اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم، کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم. دوستانم را برای صرف غذا به خانه ام دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده بود.
درسالن پذیرایی ام، ذرت بوداده می خوردم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند ، نگران کثیفی خانه ام نمی شدم.
پای صحبت های پدربزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی، پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد. شمع هیی که به شکل گل رز هستند و مدت ها روی میز جا خوش کرده اند را روشن میکردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم. با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند. با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی، بیشتر می خندیدم. هر وقت که احساس کسالت می کردم ، در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم، فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است.
اگر شانس یک بار زندگی دوباره به من داده می شد، هر دقیقه ی آنرا متوقف می کردم، آن را به دقت می دیدم، به ان حیات می دادم و هرگز آنرا پس نمی دادم ..! اگر یک بار دیگر به دنیا می آمدم ..
بد نبود اکثر داستانها تکراری بود و پشت سر هم خوندنشون من رو یاد داستانهای کلید اسرار می انداخت. طرح جلد هم خیلی بچگانست و هیچ جذابیتی ندارخ حتی برای کودکان من پیشنهاد میکنم به نوجوانها یکبار خوندنش خالی از لطف نیست
یادمه دوران دبستان این کتاب رو هر روز میبردم مدرسه هر زنگ یکی از داستاناش رو برای بچه ها میخوندم داستان هایی که داره بسیار کلیشه ای هستش ولی خب اون زمان برای دوره خودش جالب بود
📚 مارتین لوتر (بنیانگذار مذهب پروتستان)، در زندگی با دشواریها و رنجهای بسیار روبهرو بود. روزی همسر او متوجه شد که شوهرش غرق در اندوه و ناامیدی است. از آنجایی که او زن با درایتی بود، با دیدن یأس شوهرش، لباس سیاه پوشید و در برابر چشمان او ایستاد! مارتین لوتر پرسید: چرا سیاه پوشیدهای؟ همسرش بهآرامی پاسخ داد: نمیدانی که او مرده است؟ مارتین پرسید: چه کسی مرده است؟! همسرش گفت: خدا! مارتین باحیرت پرسید: چگونه میتوانی چنین حرفی را بر زبان بیاوری؟ چطور ممکن است که خدا بمیرد؟! همسرش جواب داد: اگر خدا نمرده است، پس چرا تو اینقدر غمگین و ناامید هستی؟ مارتین لوتر بیدرنگ متوجه اشتباه خود شد، از این رو لبخندی زد و... . . . شناخت حقّ، به منزله شرکت در تشییع جنازه تمام غم و اندوهها است. پاراما هانسا یوگاناندا 📚