هیچ وقت شعر نو را دوست نداشتم؛ اصلا نمیفهمم چرا متنی که موزون نیست باید در دستهبندی شعر قرار بگیرد. اما "افسانه" آن قدرها هم برایم غیرقابل درک نبود؛ شاید به این دلیل که کاملا در قالب شعر نو نمیگنجد، و یا شاید هم شیوه روایت نیما باعث این ملموس بودن شده است. افسانه حکایتی است از شبی تیره در درهای دور از آبادی، که گاهی از زبان عاشقی دیوانه روایت میشود که با معشوق استعاری خود - افسانه - در گفتوگو است و گاهی از زبان افسانه که برای عاشق شعر میخواند.
یک مساله هم که برایم مبهم است، دلیل سرشاخ شدن نیما با شاعری پرآوازه همچون حافظ است. نمیتوانم بپذیرم که هدف اصلی او انکار اندیشههای لسانالغیب بوده باشد. با این حال، نمونههای دیگری از رویاروییهای خصمانه شاعران معاصر با شاعران کلاسیک هم وجود دارد که میتواند این نوع از نگاه را هم توجیه کند.