Jump to ratings and reviews
Rate this book

آتش‌گردان

Rate this book
کتاب «آتش­‌‌گردان» پنجمین مجموعه شعر جدی امید مهدی‌نژاد شاعر و طنزپرداز سرشناس است. پیش از آتشگردان کتاب‌های «رجز‌مويه»، «پیاده‌ها»، «پیش از اقیانوس» و «از قبیل زندگان» از این شاعر منتشر شده بود
______________________
عنوان: آتش گردان | شعرهای 1384-1390
ناشر: سپیده باوران | سال نشر: چاپ اول 1393
______________________

دو شعر از این کتاب

شمشیر لب غلاف را بوسید، مردان از کارزار برگشتند
بیرق آرام از نفس افتاد، گردان طلایه‌دار برگشتند

از بیشه صدای پای ببر آمد، فی‌الفور قراولان کمر بستند
ششلولی عطسه کرد: صبر آمد، از جاده الفرار برگشتند!

از هفت سوار آزمون‌دیده اسبی بر جای ماند و دستاری
از هنگ پیاده هم خبر دارم، دستار به سر، سوار برگشتند

یک‌دسته به شیوه ساده‌تر بودند، از قلب سپاه راه کج کردند
یک‌دسته که عاقبت‌نگر بودند، پاورچین از کنار برگشتند

اسبان اصیل را که زین کردند، رفتن را بی‌نشان کمین کردند
تا گردش روزگار را دیدند، با گردش روزگار برگشتند

*

توفان بالا گرفت آهسته، کشتی بی‌ناخدا به راه افتاد
از جوشِ وحوش عرشه سنگین شد، مردان خدا به غار برگشتند

ما ساده پیاده‌های فرزینیم، حکم است که برکنار بنشینیم
خردیم، ولی درست می‌بینیم: گردان از کارزار برگشتند

تلخ‌اند این روزها حکایت‌ها، راوی! پایان قصه را بنویس
بنویس پیاده‌ها رکب خوردند، رندان سوارکار برگشتند


***

دو
وقتی که زاهدان ِ خداجو دنبال مال و جاه می افتند
مردم به خنده های نهانی، رندان به قاه قاه می افتند

یک عده اهل مال و منالند، یک عده اهل حیله و حالند
در انتخاب اصلح مردم بعضاً به اشتباه می افتند

وقت حساب، دانه درشتان از فرط التفات به مردم
مثل سه چار دانه گندم در توده های کاه می افتند

امروزه روز جمعی از ایشان فرماندهان هنگ ِ خروجند
لب تر کنند خیل پیاده از هر طرف به راه می افتند

اما همین گروه ِ سواره، این ساکنان ِ عربده فرمای
شب های بار، با کت و شلوار در صحن بارگاه می افتند

یعنی برای آخر بازی، بسته به موقعیت صفحه
شد این طرف، نشد طرف خصم، رسما ً به پای شاه می افتند

این روزها به دل نه امیدی، نه اشتیاق حرف جدیدی
تنها همین دو رشته اشکند کز چشم گاه گاه می افتند

عاقل شدیم و گوشه گرفتیم تا با خیال تخت ببینیم
دیوانه های سنگ پران نیز با سنگ ها به چاه می افتند

74 pages, Paperback

Published January 1, 2014

Loading...
Loading...

About the author

امید مهدی‌نژاد

37 books16 followers
شاعر، طنزپرداز و مدیر مجله طنز «سه نقطه»

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
3 (37%)
4 stars
2 (25%)
3 stars
2 (25%)
2 stars
1 (12%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 3 of 3 reviews
Profile Image for Mohammad Alanjani.
188 reviews5 followers
September 2, 2019
هر طرف یک تکه از آن ماه افتاده ست، آه
دست او اینجاست، انگشتر نمی دانم کجاست
Profile Image for حسن صنوبری.
286 reviews108 followers
May 2, 2016
از نمونه‌ های خوب شعر اجتماعی امروز
البته پستی بلندی دارد، ولی خوب هایش خوب نیستند، عالی اند، شاهکارند
طرح جلد کتاب هم برای استاد مسعود نجابتی است که دوستش میدارم
کتاب جدی قبلی شاعر "رجز مویه" هم واقعا خواندنی است
کاش آقای مهدی نژاد بیش از طنز و رسانه، ادبیات و شعر اجتماعی را جدی بگیرد. چیزی که در آن رقیب ندارد
Profile Image for Mohammad Sadegh Rasooli.
558 reviews39 followers
November 21, 2017
مشکل اساسی در صفحه‌بندی کتاب وجود دارد. مثلاً این ترتیب صفحات اولیه کتاب است: ۱۲-۱۳-۱۴-۱۵-۱۶-۲۱-۲۲-۲۳-۲۴-۱۷۱۸-۱۹-۲۰-۲۹-۳۰-۳۱-۳۲-۲۵-۲۶-۲۷-۲۸-۳۳-۳۴-۳۶

اما بعد. حس نکردم شعرهای بهتری نسبت به کتاب قبلی مهدی‌نژاد (رجزمویه) داشته باشد. گرچه این ساختارشکنی و استفاده از غزل برای شعرهای شبه‌حماسی ستودنی است ولی به نظرم کافی نیست. استفاده از مضامین اجتماعی پخته در غزل، وقتی که بسیاری شاعران گیر چند واژهٔ لب و دندان و آغوشند خیلی خوب هست ولی حس می‌کنم هنوز این شعرها، آنی ندارند که آدم را بگیرد.


زمینِ شب‌زده آبستن است، می‌دانم
سحر معطلِ یک روزن است، می‌دانم

اسیر بندِ مجاور، امیدوارانند
که دستِ جمله به یک دامن است، می‌دانم

سری که در هوسِ سایه ی اهورا نیست
فریب‌خورده ی اهریمن است، می‌دانم

خبر رسیده عزیزی می‌آید... اما نه
دوباره صحبتِ پیراهن است، می‌دانم

دعا به گوش خدایان نمی‌رسد، آری
دل ملائکه از آهن است، می‌دانم

مگر که رستم دستان به قصه برگردد
دهان چاه پر از بیژن است، می‌دانم

به بی‌ستارگیِ آسمان خیالی نیست
چراغ یاد شما روشن است، می‌دانم
Displaying 1 - 3 of 3 reviews