از چشمهام، آدم دلتنگ میبَرَند با چرتقیل از دل من سنگ میبرند فحشیست در دلم که شدیداً مؤدّب است در من تناقضیست که هر روزش از شب است خوابیدهاند در بغلم بیعلاقهها پرواز میکنند مرا قورباغهها از یاد میبرند مرا دیگری کنند از دستمال گریهی من روسری کنند در کل شهر، خالهزنکها نشستهاند دربارهی زنی که منم داوری کنند با آن سبیل و خنجر در آستینشان در حقّ ما برادری و خواهری کنند! چشم تو را که اسم شبش آفتاب بود با ابرهای غمزده خاکستری کنند ما قورباغهایم و رها در ته لجن بگذار تا خران چمن! نوکری کنند ما درد میکشیم که جوجه فسیلها در وصف عشق و زیر کمر شاعری کنند پروندهای رها شده در بایگانیام از لایههای متن بیا تا بخوانیام باران نبود، امشب اگر گونهام تر است بر پشت من نه بار امانت، که خنجر است