«سرخِ سفید» سومین رمانِ «مهدی یزدانیخُرّم» (1358) است. رمانی که از یک باشگاهِ ورزشی کوچک در خیابانِ شانزده آذرِ تهران سالِ 1391 آغاز میشود و میرود به دیماه سالِ 1358. دهها داستان و روایت در این تکهی زمانی اتفاق میافتند که به نحوی باهم ارتباط پیدا میکنند. میگويد که چطور یک کشیش یونانیِ آزادیخواه در برفِ تهرانِ آن سال در هوای شهری نفس میکشد که مهاجمِ تیمِ بلاتکلیفشدهی تاجِ تهران مبهوت روزگار است و اینکه چرا جنازهی نخستوزیرِ اعدامشده هنوز دفن نشده و در پزشکی قانونی باقی مانده و فروشندهی کتابهای جلدسفیدْ عاشقِ یک متخصص زنانِ ممنوعالکار شده است… رمان استخوانهای رضاخان را در جایی از تاریخ کشف میکند که مخاطب شگفتزده میشود، همانطور که یکی از بازماندگان دودمان صفوی در دفترِ مهدی بازرگان شاهد رقم خوردنِ تاریخ است. این میان مبارزههای پانزدهگانهی یک رزمیکارِ جوان است که دو زمان را بههم میدوزد. اویی که برای گرفتنِ کمربند مشکی ناچار میشود موضوعِ یک روز سرد و برفی شود در دیماه سال 1358… و این تازه شروعِ احضارِ ارواحِ رهاشده بر آسمان است… روزی که با بخارِ یک خشکشویی شروع میشود و تند و بیوقفه پيش میرود…
مهدی یزدانی خرم همسر مریم حسینیان در دوم شهریور سال ۱۳۵۸ در تهران متولد شده. او فارغالتحصیل رشته زبان و ادبیات فارسی در مقطع لیسانس از دانشگاه تهران است. یزدانی خرم از اواسط دهه هفتاد در صفحات ادبی مطبوعات ایران مقالات، گفتوگوها و یادداشتهایی را منتشر کردهاست. اما عمده شهرتش در این حوزه به نقدهای ادبی او باز میگردد. او سپس با مجله نافه نیز به عنوان عضو شورای دبیران و دبیر ادبیات همکاری کرده و همراه گروه همیشگیشان یعنی محمد قوچانی، محسن آزرم، حسین یاغچی و… چهار شماره در این مجله فعالیت داشت. یزدانیخرم سردبیر مجله «تجربه» است که به صورت ماهنامه در تهران منتشر میشوند.
عالی، عالی، عالی این کتاب اینقدر خوبه ک دوست دارم همه مردم ایران بخوننش، کاش برای تاریخ انقلاب تو مدرسه ب بچه ها میدادیم از این کتابا بخونن، مرسی از مهدی یزدانی خرم
این داستان را دقیقا می توانم ادامه ای بر «من منچستر یونایتد را دوست دارم» بدانم. نه به علت حضور دوبارۀ پسر مورخ یا اشارۀ مسئولان خشک شویی به اینکه «منچستر یونایتد را دوست دارند»؛ به این علت که اگر در لحظه هایی که یزدانی خرم از دی ماه سال 1358 و انقلاب و خیابان های اطرافش خلق کرده، غرق شوی حس می کنی در حال غلت خوردن در جریان بی پایان تهران هستی. جریانی که ما را با خود از سال های 1330 به یک سال بعد انقلاب می آورد.، و همراه با خود روایت هایی را پیش رویمان می گذارد، تا به خود بیاییم جوری این روایت ها را به خوردمان می دهد که در ابتدای شروع آن ها نه می دانیم و نه حدس می زنیم که قرار است تا بن استخوان درگیرشان شویم. آدم هایی این روایت ها را می سازند که در دل زندگی شهری نادیده گرفته می شوند، شاید انتظار داشته باشیم در گیر و دار و تب و تاب سال اول انقلاب روایتی از عناصر دانه درشت و عقاید و آرائشان بشنویم. اما آنچه از نظر نویسنده مهم بوده و تلاش کرده در نظر ما نیز مهم جلوه دهد توجه به نادیده گرفته شده هاست، همان مرد زالوچی، همان پزشک زنان ممنوع الکار شده، همان بازیگر فیلم های فارسی، همان لک لک دودکش. اما گویا نویسنده برای اینکه ما را از زمستان 1391 تهران و باشگاه رزمی خیابان 16 آذر به دی ماه 1358 برساند شتاب زده عمل می کند و این پل ها گاه شکننده می شوند، یا شاید من انقدر مشتاق ادم های یک سال بعد انقلاب بودم که کیوکوشین کای سی و سه ساله و کارمند دون مایۀ ادارۀ امار و نویسندۀ درجه چند را نمی دیدم و او تنها عنصری در حال رد کردن 15 مبارزۀ تعیین شده اش بود. پس از خواندن این دو کتاب متوجه شدم که این گونه شنیدن تاریخ چقدر به جانم می نشیند، باشد تا سومین کتاب یا همان «خون خورده» تکمله ای بر این حرف بزند!
سرخ سفید دایرهای از وقایع تاریخی است با تأکید بر اینکه لزوماً تمام آنچه روایت میشود واقعی نیست و به همان اندازه غیر واقعی هم! در این کتاب همهچیز یک بار تاریخی دارد. پوستری که بر دیوار نصب شده، لکلکی که روی پشتبام لانه کرده، حتی بخاری که از خشکشویی بیرون میزند و چرکی که از آکنهای بر صورت ترشح میشود. پس خواننده نباید هیچچیز را از یاد ببرد حتی اگر متعلق به دستهای از آدمها باشد که حافظه تاریخی ندارند!
راوی کتاب برخلاف معمول خیلی از کتابها دانای کل است و گاهی شاهد این هستیم که نظرش را هم اعلام کند. البته که این اظهارنظرها رنگوبوی قضاوت ندارند. مثلاً در صفحه ۱۰ اینطور آمده: «در باب تمرکز هزاران پند و نصیحت و مقاله و مستند علمی و غیرعلمی در جهان وجود دارد». این را راوی به طور مستقیم به خواننده میگوید، در حالی که کیوکوشینکای سی و سه ساله را روی نیمکت رختکن رها کرده است. آیا این راوی دانای کل «تاریخ» نیست که به زبان آمده؟ همان معرفت ناظر به تمام وقایع که میتواند پسِ پشتِ هر اتفاقی را ببیند و نقل کند؟ هر چند مکان اصلی در رمان، خیابان شانزده آذر و حدود آن است اما خردهروایتها از نظر جغرافیایی در گسترهی وسیعتری شکل میگیرند و شبکهی در هم پیچیدهای از روایتها را میسازند که در نهایت به کیوکوشینکای سی و سه ساله بازمیگردد.
شخصیت اصلی رمان سرخ سفید، کیوکوشینکای سی و سه ساله، کارمند دونپایه اداره آمار و زردنویسی است که نه موفقیت آنچنانی دارد و نه به طبقه مرفه جامعه تعلق دارد. او به طرز شدیدی معمولی و حتی متوسط رو به پایین است؛ پر از سرخوردگیها و عقدههای روحی، کمبودهایی که همواره او را آزار میدهند. راوی دانای کل بنا بر شرایط و توصیفات داستان از هر کدام از این القاب استفاده میکند. گاهی او کیوکوشینکای سی و سه ساله است که اتفاقاً برای شخصیت اصلی لقب خوبی است، خوشایند و دلپذیر. اما وقتی کارمند دونپایه ادارهی آمار است و یا زرد نویسی که کتابهایش فروش نمیروند، درونش آشوب میشود. دلیل انتخاب این شخصیت شاید اهمیت آدمهای بیاهمیت در پیش بردن وقایع تاریخی باشد. در یک جریان بزرگ تاریخی نقش توده مردم، آدمهایی که بهتنهایی فردیتشان هیچ اهمیتی ندارد، برجسته میشود. آنها میتوانند باعث شدن یا نشدن یک اتفاق تاریخی باشند.
داستان رمان از دیماه ۱۳۹۱ شروع میشود اما قرار نیست در همین نقطه بماند. راوی ما را به سی سال پیش میبرد. و این رفتنها و برگشتنها آنقدر متعدد هست که در هر کدام خردهروایتی از آدمی دیگر و شخصیتی دیگر نقل میشود که شاید روزی و شبی از اینجا گذشتهاند. از این رو شاید بتوان گفت برای خیابان شانزده آذر عبور یک کیوکوشینکای سی و سه ساله در دی ماه ۱۳۹۱ بیاهمیتترین اتفاق در سی سال اخیر باشد. در هم پیچیدگی و ادغام زندگی روزمره و معمولی آدمها با شخصیتهای تاریخی همچون استالین خواننده را به این فکر میبرد که شاید او نیز با فاصله یکی دو نسل دستی در تحول تاریخ و سقوط یا صعود آدمها داشته؟ و این من را به یاد «اثر پروانهای» میاندازد و رسیدن به این نتیجه که هر کسی میتواند در شکلگیری تاریخ نقشی خاص داشته باشد که شاید بعدها هم از چشم و قلم تاریخنویسان دور بماند. کیوکوشینکای سی و سه ساله هم شاید به مقابله با تاریخ میرود. او در هر ضربه مشتی بر خرده روایتهایی میزند که جایی در خیابان شانزده آذر رخ دادهاند. اما پرسش من این است که آیا در سالهای اخیر واقعهای آنچنان مهم رخ نداده که تمام شخصیتهایی که از دیماه ۱۳۵۸ وارد روایت رمان میشوند بتوانند در همین چند سال گذشته هم در اتفاقی و جریانی حضور داشته باشند؟ تمام شخصیتها با هر نوع حادثهای که روبهرو شدهاند، اگر در قید حیات باشند دیگر کاری انجام نمیدهند، داستانشان در گذشته تمام میشود. درگیر هیچ اتفاقی نمیشوند. این درگیر شدن هم لزوماً یک عمل فعالانه نمیتواند باشد. درست همانطور که بسیاری از این شخصیتها ناخواسته بخشی از یک پازل تاریخی بودهاند.
