شهر شلوغی که خودت را گم کنی تویش شهری که هی زیر دماغت می زند بویش خاموش ، ته سیگارها افتاده هر سویش دارد نگاهت می کند چشمان ترسویش دیگر چرا غم میخوری؟ حالا که تهرانی
بر پشت بام خابگاهم، ساعت ۸ است پیراهن و شلوار خیسم داخل طشت است دنیایم از چیزی لزج انگار آغشتهست چیزی که در من به زمان حال برگشتهست هی فاطمه! از اینکه اینجایی پشیمانی؟
پشت طناب رخت ها با برج میلادم مثل زنی که خواستی، بغضم ولی شادم یک روسری بی خیال رفته بر بادم رو شد تمام دست ، با برگی که افتادم پاییز هم خوب است با شبهای بارانی
از بندهای شهر "تو" خود را می آویزم چسبیده به یک گوشه ی دنیا همه چیزم چسبیدهام به واقعا "تو" با همه چیزم دلتنگی ام را توی آغوش تومی ریزم دگر نباید "تو!" مرا با شک بترسانی
یک مشت بغض و خاطره با عشق در جنگ است تنهایی ام با غربت تهران هماهنگ است نه! بر نمیگردم به شهری که پر از سنگ است هرچند مشهد هم دلش مثل دلم تنگ است اما چه باید کرد با این شهر سیمانی
باران رشت بود که زیرش گریستم حالا بغل بگیر زنی را که... نیستم گفتم که شعر ، چاره دوریست عشق من! باید هنوز هم سر حرفم بایستم باید تورا اضافه کنم پشت غصه ها اسمی که خیس اشک شده توی لیستم