها را برای ایندگان حفظ کند چرا که اگر بپذیرید که پدر و مادر ندارد اینده ای هم نخواهد داشت .
نه... نبوغ مرگ و پنگوئن را نداشت... ادبیات نبود و تنها یک داستان از سر استیصال بود... همه چیز فدای تئوری نویسنده شده بود و دست او پیش از پایان داستان رو شده بود... با این حال گاهی فضاها و موقعیت ها جذاب به نظرم رسید
قسمتهای ابتدایی کتاب، بخصوص دیالوگها، واسم جذابتر بود. از یه جایی به بعد انتظارم برای فهمیدن این که داخل جعبهها چیه کلافهام کرد و به سختی ادامه دادم، چون نه تنها معما حل نمیشد بلکه هی به ابهام من اضافه میشد. تازه الان با خوندن کامنتها متوجه شدم کتاب پر از استعاره بوده، شاید دلیل عدم جذابیتش برای من، بیاطلاعی از تاریخ شورویه.