وقتی خواننده به انتهای کتاب میرسد و ناگهان زاویهدید تغییر میکند، حضور ناگهانی راوی اول شخص آدرنالین خواننده را آنچنان بالا میبرد که گویی کیوکوشینکای سی و سه ساله هم از این هیجان، برای مبارزهای سخت نیرویی تازه میگیرد. این تغییر که به شدت غیرقابل پیشبینی است، آخرین چرخش دایرهایِ روایتی است که به پایان نزدیک میشود. و این بازگشت به نقطه آغازین خود نشانهای از تکرارپذیری تاریخ است و یا مواجهه خواننده با این سؤال که آیا همهچیز دوباره اتفاق میافتد؟ هر چند لکلک روی پشتبام نوید روزهای خوش را میدهد، نشانهای خوشیمن. اما تنها در صورتی که این پرنده به سرنوشت همتای پیشین خود دچار نشود.
تهران انباشته از تاریخ است و به دنبال تاریخنویسی میگردد که بتواند سنگینی این بار را از روی سینهاش بردارد. آن را جایی به داستانی تبدیل کند، حتی اگر قرار باشد تمام آن داستان مطابق واقعیت نباشد دستکم تنگی نفس تهران را کمتر میکند. فقدان این روایتهای تاریخی آمیخته با تخیّل آنقدری هست که خواندن این کتاب باعث شود چرخی دایرهوار و رقصی سماعگونه در تاریخمان داشته باشیم.
سرخ سفید نوشته مهدی یزدانی خرم برای من دو نیمه متفاوت داشت. یک نیمه جذاب و پرکشش و یک نیمه کند و بیهدف.اول بگویم که ایده کتاب معرکه است. پانزده مبارزه برای گرفتن کمربند سیاه کیوکوشین و در دل این مبارزات مهدی یزدانی خرم خرده روایتهایی را جا داده است که تقریبا همگی هجو تاریخ هستند. هجو مبارزات اکثرا ناکام چپگراها که در تاریخ و ادبیات معاصر ایران حضور پررنگی داشتهاند. رمان هجو چپ است، ادبیات چپ، سیاست و فلسفه چپ و انگار مبارز قصه با هر ضربهای که به حریف وارد میکند قصد دارد ضربهای هم به جماعت چپ بزند. تا صد صفحه اول این ایده کاراست و خوب پرورانده شده است، خوب و دقیق. اما پس از آن گرفتاری ای اغلب رمانهای ساختار گریز و قصهگریز را پیدا میکند، سر درگم به دور خور میگردد و در این دوران بیهوده خواننده را هم سرگردان میکند. رمان دیگر اوج و فرودی ندارد، ابتدایی اگر داشته، از نیمههای کتاب دیگر به انتهای آن چندان امیدی نمیتوان بست. تو بگو مبارز جذاب داستان با هر ضربه کتاب را از رمق میاندازد نه حریف را. گو اینکه ایده مبارز و گرفتن کمربند مشکی ایده بکری بود و خود مبارزههای کاراتهکای داستان، کارمند جز اداره ای ملالآور، جذاب و در ادبیات ایران بینظیر است و با لذتی وصف نشدنی صحنههای مبارزه را میخواندم اما از خرده روایتهایی که کارکردی مبارزهجویانه خارج از داستان کتاب داشت چندان رابطه ای برقرار نکردم، دست کم در نیمۀ دوم رمان
ایده ی داستان خوب است و اگر نویسنده ی تنومند ما کمتر از خودش! مجلاتش! رفقایش! دهن لقی های جا به جا! به فلان گرفتن هایش و قضاوت کردن های روزی نامه چی وار درباره شخصیت ها دست برداشته بود بی گمان داستانی بهتر می شد. پُست مدرن نویسی خوب است اما نوشابه و سالاد تقدیم دوستان کردن به عنوان اثر داستانی آن هم از گونه ی ساختارشکنش حکایتی دگر است. خود شیفتگی هم چیز خوبی ست. مجله و روزنامه هم همینطور ولی دست کم یکبار گفتنش کافی ست. osu !
مجموعه پانزده داستان کوتاه درباره شخصیتهای متفاوت که با رشته ی تک داستان دنباله دارجوانی رزمی کاربه هم پیوندمیخورد. سرنوشت یا هرچه..آدمهاراازجایی به جایی میکشاند گاهی که فکرش راهم نمیکرده اند .چون پرکاهی درامواج انقلاب ، فشارهای زندگی ، یاازسراتفاق وشانس یابدشانسی . داستانها اززبان دانای کل روایت میشود و تفسیر وتعبیر نویسنده هم گاهی اضافه میگردد. زمان ، بیشتراوقات سالهای انقلاب وجنگ است . محل چند داستان حوالی خیابان شانزده آذراست . تاثیر آدمها درزندگی یکدیگر رانشان میدهد و بعضی شخصیتها در داستان یکدیگر ظاهرمی شوند. این ظاهرشدن کمتر علت ومعلولی است وبیشتر درتقاطع یا درتوازی کنارهم به سرمیبرند یاازکنارهم عبورمیکنند. بیشترشخصیتها مردهستند . کتاب دومی است که ازیزدانی خرم میخوانم ولی قدیمی تراز خوانده ی من است .دوروح کذایی کتاب خون خورده اینجاهم هستند. آنچه نمی پسندم : حضوردوروح وداستانِ رشته ی پیوند دهنده جوان رزمی کاراست . بویژه که این بخش شامل اصطلاحات فراوان وسنگین ورزش رزمی است که من کاملا " نا آشنایم . دربعضی قسمتها هم شرح وتفصیل بیش ازحدنیازاست مثل گزارش خبری در بخش مربوط به شخصیت مقّنی که شاید دلیلش ، القای فضا وزمان واقعه باشد. شاید با ویرایشی دیگرمی شد متن یک دست تری بدست آورد. آنچه می پسندم :توصیفات قوی وبصری نویسنده بویژه بخش حفرچاه...زالوها ..علاء الدین ..کارگر اسلحه سازی و..که نشان دهنده نگاه دقیق و درخشان نویسنده است : مردگان قواعد خودرادارند . مردگان ارواح رهایی هستند که هرآن ممکن است مسیر زندگی زندگان راجوری تغییردهند که باورش مشکل باشد. ...وقتی مسگرآبادراخراب کردند وزمینش رافروختند ، قبرپدرش افتاد زیرچلوکبابی جوان .به نشان خودش ، قبرپدرش دقیقا" افتاده وسطآشپزخانه توی زیرزمین چلوکبابی .ماهی یکبار دورازچشم ..میرود زیرزمین برای فاتحه خوانی..
پ.ن . این روزها که دورازتهرانم ، خواندن داستانی درباره تهران دلچسب بود.
از همین حالا حس میکنم دوستش دارم،حس میکنم عاشقشم.........چرا؟!!"لیلا کجای کار را اشتباه کرد؟....لیلا میترسید...خیلی میترسید...واتفاق همیشه برای آدمهایی میافتد که میترسند...""تردید خوره بی پدر و مادری ست که وقتی به جان ادم میافتد تا منتها الیه امیدش را می خورد و جلو میرود." "رویای آدم ها در اصل تفاوت چندانی با هم ندارند....هر رویایی از یک حس برتری طلبی ساخته شده،ازیک تنهایی بزرگ منشانه در تقابل با جهان پیرامون..." وقتی کتاب به دستم رسید با امضای نویسنده در یک عصر بارانی در اخرین روزهای بهار،در یک کافه قشنگ نورگیر، کنار پنجره روی میز نیمکت از دست دوستم... حس کردم دوستش خواهم داشت نمی دانم بارانی که ان روز به سر و صورتم خورد مسبب این حس بود ؛یا امضای نویسنده به نام من روی اولین صفحه کتاب... اما خب احساسات ما اشتباه هم میکند؛ روبرو شدن با داستان ملال اور یک قهرمان نا امید که همه چیز از دست داده و برای یک کمربند مشکی باید 15 مبارزه کند با 15 نفر.... خیلی نمی توانند کششش266 صفحه ای داشته باشد... لحن نویسنده ملال اور بود و پر از خرده داستانهایی که همه در مقطع انقلاب رخ داده بودند و رنگ لعابشان مدیون فضای انقلابی بود....بجزتوصیفات درخشنده نویسنده از مبارزه و خون عرق در تاتامی که واقعا قوی بود ،سایربخش ها خرده داستان ها برایم جذاب نبود ،چرا؟ چون عادت به رمان ایرانی ندارم؟شاید....این یک رمان است ،پر از داستانهای کوتاهی که می تواند گاهی جذاب هم باشند.توصیه ندارم برای این رمان... اگر عاشق رمان فارسی هستید خب این اثر یزدانی خرم هم امتحان کنید... اما یادتان باشد من اصلا توصیه نمی کنم!!!!!!
تصادف! مگر میشود همه اتفاقات عالم بر اساس تصادف روی دهد. مگر ممکن است تصادف تا این حد تعیین کننده باشد، اصلا گیریم که تصادف میتواند عامل حتی پدید آمدن جهان باشد اما با کدام منطق میتوان آن را توجیه کرد؟ ضمنا در داستاننویسی که همه داد از منطق داستانی میزنند نوشتن داستانی که تمام اتفاقات آن بر مبنای تصادف (آن هم غیر منطقی) روی داده کمی تعجب برانگیز است. رمان «سرخِ سفید» مهدی یزدانیخرم را باید یک رمان تصادفی خواند که نویسنده ظاهرا به هیچ اصل داستاننویسی پایبند نیست (در حالی که همین نویسنده بسیاری از آثار را بر همین مبنا مینوازد) و تمام اتفاقات رمان بر مبنای یک تصادف جلوی دیدگان خواننده رژه میرود و روی میدهد. وقتی تصادف و اتفاقات یهویی! ملاک باشد دیگر نباید انتظار طرح و پیرنگ محکمی هم داشته باشیم. در این رمان روایتی از یک کیوکوشینکای سیوساله بازگو شده که نویسنده رمانهای زرد است که هیچ مخاطبی ندارد و کارمند دونپایه اداره آمار است و میخواهد کمربند مشکی رشته خود را کسب کند و برای کسب این کمربند باید ۱۵ مسابقه یک دقیقهای بدهد تا بتواند در پایان به این کمربند دست پیدا کند. در هر مبارزه و استراحتهایی که میان آن برای کیوکاشینکا روی میدهد روایتهایی از روزهای دی ۱۳۵۸ در حوالی خیابان شانزده آذر برای خواننده روایت میشود. روایتهایی که فاقد منطق روایی است و کاملا تصادفی روایت میشود و تنها به این دلیل که در خیابان شانزده آذر روی داده بازگو میشود. این حجم از تصادف واقعا تعجب برانگیز است و مشخص نیست هدف و نیت نویسنده از این میزان تصادف در نوشتن یک رمان چیست؟ نویسنده به بهانه خیابان شانزده آذر به تاریخ پرداخته و روشن نیست هدف از این برشهای تاریخی که مملو از جزئیات است چه کمکی به این رمان تصادفی میکند. نویسنده با پرداختن به جزئیاتِ خرده روایتهایش سعی کرده ذهن خواننده را از مسیر اصلی رمان منحرف کند تا مبادا دستش رو شود که رمانش فاقد قصهای مشخص و منطقی است و به عبارتی در بیان قصه الکن و ناتوان است. نکتهای که میتوان گفت این است که نویسنده در این رمان کوشیده نشان دهد که بسیاری از وقایع به خاطر انقلاب روی داده و تلخی و سیاهی آنها ناشی از انقلاب اسلامی است و تمام ناکامیها را به نام انقلاب زده است. اما با استفاده از این روش تصادفی سعی کرده به نوعی یک روایت منسجم ارائه نکند و خرد خرد این ناکامیها را به کام خواننده بریزد و آنها را به نام انقلاب کند. این در حالی است که این رمان در جایزه کتاب سال شهید حبیب غنیپور در بخش رمان انقلاب و دفاع مقدس کاندیدا شده بود و وقتی این موضوع در فضای رمان را دیدم دچار تعجب شدم که داوران این جایزه مسجدی چه نکته مثبتی در این رمان دیدهاند که آن را در این بخش کاندیدا کردهاند! زبان داستان ... و ... نثر ... «سرخِ سفید» ... عامیانه ... و فاقد هرگونه ادبیت است ... و نویسنده با استفاده از زبان محاوره و ویرایش نشده ... همراه با «...»(سه نقطه) سعی کرده ضعفهای نثر خود را پوشش دهد. این رمان متاثر از نثر فضای مجازی بوده و در بخشهای بسیاری نیاز به ویرایش دارد. نویسنده که کوشیده اطلاعات تاریخی خود را با استفاده از خرده روایتها به رخ خواننده بکشد کلمات بسیاری را دانسته یا نادانسته غلط نوشته که این نیز بر ضعفهای رمان افزوده میشود. از آنجا که با یک قصه منسجم روبرو نیستیم طبیعتا نمیتوان شخصیتپردازیهای عمیقی هم داشته باشیم و نویسنده از این مورد نیز جسته و با سر هم کردن خرده روایتهای تصادفی در رمانش شخصیتهایی را در حد چند صفحه به خواننده معرفی میکند که نیازی به واکاوی لایههای عمیق شخصیت آنها نیاز نیست. البته نویسنده با پرداختن به جزئیات در هر روایت سعی کرده سر خواننده را گرم کند و او را سرحال بیاورد. مانند اینکه آیتالله طالقانی چه سیگاری میکشیده، یا فلان فوتبالیست چه ماشینی سوار میشده و یا کدام کتاب در روزهای ملتهب انقلاب بیشتر فروش داشته؛ اما اینها تمهیداتی است که نویسنده با آویختن به آنها سعی کرده از زیر بار طرح و پیرنگ و ... فرار کند. شخصیت اصلی که همان کیوکشینکای سی و سه ساله باشد بی هدف و بی انگیزه و مایوس است و اساسا خودش هم نمیداند برای چه زنده است و فعالیت میکند و چرا باید چنین شخصیتی که خود برای کارهایش انگیزه و هدفی ندارد تبدیل به شخصیتی شود که حاضر است پانزده راند مبارزه کند تا کمربندی بگیرد که میلیونها نفر بیرون از باشگاه آن را دارند و برای دیگران چنین کمربندی ارزشی ندارد. این جهانبینی نویسنده «سرخِ سفید» است که کاملا مایوس است و انگیزهای ندارد. ضمنا اعتقادی هم به #آسمان ندارد و معتقد است باید سفت به زمین چسبید. او حتی در بخشهایی کنایههای تمسخرآلود به مذهبیها میزند و آنها را مورد تمسخر قرار میدهد. نکته دیگری که میتوان در کنار تمام نکات بالا مطرح کرد تغییر راوی از دانای کل به اول شخص است. خواننده در رمان مهدی یزدانی خرم با چنین مسئلهای روبرو میشود و در حالی که تمام کتاب را با راوی دانای کل خوانده ناگهان شاهد تغییر زاویه دید به راوی اول شخص است. شاید حتی بتوان تمام تصادفات و اتفاقات رمان تصادفی «سرخ سفید» را با همین روای دانای کل توجیه کرد اما این تغییر ناگهانی راوی را کجای دلمان بگذاریم. اما خدا باید شانس بدهد که چنین رمانی بنویسی و این همه منتقدان و رفقایت چنین برایت هورا بکشند و از رمانت تعریف کنند، یا آنها در رودبایستی ماندهاند یا چیز دیگری در میان است. بالاخره مهدی یزدانیخرم صاحب رسانه است و اگر به رمانش چپ بگویی ممکن است در رسانهاش رمانت را دراز کند و از رویش رد شود.
هاجیمه... اولش فقط یک داستان کوتاه بود. نویسنده اگر به جای رمان از عنوان مجموعه داستان استفاده میکرد چه اتفاقی میافتاد؟ اگر ترتیب داستانها را جابجا میکرد؟ اگر دو سه داستان را حذف میکرد؟؟ یک داستان بلند (درباره کیوکوشین کای سی و سه ساله) و چند داستان دیگر. اما مشکل اینجاست که نویسنده دوست دارد اثرش یک رمان تجربی/پستمدرن یا فلان باشد. داستانهای این کتاب با زور و تسمه و چسب چوب به هم ربط داده شدهاند و از همان اول نچسبیِ خودشان را نشان میدهند. چه اصراری است که حتمن از یک داستان به عنوان رشتهی وصل کنندهی ده دوازده تا داستان بیربط با صرفن یک تاریخ مشترک استفاده کرد؟ اگر فقط داستان کیوکوشینکای سی و سه ساله داستانی مستقل بود، و با باقی داستانها هم همان طور تک تک نقل و روایت میشدند به کجای وحدت داستانی این رمان بر میخورد؟ مگر نه اینکه فُرمی که بود و نبودش برای اثر هنری توفیری نکند به درد جرز میخورد؟ این رمان دقیقن به سبک آن سریال کوتاهی نوشته شده که چند سال پیش از شبکه فرهیختگان چهار پخش میشد. فکر کنم اسم سریال «داستانهای واقعی» بود که آن هم تقلیدی از «تصادف» پل هاگیس بود و بعدش داوودی از روی آن «تقاطع» را ساخت که بیشتر به خاطر سکانش تصادفش معروف شد تا خود فیلم. کلّن این سبک قصه تعریف کردن از عهد بوق رایج بوده و چیز جدیدی ندارد. نمونهی معظم و معززش هزار و یک شب و شهرزاد. «مرشد و مارگریتا» هم همین هزار و یک شب است و داستان شاهکارش قصهی «مسیح و پیلاتس». باقی رمان شبیه کمدیهای بزن بکوب شده بود.
بهترین و تنها داستان خوب «سرخِ سفید»، همان قصهی کیوکوشینکای سی و سه ساله است که کارمند جزء ادارهی آمار است و داستانهای عاشقانهی نفروش مینویسند و میخواهد مقالهای راجع به مشروطیت بنویسند و روزی جایزهی مهم ادبی را ببرد... اما هیچ گهی توی زندگی نخورده و نشده و حالا میخواهد با گرفتن کمربند مشکی رشته کیوکوشین یک گهی به نام خودش در این زندگی ثبت کند. این داستان عالی است. مبارزه و بقا برای زیستن. به همین سادگی. ولی اصرار به ژانگولربازی ادبی، همین لذت را از خواننده دریغ میکند. سندروم «اگر شبی از شبهای فلان پستمدرنیسم...».
محور باقی داستانهای این مجموعه/رمان، کوبیدن و تمسخرِ تفکر چپی و مارکسیستی و کمونیستی و ... است. اصلن همین ایدهی داستانِ فرمی نوشتن و پستمدرنبازی و تضاد با علمای مارکسیست و دشمنی دیرینهی آنها با فرم و ترجیح محتوا بر فرم خودش جان میدهد برای نقدهای روشنفکری! (سرِ تری ایگلتون و ریموند ویلیامز سلامت!) البته تکههای بامزه لابهلای این داستانها هست؛ پوسترفروشی که میخواست یک روزی ژ-3 به دست برود دفتر مارکسیستها و بگوید «موسا خیابانی گه زیادی نخور» چون نگذاشته عکسش کنار شعری که دربارهاش نوشتهاند چاپ شود یا راجع به کندن موی بالای لب دخترها؛ آرایش یا آراستگی تشکیلاتی؟؟ قطعن دومی! یا نحوهی دفن شدن استالین توی تهران ولی خب با این چند دیالوگ و چند خط نمیشود رمان نوشت و دوازده سیزده داستان را با هم یک کاسه کرد و اسمش را گذاشت رمان. اصلن کتاب بعد قصهی دوم یا سوم کششی ندارد و خواندنش صبر ایوبِ زمانِ یساری میخواهد و فقط صرف انجام وظیفه انگار داری آنها میخوانی! اول پایان هر داستانی یکی دو پاراگراف دربارهی کیوکوشین کای است و باقی داستانی از دی ماه 58 که نخوانده میشود ردشان کرد و فقط از مبارزه لذت برد. اما نمیشود، نویسنده این لذت را از خواننده دریغ کرده! چیزی که بیشتر از همه روی اعصاب است این که نویسنده مثل راوی همان سریال شبکه فرهیختگان مدام دارد گذشته و آینده و سرانجام کارِ آدمها را به سبک اداره آمار میخواند (لطفن این را به حساب تکنیک نویسنده برای بازی با خواننده یا هر چی نگذارید!): فلانی در تاریخ فلان بچه دار میشود و بعدن تصادف میکند و میمیرد یا سکته میکند یا به خارج میرود یا ثروتاندوزی میکند و با فلانی ازدواج میکند یا در نهایت در شبی از شبهای زمستان در حال باد زدن خود میمیرد. در همهی داستانها این روایِ وراج حضور دارد... خب چیزی برای زر زدن نمانده. صلوات... پ.ن: کتاب امانتی است وگر نه علاوه بر وقت، باید حسرت 22 هزار تومن را هم میخوردم.
موضوع کتاب سال 58 یعنی یک سال بعد از انقلاب است. به حوادث، آدم ها و مکان ها اشاره می شود و این موضوع به کتاب اصالت می بخشد و آن را صمیمی و خواندنی می کند اما آیا زبان نوشتن کتاب، زبان رمان است؟ به نظر من اصلا اینطور نبود. تنها 110 صفحه از کتاب را خواندم و خسته شدم از خواندنش. انگار مجموعه داستانی می خواندم با داستان های خیلی کوتاه، زبان مخصوص مهدی یزدانی خرم و صرفا "گزارشی" از وقایع. به هیچ وجه حس نکردم کتاب، نوعی رمان است. اذیت شدم و کتاب را نصفه برگرداندم به قفسه کتابخانه. اما شما بخوانید. شاید خوشتان بیاید.
با توجه به تجربههای اخیرم از رمان فارسیهای نشر چشمه و اطلاعات و ویدیوهایی که از مهدی یزدانی خرم توی فضای مجازی دیده بودم انتظار نداشتم کتاب خوبی باشه. اما از همون پاراگراف اول که شروعش کردم شگفتزدهم کرد و «منو گرفت« تصاویر عالی بودند. کثرت داستانها و شخصیت پردازی ها رو خیلی دوست داشتم. جنبه ی تخیل و رئالیسم جادویی داستان رو هم خیلی دوست داشتم. چند سال پیش یه مجموعه داستان کوتاه فکر می کنم از ماریو بارگاس یوسا خونده بودم که هیچی ازش یادم نیس جز اینکه عاشق این بودم که تو هر داستان یه عنصر (شی یا شخصیت) وجود داشت که بدون اینکه داستانها به هم مربوط باشن این عنصر مشترک بود و تکرار می شد. این ایده خیلی برای من جذاب بود و همیشه دوست داشتم اگه یه روز کتابی نوشتم یا فیلمی ساختم از این ارتباط و پیوستگی استفاده کنم و کتاب سرخ سفید خیلی قشنگ این ویژگی رو داشت. اطلاعات تاریخی و ورزشی و سیاسی و ... من زیاد نیست به خاطر همین نمیتونم مطمئن باشم نویسنده چقدر مطالعه و تحقیق داشته تا بتونه این همه جزئیات رو تو حیطه های مختلف به تصویر بکشه و آیا تونسته دقیق باشه یا نه. و این برام تحسین آمیز بود. تا اینکه به آخرای کتاب رسیدم و یه جمله بود شبیه اینکه:قند خونش پایین امده بود و بدن نمیتوانست گلوتامین موردنیاز را بسوزاند... خب تنها چیزی که دقیق ازش اطلاع دارم اینه که بدن باید گلوکز بسوزاند نه گلوتامین، و باعث شد با تردید بیشتری به بقیه جزئیات نگاه کنم. و چیزی که خیلی تو ذوقم خورد تغییر راوی به اول شخص تو فصل آخر بود که به نظرم اصلا لزومی نداشت و نفهمیدم چرا این کار رو کرد. باید با معلم نویسندگیم در موردش صحبت کنم چون نظر خودم اینه که کاری کاملا بیهوده بوده و تا حدی یه سوتی محسوب می شد. در کل فراتر از حد انتظار و سرگرم کننده اما نه فوق العاده
خلاصه ی رمان: یک جوانِ سی و سه ساله، ۱۱۸ کیلویی، تحصیل کرده رشته جغرافیا، کارمند دون پایه اداره آمار، نویسنده افسرده رمانهای عامه پسند و محققِ دوران مشروطه که نامش فاش نمیشود و دوست دختر_نامزدش نیز رهایش کرده، تصمیم گرفته حالا که در این خیلِ مهارت هایی که در انها هیچ پُخی نشده حداقل در رشته کیوکوشین، کمربند مشکی دان یک را به دست بیاورد. او برای این منظور در یکی از روزهای دی ماه نود و یک باید در یک باشگاه رزمی در خیابان ۱۶ آذر، پانزده مسابقه یک دقیقه ای انجام بدهد و فقط یکبار میتواند شکست بخورد. هر مسابقه و هر حریفِ او به فردی و واقعه ای در دیماه ۵۸ و در کوران انقلاب متصل میشود.
نام رمان؛ سرخِ سفید ارجاعی ست به خونهایی که در مسابقاتِ قهرمان داستان بر لباسِ سفیدش «دوگی» می نشیند. و بعد اشاره به خون ها و جان هایی ست که در دیماه سرد و برفی ۵۸ ریخته میشود و در آخر اشاره به تماشای بازی منچستر یونایتد (سرخ) و تاتنهام (سفید) در فصل آخرِ کتاب توسط شاگردِ خشک شویی (که اشاره به نام رمان دوم نویسنده نیز است) دارد.
مضمونِ رمان؛ پدر کروسینسکی (راهب لهستانی مقیم اصفهان در زمان سقوط صفویه) در کتاب سقوط اصفهان خاطر نشان میکند که چگونه بعد از شورش و حمله افغانها به اصفهان، وضعیت مردم یک شبه تغییر کرد. انها که تا دیروز گدا بودند، ثروتمند شدند و اغنیا، فقیر..کل رمان سرخِ سفید چنین مضمونی دارد و به داستان انسانهایی میپردازد که در تندباد انقلاب زندگی هایشان زیر و رو شد..
راوی؛ قهرمان داستان جوان بی نامی ست که در اثر با نام «کیوکوشین کای سی و سه ساله» معرفی میشود. کل داستان توسط یک راوی دانای کل پر حرف و وراج روایت میشود. که البته گاه غیر قابل اعتماد و نا مطمئن است و گاه مخاطب را در متن مشارکت میدهد. اما به یکباره و در فصل آخر، راوی به یک من راوی شیفت میکند ( البته نه برای کل فصل)
هندسه؛ ساختار کتاب از بزرگترین نقاط قوتش است. رمان شامل بیست و چهار فصل است. در شروع هر فصل یکی از فنون کیوکوشین نام برده میشود و توضیح مختصری درباره ان داده میشود. اغاز و پایانِ هر فصل به مسابقه کیوکوشین کا یا خود او می پردازد و میانه هر فصل به روایت سال پنجاه و هشت.
ژانر و زیر ژانر؛ رمان در ژانر تاریخی و در زیر ژانرِ آلترنیت هیستوری قرار دارد. به این معنا که رمان به حوادث و شخصیتهای واقعی (انقلاب، رضا شاه، کودتا، هویدا، استالین، بازرگان، راجی و..) اشاره میکند ولی نویسنده با تخیلش داستانِ انها را تغییر میدهد. به دلیل مضمونی که نویسنده انتخاب کرده، کتاب را جزو طبقه رمان سیاسی هم میتوان بر شمرد.
و اما رمان؛ سرخِ سفید، کتاب خوبی ست، ولی رمان بدی است. میلان کوندرا میگوید: رمان نویس نه معلم اخلاق است و نه تحلیلگر سیاسی. کار رمان نویس شکافتن لایه های پنهان روان آدمیان است.
فرمتی که یزدانی خرم برای نوشتن انتخاب کرده بیشتر از اینکه مناسب رمان باشد مناسب انتولوژی یا مجموعه داستان است. کاراکترها عوض میشوند (به غیر از دو-سه کاراکترِ باشگاه)، مکان و زمان هم تغییر میکنند ولی یک تِم کلی بر فضای ان حاکم است و ان این است: وضعیت مردم بعد از یک انقلاب چگونه دستخوش تغییر میشود؟ او با خرده داستان هایی که از طریق فلاش بک و مخصوصا فلاش فوروارد (که البته بعد از چند فصل جذابیتش را از دست میدهد) روایت میکند عملا رمان را «به دلیل تعدد شخصیتها» بی نیاز از شخصیت پردازی میکند. رمان از لحاظ تکنیکی و فرمی خصوصیات زیادی دارد. از سه (۰۰۰) نقطه های معروف سلینی تا فلاش بک و فلاش فورواردهای متعدد گرفته تا بازی های زمانی و بازگشت زمان به عقب ( ماجرای خودکشی کیوکوشین کا و بازگشت آب به تصفیه خانه تهران) و چند صفحه ای هم تایپو گرافیِ اشعار و اعلامیه ها و تبلیغات و شعارهای سیاسی.. بزرگترین ایراد کتاب از نظر من حجم زیاد ان است. این روایت با این سبک هشتاد تا صد صفحه زیادی دارد. روندی که نویسنده در پیش گرفته پس از مدتی تکراری میشود و روایتهای پایان کتاب قدرت و جاذبه روایتهای ابتدایی را ندارند. تا قیامت میشود داستان افرادی که در بحبوحه انقلاب زندگی شان دستخوش تغییر شده را ادامه داد. (آن هم در این سبک) ضمن اینکه روایتها با لحن خاص راوی حالت گزارشی پیدا میکنند و در انتها همان داستان اصلی (کیوکوشین کا) کشش بیشتری از خورده روایتها پیدا میکند. دیگر اینکه راوی قضاوت گر است و نظراتش و حتی تا حدودی ایدئولوژی اش را ابراز میکند. گاه شیطنت میکند و گاه رک و راست دخالت میکند. که البته به خودی خود بد نیست و نویسنده های بزرگی همچون سلین (که به نظر میرسد الهام بخش یزدانی خرم بوده است) به همین روش رمانهای بزرگشان را نوشتند. موضوع این است که من این سبک رمان را نمی پسندم. من نمیخواهم رمانی بخوانم که یک ایدئولوژی خاص را دنبال میکند یا به خوردن میدهد. ضمن اینکه از نظر من بهتر بود، رمان به زمان «حال» خودش بیشتر بپردازد. داستان اصلی در سال نود و یک میگذرد و ما به جز همان مبارزه کیوکوشین و خود کیوکوشین کا از وضعیت سایر افراد، سی سال پس از یک انقلاب آگاه نیستیم. مثلا وضعیت همان رقبای کیوکوشین کا که داستان اسلاف شان را شنیده ایم. کل زوری که یزدانی خرم میزند (در جایی که افکار قهرمان داستان متشتت است و به همه جا پر می کشد) این است: «به آن دوست روزنامه نگارش که دارد حکمش را میگذراند» به دلیل همان نوع گزارش نویسی، کتاب فاقد دیالوگ است. تنها و تنها در یک فصل، ان هم در حد دو تا سه خط، دیالوگی بین کاراکترها برقرار میشود (جمال نمازی و گلی سماواتیان) همین باعث میشود که شخصیت پردازی عملا انجام نشود. کاراکترها عمق ندارند و من چرا باید دیدگاه و زندگی و سرنوشتِ فلان زاده تبار صفویان برایم مهم باشد؟ آن زالو چی یا آن دعا نویس چه؟ مقنی یا حاجیه خانم طاهره زمردی هم. عملا هیچ کدام، هیچ حسی در من ایجاد نمیکنند، هر چند که برخی از انها داستانهای زیبایی دارند. ولی کیوکوشین کا نسبتا برایم مهم استو دوست دارم مبارزاتش را ببرد. دوست دارم واقعا یک گهی بشود مخصوصا در این ورزش خشن و نا مروتی که مثل زندگی میماند. به همین دلیل و همانطور که قبلا ذکر کردم ۲۶۶ صفحه رمان یزدانی خرم برابری میکند با یک جمله طلاییِ پدر کروسینسکی. البته جسارت نشود و تند هم نروم. هر نویسنده ای حق دارد ایده اش را تبدیل به رمان کند اما به شرطی که رمان بنویسد و نه مقاله و گزارش در قالب رمان. مشکل دیگر تغییر راوی داستان است. یک رمان میتواند هر تعداد راوی و زاویه دیدی که میخواهد داشته باشد اما برای تک به تکشان باید دلیلی وجود داشته باشد. در سرخِ سفید، فلسفه این تغییر که فقط به اندازه چند پاراگراف هم انجام میشود و باز به حالت دانای کل باز میگردد مشخص نیست یا حداقل من سر در نیاوردم! ممنون میشوم اقای یزدانی خرم توضیحی در این مورد بدهند..
اما گفتم که..سرخِ سفید کتاب خوبی ست. مشخص است که یزدانی خرم، هم به تاریخ معاصر ایران آگاه است و هم اینکه برای نوشتن کتابش تحقیق کرده. کتاب آن دسته از مخاطبی که احتمالا نمی داند (که تعدادشان هم کم نیست) انقلاب چگونه چند پاره شد و انقلابیون چگونه دچار احساسات متناقض شدند و چطور دختر یک مذهبی چریک شد و چطور خواهر یک جوان کمیته ای فدایی شد و چطور مردم یک روز این وری بودند یک روز ان وری و چطور مملکت در آتش می سوخت و در نهایت اینکه چطور یک مفلس به واسطه انقلاب بزرگ شد، یک بزرگ چطور مفلس شد، یک تحصیلکرده چطور فراری شد، یک سیگار فروش چطور غنی شد، یک بی سواد چطور دعا نویس شد، یک شغل مرده و سنتی چطور زنده شد (حجامت و زالو انداختن) یک شغل زنده و علمی چطور مرد (دکتر لیلا شهریاری)، یک اقلیت چطور تحت فشار قرار گرفت، یک جوانِ آینده دارِ محبوب ولی گستاخ و یک جوانِ آینده دار محبوب ولی متین (بازیگر سینما، گیتا و بازیکن فوتبال، شاهین) چطور بی آینده شدند و چطور مرگ های حاصل از یک انقلاب تبدیل شدند به مکنت یک جوان بیکار و چطور سیاست شما را می بلعد حتی اگر کاری به کارش هم نداشته باشید ....را آگاه میکند. ضرباهنگ اثر پر سرعت و کلا کتاب خوشخوان است. چند صفحه را که به سلامت رد کنید لم اثر دستتان می اید و انوقت دیگر سوار رولر کوستر حوادث شده اید. با همه انتقاداتی که از اثر کردم، سرخ سفید اثر قابل احترامی ست. حرف برای گفتن دارد حتی اگر رمان نباشد، حتی اگر قصه گو نباشد و حتی اگر ایدئولوگ باشد. بی انصافی ست اگر نگویم موقع خواندن کتاب بسیار لذت بردم. مهمترین حسن کتاب نسبت به اثار متاخر ادبیات فارسی فلسفه بافی نکردنش بود. اما برای اینکه متوجه شوید چرا با وجود انکه کتاب را دوست داشتم ولی رمان را مورد انتقاد قرار دادم باید بگویم مثل این است که شما سفارش یک کفش چرم بدهید ولی در ازای ان یک جفت کتانی زیبا به شما بدهند.😁 اولین رمانی بود که از یزدانی خرم خواندم و چند سالی ست در کتابخانه ام است. الان که تصمیم گرفتم چند کتاب ایرانی بخوانم بالاخره سراغش رفتم.
پیشنهاد شما برای انتخاب بعدی چیه؟ راستی کسی میتواند یک رمان فارسی جدید و قصه گو معرفی کنه؟ چرا نداریم؟
چقدر خوب بود یعنی معرکه بود،خوشحالم که سال ۹۶ رو با این لذت ناب تموم می کنم.نسخه صوتی و صدای میرطاهر مظلومی هم خیلی خوب بود،به جز چند سوتی مختصر و گاف تلفظی مثل چشمخانه به معنای حدقه را که با کسره مالکیت تلفظ می کند یا فلش را با فتحه خواندن.در مجموع عالی بود و دوست داشتم پنج می دادم اما آخرش رو واقعا دوست نداشتم.هرچند با آرزوهایی مثل دیدار بیت المقدس و حال خراب روز تولدش سرشار همذات پنداری شدم.گوش دادن نسخه صوتی از روی اپلیکیشن فسدسبو رو اصلا از خودتون دریغ نکنید رفقاااااااا!
کتاب سرخ سفید دومین اثر مهدی یزدانی خرم یک سر و گردن از اثر اولش یعنی من منچستر یونایتد را دوست دارم بالاتر است. هرچند در این کتاب هم با خرده روایتها روبرو هستیم اما، با این تفاوت که یک داستان زمینهی اصلی از یک کیوکوشینکای سی و ساله داریم که در سودای پیروزی در مبارزه برای دستیابی به کمربند مشکی در یکی از روزهای دیماه سال ۱۳۹۱ به باشگاهی در خیابان شانزده آذر میرود. کیوکوشینکایی که نامش را نمیدانیم، فقط اطلاعاتی در مورد شغل، تحصیلات، روابط عاشقانهاش میدانیم، یک فرد بیاهمیت پر تاریخ شهر تهران. در طی ۱۵ مبارزهی این فرد برای دستیابی به کمربند مشکی، به روزی درست در همین تاریخ در سال ۱۳۵۸ تهران در حوالی خیابان ۱۶ آذر میرویم و سرگذشت افراد متفاوتی را میخوانیم که برعکس کیوکوشینکای سی و سه ساله، از اسم و رسم آنها، گذشته و آیندهی آنها مطلع میشویم و پیوند آنها را با این فرد در این روز خاص میفهمیم. پیوندی که عموما با واسطه است. داستان به سبک یزدانیخرم از خرده روایت تشکیل شده، - حدود ۱۶-۱۷ خرده روایت - و به واسطه بعضی شخصیتها پیوندی با داستان قبلی او یعنی من منچستریونایتد را دوست دارم و کتاب بعدی اس یعنی خونخورده دارد. یزدانی خرم هنرمندانه میان گذشته و حالِ(داستانی) این روز و این مکان پل میزند و ما را در تاریخ جلو و عقب میبرد و سرنوشت چندین فرد گمنام آن روز در سال ۱۳۵۸ را به سرنوشت افرادی گمنام در امروز رمان گره میزند - پل زدنی هنرمندانه که خواننده را گیج نمیکند و با هیجان از دریافت ارتباط دنبال خود میکشد. پل زدنهای به جا و خوشساخت بزرگترین هنرنمایی یزدانی خرم در این کتاب است. و درست مانند دو کتاب دیگرش در انتهای داستان ما را با کشف راوی غافلگیر میکند، راویای که در تمام مدت درست مثل دانای کل برای ما حکایتهای ریز و درشتی از افرادی گمنام را تعریف کرده و در انتها، هویتی غیر انتزاعی پیدا میکند. از خوانش این کتاب لذت برم، برای من نوعی تفرج ادبی بود. اگر از ماجراجوییهای ادبی و دقت به جزییات لذت میبرید خوانش این کتاب که توسط نشر چشمه چاپ شده را به شما توصیه میکنم.
فارغ از نقد فنی کتاب، به نظرم این رمان بهتر از هر کتاب تاریخی ای شرایط جامعه تو سال 58 و کلا پس از انقلاب رو تصویر کرده و به نظرم اغراق نیست اگه بگیم هرکس که میخواد تاریخ سالهای اولیه انقلاب رو بررسی کنه بی نیاز از این کتاب نیست.
کتاب از سیاست و اتفاقاتی که در جامعه افتاده صحبت کرده، اتفاقاتی که هم به زمان حال و هم به زمان گذشته اشاره دارد و از دل تمام این جریانات، داستانی را تعریف کرده است. نویسنده ماهرانه به تمام آنها جان داده و انگار توانسته دوباره تاریخ را زنده کند. داستان از ورزشکاری صحبت می کند که در یک باشگاه در خیابان شانزده آذر تلاش می کند کمربند مشکی رو به دست آورد و فکر می کند که با گرفتن آن، مشکلاتش حل می شود و این داستان با اتصالات جزئی اما قوی به دی ماه سال ۱۳۵۸ و اتفاقات انقلاب وصل می شود. اتصالاتی که در داستان وجود داشت به جذابیت و زیبایی داستان اضافه کرده بود و باعث شده بود که خواننده داستان را رها نکند و کشش جالبی برای خواننده ها داشته باشد. در داستان شخصیت های زیادی وجود دارند که کاملا ملموس و زنده هستند و شاید خیلی از ما اسم های داخل داستان را بشناسیم یا کنجکاو شویم که بیشتر درباره آنها بدانیم که اتفاقا همین باعث شده است که شخصیت ها بهتر در ذهن بمانند. نماد هایی مثل لک لک ها و زالو ها یا کله پاچه در داستان است که هر کدام حرفی برای گفتن داشتند و همین نماد ها باعث شده است که لذت خواندن کتاب بیشتر و آگاهی پیدا کردن از جریانات انقلاب من رو کنجکاو تر کند. قلم و سبک نویسنده کاملا نو و جدید است و راوی دانای کل است که در آخر کتاب راوی اول شخص مشخص می شود و این تغییر راوی برای من خیلی جالب بود. در کل کتاب ایده ای جذاب و نو، فضا سازی بی نظیر، برداشت منصفانه و بدون قضاوتی دارد، فقط تنها موردی که شاید خواندن رو برای من سخت می کرد نوع افعال و جمله بندی کتاب بود که سخت خوانده میشد.
معمولا این ساعتی نیست که پست میذارم ولی همین الان کتاب تموم شد و ذوق نوشتن ازش رو داشتم، توی کتاب #من_منچستر_یونایتد_را_دوست_دارم شیفته ی این ربطی شدم که بین آدم ها و تاریخ وجود داشت و بعضی جاها یه خورده گم میکردی این رابطه رو لا به لای شخصیت ها و تاریخ ولی توی این کتاب ، این خط رابط به نظرم خیلی بیشتر تو چهارچوب بود و دنبال کردنش راحت تر، از طرفی فکر میکردی بعضی جاها ربط خوب از کار در نیومده ولی میرفتی جلوتر و می دیدی چرا چقدر خوب همه چیز به هم متصل و این قرار گرفتن توی یه چرخه چقدر خوب اتفاق افتاده و فکر شده،دغدغه اصلی نوی��نده تاریخ و جوری که این تاریخ رو وارد داستان شخصیت ها میکنه خیلی جذاب و دلچسب،اطلاعات تاریخی و در کنارشون شخصیت هایی که راوی این داستانن و نحوه برخورد و رسیدنشون به هم فوق العاده است به نظرم...انتخاب مبارزه کیوکوشین کاراته به نظرم خیلی جذاب اومد برای بیان داستان،ولی وقتی کتاب تموم شد و حتی در حین خوندنش دیدم چقدر هوشمندانه اس این ایده! از طرفی میشه گفت این مبارزه ها و ضربه هایی که بی امان اتفاق می افتاد دقیقا تاریخ مملکت خودمون و حوادث پی در پی ای که پیش می اومدن و کیوکوشین کای سی و ساله همون ایران خودمون و یا حتی خود ما مردم بودیم که باید تاب می آوردیم(وتاب بیاریم) تا راند آخر، از طرفی عقبه ی مبارزین تو رو به این فکر می انداخت که الان دارن اون انتقام تاریخی یا حتی اثبات کردن خودشون و نسلی که نماینده اش هستن رو نمایش میدن، البته که برداشت من در حد سواد خودمه،و در آخر که به نظرم پایان بندی قوی و درخشان بود سه تا مسئله اتفاق می افتاد: مواجه با حریف آخر ( که جمله آخر صفحه ۲۵۳ به شدت کوبنده بود)که یه جورایی انگار مبارزه با نفس و خود آدم بود، تکرار شدن این چرخه مبارزه که دقیقا مثل تکرار چرخ تاریخ و انگار همه ی ما توی یه لوپ زندگی میکنیم (هرکدوم نقش خودمون رو)، و حتی همین که کتاب با بخار شروع میشه و با بخار تموم میشه هم خودش انگار تاکیدی به این لوپ و در آخر اشارات زیرکانه به کتاب قبلی...کتاب بزرگتر از سواد من ولی خیلی لذت بردم از خوندنش و قدرت قلم و سواد تاریخی نویسنده...کتاب رو به کسایی پیشنهاد میدم که صرف داستان محوربودن و قصه پردازی عام براشون مهم نیست ،چون این کتاب یه تلفیق عالی از تاریخ و شخصیت پردازی توام با داستانه، و اگه بهش دل بدین خوب میدونه کجا با نشونه های کوچیک، متصل بودن زمان و شخصیت هارو یادتون بیاره و شگفت زده تون کنه...مخصوصادر آخر با اسم کتاب! . . #سرخ_سفید #مهدی_یزدانی_خرم #نشرچشمه #معرفی_کتاب #پیشنهاد_کتاب
بعد از يك سال به يه كتاب پنج ستاره دادم؛ رماني كه توصيفات گيرا و وقايع عجيبش، باعث ميشه آدم انقدر از جايي كه هست دور بشه كه وقتي برميگرده سر جاش، انگار اولين باره اونجا رُ ميبينه.
شنیده بودم رمان، حوالی ورزشی رزمی می چرخد و همین دلسردم می کرد برای شروع. اما ضفحه ی اول، نقل قولی از ابن عربی " ما تخیل خداوندگانیم..." با سه نقطه ی سلین. و اینکه هیچ واقعیتی دوباره تکرار نمی شود- یادآور ان جمله ی معروف رودخانه ی هراکلیتوس، پیش قضاوتم را به هم زد. کتاب را که تمام کردم هیجان زده بودم خیلی. برای دوستان جان، صدا گذاشتم و با هم حرف زدیم از تلفیق تاریخی که در عالم مثل داستان، نهادینه شده. گذاشتم تا آن حالت شوق زیادم فروکش کند و بعد از چند هفته دوباره به سراغش بیایم. خواندن کتاب، واقعا برای من لذت ادبی داشت. داستان استخوان داری که با شخصیت های ناپیدای تاریخی گره خورده است. در انقلاب و هیاهو اما شخصیت های گوشه و حاشیه ای و زندگی هایی که هرگز در تاریخ نوشته نمی شود. بعد از شخصیت هایی که ماجرای آبا واجدادی و گاهی از آینده شان به شیوه ای سلین گونه با خبر می شویم، حجم اطلاعات تاریخی و ادبی و ماجراهای کوچک و بزرگ در هم تنیده در کتاب و شهر تهران به مثابه ی ستون فقرات رمان، حوالی انقلاب ودانشگاه تهران و شلوغی ها و هزاران قصه ی گم شده و ناپدید شده،حیرت مرا بیشتر می کرد. این شخصیت های فرعی که به یکباره از حاشیه ی یک فیلم و گوشه ی یک کتاب و روزنامه پیدایشان می شود وراه به اصل ماجرا و قصه و تاریخ پیدا می کنند. این کتاب درخور ترجمه شدن به زبان های مختلف دنیاست. . داستان و فضاهای مختلفی مثل پاسداران جوان کمیته ای، دانشجوی پزشکی با مومیایی استالین، جوانی در سفارت سوید و جنازه ی رضاخان، ازدواج های تشکیلاتی، کتابفروشی که در خیابان بساط می کند در شلوغی های انقلاب، پیرمردی که شغلش زالودرمانی ست، خانوم دکتر پزشک که به کورتاژهای غیرقانونی می افتد برای گذران زندگی، پدر مسیحی دورگه با مادری یونانی و پدری ترک وزندگی اش در کلیسا و توسلش به پولس قدیس، داستان نویس اهل قم و در فرانسه زیستن و هرگز به وطن بازنگشتن، غسال بهشت زهرا در روزهای پر از جنازه ی انقلاب ایران، فوتبالیست پرافتخار تیم تاج و مهاجرت به آمریکا وبرای هم گم شدنش، قصه ی صمد زالوچی و گرفتن کسب و کارش در بحبوحه ی انقلاب، آمیز یعقوب یهودی که پسرش در اورشلیم الهیات می خواند، شازده ی قاجاری با دیوارهای پر شده از نقاشی سقاخانه ای در خانه ی بزرگش، حاجیه خانوم که روضه و هیئت دارد و نازاست، دانشجوی مهندسی مکانیک دانشگاه شریف، سیگار فروش خیابان انقلاب در شلوغی های انقلاب، . "کارمند دون پایه ی اداره ی آمار، هر روز از کیوسک سر خیابان رهی معیری آب معدنی می خرد." . " کار بزرگ ذهن، فراموش کردن است نه به یاد آوردن. اینکه ذهن را از گشادی خارج و وادارش کنیم تصویر بسازد و به خاطر بیاورد و گاهی هم خودش را خالی کند از تمام جهان." . "بالای تپه، شبح میاموتوساشی، افسانه ای زیر تنها درخت آن حوالی نشسته و پیش رویش شمشیر بلند کاتانای بلند است و باد می پیچد توی شاخه های درخت و صدایش کیوکوشین کای سی و سه ساله را آرام می کند." . " به عارف شاعر می گوید های کانچو.در این حد ژاپنی بلد است😊 . "ادم می تواند با سیصد و هشتاد هزار تومان فتوحات مکیه ی ابن عربی را بخرد و کیف کند از تخیل این مرد و مبارزه اش." . " اصلا دان شش را هم بگیرد. آخرش که یک نویسنده ی درجه صد دائم المقروض است که اگر سفارشی کار تحقیقی گیرش نیاید محتاج است به نان شبش." . "اصلا مهم نیست که نصف بیشتر دوستانش از ایران رفته اند ومدام ایمیل های نوستالژیک خنک می فرستند به یاد ایام." . "کوکب کبریایی نگران منصور می شود و بعد از کمی پرس و جو می فهمد در تبریز ازدواج تشکیلاتی کرده است و بعد هم با همسر تشکیلاتی اش در زندان توبه می کند. کوکب کارش را رها و شروع می کند به نوشتن شعر و سال 67 از ایران می رود و هم اکنون به عنوان شاعر دور از وطن در لندن زندگی می کند و سعی می کند قبول کند که توموری را که در سینه اش دیده شده سرطانی نیست و صرفا غده ی چربی ست." . "انقلابی ازدواج کرد.توی مسجد وبعد از اذان مغرب وعروس با چادر سفید ودوستانش هم دو تا تیر هوایی شلیک کردند." . "روح سمانه گوشه ی اتاق چندک زده و به برادرش خیره شده." . "اصلا برای چه می خواهد کمربند بگیرد؟؟ چه گهی می شود مگر؟ کدام رویایی را در سر دارد؟ برود ژاپن؟ انتقام بگیرد از دیگران؟" . "سیف الله تاریخ خوانده ودر یک سالی که با مومیایی تنهاست کلی به جنازه ی رهبر سابق شوروی نگاه کرده است." در نهایت مومیایی را در حیاط خانه چال می کند و از کشور می رود و خانه تا سال ها متروک می ماند. خانه به دانشگاه تهران واگذار می شود و روی آن دانشکده ی تربیت بدنی و.. می سازد." . "برای تقی کتابفروش انقلاب یکی از شاعرها شعر هم نوشته است😊 " تقی از اینکه به تاریخ ادبیات راه پیدا می کند خیلی خوشحال می شود. شاعر را از طریق یکی از بچه های مجاهد پیدا کرد و به آغوش فشرد. شاعر گریست وگفت او نماد کارگری سرافتمند است." . "لیلا شهریاری عقیم است و آن نره خر چهار تا بچه می خواهد برای پر کردن اتاق های بزرگ شان در خانه ی ویسکانسیتن. نهایت تا سه ماهگی نطفه را نگه می دارد و بعد لخته ی خون کم جان با خون ریزی دردناک." . "تهران، خاک سستی دارد. زیر تهران، دریای عظیمی از آب است. صدها قنات و چشمه ی زیرزمینی که قرن هاست از شمیران به سمت تهران، از شمال یه جنوب می رسند و باز راهشان را ادامه می دهند. ماهی های قناب تهران کورند." . "علی ترک موتور که نشسته بود.وقتی به او گلوله می خورد ماه ها بوده که دیگر نه به گرگیاس فکر می کرده و نه به هومر." . "هلن شده است تنها نقطه ی روابط دیپلماتیک ایران و یونان. دو کشوری که دل خوشی از هم ندارند و حالا باز یونانی ها فکر می کنند ایران به آن ها تجاوز کرده است و هلن را فریفته." . "مگر نه اینکه هر آدم لحظه ای باشکوه دارد در زیستنش؟ لحظه ای که می تواند از تاریخ و روزگار جدایش کند و به آنتکیه بدهد. این لحظه را نمی شود با هیچ کس در عالم تقسیم کرد." . "هرکس یک ژاپن شخصی دارد که درش تنها می نشیند و به خلسه می رود. عالم را به فلانش می گیرد." . "روی مجسمه ی فردوسی برف نشسته و زیرش پرچم های فلسطین و ایران و لیبی آویزان است." . "نویسنده تنهاترین تکه ی تاریخ است. آن هم نویسنده ای در معرض انقلاب... در معرض حوادثی خارج از تخمین و تخیلش..." . "جمال داستان نویس بیست و چهار ساله ی قمی، فرانسه را در قم خواند.در حجره اش و وقتی هم که فیلسوف فرانسوی، میشل فوکو به تهران آمد جمال همراهش تا قم رفت." . "و این اتفاقی ست که ممکن است برای یک نویسنده ی سرگردان بیفتد. مادرش در قم از دینا می رود و جمال، تنها در کافه ی پاریزین می گرید و سیگار می کشد. یکی از خواهرانش در زلزلع ی 68 رودبار همراه دو دخترش از بین می رود و جمال در آرل شهر ون گوگ حالش به هم می خورد. شهری که آدم هایش برای حفظ روح ون گوگ و پول توریست ها مثل آن دیوانه ی هلندی لباس می پوشند.همه جا بوی ون گوگ می دهد." . " هویدا چهار ماه مال خود اسماعیل بود. سال بعد عباس میلانی در کتاب پرفروشش، معمای هویدا نوشت که جنازه سه ماهی در سردخانه ی پزشکی قانونی ماند تا توانستند ترتیب دفنش را بدهند. نخست وزیر معدوم را در بهشت زهرایی دفن کردند که خودش افتتاح کرده بود. روی گورش چیزی ننوشتتد. اسماعیل برای زیارت رفت مشهد." . "مگر تیم های ایرانی چه مشکلی دارند که ستاره ی تاج باید برود برای کمونیست ها بازی کند؟ مگر کسی مخالف ورزش کدن است؟ مگر انقلاب کرده اند که کسی فوتبال بازی نکند؟ 😊 . "تکه های سفیدی از تن یعقوب را می بیند که زیر حجم زالوها ناپدید شده است. صمد زالوچی در آب انبار را می بندد و یعقوب خیلی سریع تجزیه می شود. زالوها تا مغز استخوانش را می خورند و بعد از آن به خوردن هم می رسند. عجب جیگری داشت جهود لامصب... هر آدمی پر از رازهای عجیب است..." . "حاجیه خانوم زنی انقلابی که در روضه خوانی ها بالای مجلس می نشیت و گاهی بیشتر از واعظان، فقه و شریعت می داند. طبقه ی پایین خانه شان را سال هاست که حسینیه کرده اند. متوسلین به حضرت علی اصغر. ده شب ابگوشت می دادند. تاسوعا علاوه بر آن عدس پلو و عاشورا هم قیمه. " . "مگر صفا و مروه شوخیه. چی کشید هاجر؟ چی کشید مادر لب تشنه وسط شوره زار." . فضاسازی و لجن حاجیه خانوم بسیار با دقت و ظرافت . "آرزوهای هر آدمی را می شود در یک شب برفی حدس زد. صورت های بخار گرفته ی پشت اتوبوس ها." . پیدا شدن دوباره ی گلی سماواتیان در بخش دیگر کتاب، در بخشی دور که گلی را یادمان رفته است خیلی لذت بخش بود. . " دی، تو.توتونش درجه یکه. پنج ستاره. فروردین، مال بدسیگاری هاست که پول مول حسابی نداردن. تیر، تعریفی نداره. مزه ی گه می ده. آزادی ملایمه و واسه دختر کمونیست ها خوبه، بیستونف مال عمله جماعته" . "یک سیگار فروش در روزهای پرفشار و پرماجرا، بهترین تاجر جهان است. سیگار در خیابان انقلاب از دهان کسی نمی افتد. دود است که مدام می رود به آسمان." . "وقتی شنید آیت الله طالقانی، دان هیل می کشد چند باکس از یک عمده فروش خارجی خرید و دید چطور فروش دان هیل بالا رفت." . "زر سیگار بدی ست. اما سیگار علی شریعتی ست. سیگار شریعتی و طالقانی و خیلی از آقابان دیگر، مسیر تجارتش را بالا پایین می کند. عکس خیلی از انقلابی های مشهور دنیا هم با سیگار است. از کوبایی های برگ کش گرفته تا مبارزهای فلسطینی و روشنفکرهای روس." . و فصل آخر به روایت اول شخص از کیوکیشن کار سی و سه ساله. " همه درباره ی برنده ها فکر می کنند اما بازنده ها جذاب ترند برای من. جایی لای تاریخ گم می شوند و تلاش می کنند چشم کسی به دنبال شان نیفتد. دوست دارم بکشم شان بیرون و لخت تماشایشان کنم توی ذهنهم." . " فردا همه جایتان ورم می کند. تار سیدید خونه یخ بذارید." " حالا او دارنده ی یکی میلون ها کمربند سیاه دان یک رشته ی کیوکیشن کاراته با گرایش ماتسوئی در جهان است. قوی ترین رشته ی رزمی جهان. دشمن تمام سبک های کاراته. قاتل کونگ فو و وینگ چون و سیک های درپیت چینی." . " بیرون این باشگاه چیزی نیست جز یک نویسنده ی بازنده و یک کارمند سطح پایین و یک محقق نه چندان جدی تاریخ. زنی دوستش ندارد. عکسش را روزنامه ها چاپ نمی کنند. به مراسم خصوصی جایزه ی گلشیری دعوت نمی شود و بعدی است شانسش بزند و بزنده ی صد و ده سکه ی جایزه ی جلال شود." . اولش بخار بود. آخرش هم بخار است. گرم و سفید.
این هم از جمله کتاب هایی بود که یک روزه نشستم به خواندنش و تمامش کردم و البته هنوز گیجِ خوابم، از نخوابیدنِ دیشب بابت این کتاب. کتاب از لحاظ روایت کتاب بسیار جذابی است. اما من به دلایل شخصی، این نوع از داستان ها را نمی پسندم. داستان هایِ به شدت بی هدف و سرگردان. مثل روح های توی قصه. اینکه یک خیابان، یک باشگاه و دی ماه 58 همه این ها را به هم ربط می دهد جالب است، اما به نظرم ته این قصه چیزی به مخاطب اضافه نمی شود. تنها برای ساعاتی سرش گرم بوده و چند تا فنِ مبارزه کیوکوشین کاراته ماتسویی یاد گرفته است. نکته دیگر، که ایدئولوژیک است و خیلی ربطی به نقدِ فنی ندارد این است که چقدر قشنگ همه ی آدم های هم فکرش را چپانده توی قصه. به طوری که خواننده با آن ها آشنا می شود و علاقه مند به شناختِ بیشتر آن ها. یک منظومه ای درست کرده از روشنفکران و المان هایشان. از مجله مهرنامه بگیر تا نویسنده ها و کارگردان ها. همه را ریخته وسطِ دایره و منِ خواننده با این افراد ، به عنوان چهره ای مثبت، آشنا می شوم. در کل ارزش یک بار خوانده شدن را دارد. بسیار خوش خوان و البته کمی هم آدم را می برد توی حال و هوای 58 و آدم ها و شخصیت هایش که فراغت خوبی است در این زمانه.
رمان در چند صفحه ي اول براي من جذابيتي نداشت به حدي كه تصميم گرفتم كتاب رو نخونده كنار بگذارم ولي هرچه جلوتر رفت،ارتباط بيشتري با ان برقرار كردم .اينكه زندگي ادم ها چطور با هم در ارتباط است،موضوع جالبي است كه هميشه ذهن من رو درگير ميكنه . داستان تا اواسط كتاب به اوج ميرسد و پس از ان ركود رو ميشه حس كرد و كمتر به جزئيات پرداخته شده است.در كل موضوع جالبي داشت و بي مناسبت با حس و هواي اين روزهاي تهران نيست.
اولش بخار بود... غرب تهران جای غریبی است... پُر از مهاجر و آدم هایی که در حال فتح کامل تهران هستند یا خواب این فتح را می بینند... شرق آخرین تکه ی تهران است که هنوز با وجود ناخالصی، مقاومت می کند مقابل غرب... یک مبارزه نابرابر که بین دو وَر تونل [رسالت] جریان دارد...
احساس دو گانه ای در طول مدت خواندن کتاب داشتم. قاعدتا خرده داستانهای آن باعث میشدن تا روان و راحت خوانده شود،از طرفی هر چه سعی کردم تا سمپاتی با یکی از خیل زیاد شخصیتهای کتاب پیدا کنم امکان پذیر نشد. بد بینانه بخوام نگاه کنم نویسنده سعی کرده عدم انسجام روایی داستانش را با خرده داستانهای پراکنده و اطلاعات دم دستی نسبت به اشخاص و اتفاقات دوران ابتدایی انقلاب پر کند،اما بیشتر از هر چیز عدم سواد و آگاهی نسبت به آن دوران است که توی ذوق میزند.اینکه ما نسبت به هر شخصیت و یا واقعه تاریخی تابلو ترین نشانه را پیدا کنیم و از آن در داستانمان یاد کنیم سواد نیست، یک آگاهی مختصر است که خیلیها میدانند،اما شاید آن خیلیها آنقدر اعتماد به نفس ندارند تا آگاهی جزئی عمومیشان را به عنوان رمان چاپ کنند. سرخ سفید رمان خوب و منسجمی نیست،دلیل این همه معروفیت و فروش و سر و صدا را هم نمیفهمم( تو رو خدا گول نوستالژی الکی نخ نما رو هم نخوریم) اما آنقدر هم بد نیست تا باعث شود کتاب دیگری از یزدانی خرم نخوانم. "این از رسم روزگار است شاید" که نام ایشان در ادبیات روز ایران به وفور شنیده میشود.
داستان از باشگاه رزمی در خیابان آذر شروع می شود که زمان اصلی غالب آن در دی ماه 58 است. سرخِ سفید یک داستان موضوع محور است تا قهرمان محور. رمانی که سرشار از خیال است و خیال را به موازات ساخت روابطِ تاریخی در فرم رمان به کار می گیرد. روایت قطعی ندارد حتی قطعیت روایت ها را به بازی می گیرد و مدام با پرسش هایی امکان روایت دیگری را در روایت بعد خود مطرح می کند. و گاه اشاراتی به برخی متون تاریخی دارد که سعی دارد ثبت رسمی تاریخ باشد... تمام شخصیت ها و آدم ها، تقریبن اتفاق ها و خرده روایت های داستانی تا حدی واقعی هستند. ولی هرگونه تشابه و همذات پنداری با آن ها از بیخ کاری است عبث و نشدنی که هیچ واقعیتی دوبار تکرار نمی شود. (صفحه نخست کتاب نویسنده) داستان در همین سبک پست مدرن اینگونه است و خورده روایت ها در جهان خاص انقلاب اتفاق می افتد و تصادفی است و جبر حاکم بر داستان خدای گونه است. زاویه دیدی دانای کل نا محدود و مداخله گر که در جای جای داستان حضور دارد و ایده و صدای روای به داستان جهت می دهد که نه تنها تنها فکر را و اندیشه برای خواننده می گیرد که جای تمام خوانندگان فکر کرده است که داستانی را بر خواننده تحمیل کرده است و حتی تکنیک داستان هم لو رفته است و تا نیمی از کتاب بسیار خوب پرورانده شده ولی نیمه ی دوم بسیار خسته کننده است و خواننده را برای ادامه داستان بسیار کند پیش می برد. داستانی که تمامن گزارش گونه روایت می شود که کل داستان بیش از این ها که گزارش شده بود، نشان داده نشده.... داستان با حجم بسیاری از حوادث و داستانی های پی در پی پیش می رود که به زعم اینجانب زیاد چیدمان داستان، آنگونه که میل نویسنده بوده تا بتواند داستان هایی موازی در کنار یکدیگر شکل بگیرند ناتوان ماندند جز معدود جاهایی که در داستان نمود پیدا می کند. در رمان نبردهایی پی در پی اتفاق می افتند و البته به قول فوکو نبرد های تاریخی ، نیروهای تصادفی هستند که از دل پیکارها بر می آیند. بنیان فرهنگی جامعه ها حرکت باز شناختی اندیشه ها نیست بلکه رویدادی ناگهانی و نامنتظر اندیشه هاست... در سراسر تمام میارزات کیوکشین کای سی سه ساله لباس هایش نقش بر خون می شود که بر لباس سفید کاراته کا می نشیند؛ حاکی از جریان های انقلاب و شخصیت های شکست خورده تاریخ اند که به شخصه تکرار بیش از حد این واژه "کیوکیشن کای سی و سه ساله" که بیش از 111 بار تکرار شده توی ذق می زد. کیکوشین کای سی و سه ساله که شخصیت تقریبن محوری رمان محسوب می شود، از همان ابتدای داستان برای کسب کمربند سیاه مبارزه می کند و در بخش هایی از داستان هم به بیهوده بودن مبارزه خود می اندیشد، اندیشه ای که می توان به عملکرد سایر شخصیت های داستان هم تعمیم داد. نقطه قوت داستان ها در بکر بودن قصه آدم هاست وایده ای که نویسنده برای پیش برد داستان و مبارزات 15 نفر به کار برده است معرکه است و جسارت و ذوق و خلاقیت از ویژگی های سرخِ سفید است. شخصیت داستان ها در یک موقعیت مکانی و زمانی قرار می گیرند ولی نتیجه زندگی آدم ها متفاوت است. به عنوان مثال آدم خرده پای کتاب فروش میدان انقلاب چند دهه بعد آدم دیگری می شود یا متخصص زنان و زایمان از منزلت می افتد و در کوچه های تهران به سقط جنین می افتد که به ظن نویسنده باید بیافتد. پانزده مبارزه برای گرفتن کمربند سیاه کیوکوشین در دل این مبارزات تقریبن همگی هجو تاریخ هستند و گمان می رود 15 داستان مختلف روایت شده و نویسنده سعی بر متصل کردن روایت ها به دیگری بوده است. هرچند در فصل های آخر با تکنیک عوض کردند زاو��ه دید کمی خواننده نفسی تازه می کند و به ادامه داستان می پردازد اما آیا از همان ابتدا خواننده نمی توانست حدس بزند که کیوکشین کای سی و سه سال یا مبارزات را می برد یا شکست می خورد؟.....