طبق آنچه در مقدمه آمده، مشونیک حداقل در اوایل کار خود خیلی روی ترانه گون بودن کارهاش تأکید داشته، این یه نتیجه ی مسلم داره: ترجمه نمایانگر تلاش شاعر نیست. خیلی از اشعار این مجموعه برای من فاقد جذابیت بودند و هی به خودم می گم حتما نکاتی زبانی درشون بوده که ترجمه انتقالشون نداده وگرنه خیلی از شعرا چیز خاصی ندارن. ابهام هم در خیلی جاها وجود داره که خودش یه جور دیگه آزار دهنده است
این مجموعه 69 شعر رو شامل می شه
اشعاری که در نظرم خوب آمدن اشعار شماره ی 20، 24، 47، 50 و 52 هستند اشعار شماره ی 2، 6، 12، 16، 17، 19، 25، 26، 28، 32، 36، 45، 57، 58، 59، 65، 68 و 69 هم اشعاری با جذابیت متوسط بودند.
مفهوم حیات خیلی توی شعرهاش برام عجیب بود. حیات در جریان بود و شاعر و نفسهاش خیلی جاها انگار جا میموندن از این حرکت سریع. نگاهش به معشوقهاش هم قشنگ بود. معشوقهاش توی شعرهاش از خودش به خودش نزدیکتر بود...
«پیش میروم از من به من از تو به تو اینطور ملاقات میکنیم دیگران را در ما.»
شعرهای مشونیک رو با توجه به وسواسش در آوا و آهنگ، احتمالا باید فقط به فرانسه خوند. برای همین نمیدونم ترجمه بد بود یا کلا ترجمه کامل نمیشه کردش. ولی خالی از لطف نبود خوندنش و چندتا از شعرها رو به خاطر سپرم حتا.
در مقدمه کتاب آمده است: «کلمات در شعرهای مشویک با وسواس و براساس آوا، لحن، صدا و ریتمهای درونی و بیرونیشان کنار هم قرار میگیرند و همین از سختیهای ترجمهی شعرهایش به زبانهای دیگر محسوب میشود.»
بهتر بود حالا که مترجم به این نکته واقف بوده، متن اصلی شعرها را نیز در کتاب میگنجاند. خواندن ترجمه تنها هیچ لذتی برایم نداشت.
هانری مشونیک، شاعر، زبانشناس، مترجم و مدرس دانشگاه در سال ۱۹۳۲ در پاریس از خانوادهای مهاجر از روسیه متولد شد. اولین شعرهایش در سال ۱۹۶۲ در مجلهی اروپا منتشر شدند به نام شعرهای الجزایر. مطالعهی زبان او را به سمت ترجمههایی از انجیل کشاند و در دو کتاب اولش به نام پنج طومار و برای بوطیقا، به بررسی و کار بر روی مسئلهی وزن، تئوری کلی زبان و فن شعر پرداخت و از آن به بعد به عنوان مترجم و تئوریسین زبان، دیدگاهها و نظریات خود را در مقالات بسیاری بر روی شعر و زبان ارائه کرد.
اولین کتاب شعرش به نام ضربالمثلهای اهدایی برندهی جایزهی ماکس ژاکوب در سال ۱۹۷۲ شد و همچنین در سالهای بعد جوایز ادبی دیگری را دریافت کرد، از جمله جایزهی مالارمه برای کتاب شعر مسافران صدا و جایزهی ادبیات فرانسهزبان ژان آرپ. او در سال ۲۰۰۹ در پاریس درگذشت.
شبی بود بی نفس بی توانِ نفس کشیدن صبحی ست بی رمق با این همه روزی را می گشاید
من نیستم که دردم را حمل میکنم این درد من است که مرا حمل میکند
از خودم میپرسم چه کسی مسیر را بهتر میشناسد
زمانی که او میایستد من رسیدهام
.....
نمیدانستم که پنجره جهان را میگشود تن مرا به جهان میگشود که پنجره چنین مسرتی بود که تمام تنم سپاس است جایی که فرقی نیست دیگر میان چشمان بسته و چشمان باز
.....
من کلماتم را حرف نمیزنم کلماتم هستند که مرا میگویند و مرا آشتی میدهند با تمام آنچه نمیدانم
یا ترجمه به شکل خیلی بدی انجام شده،یا شعر سراسر از اون دست معانی ای بوده که قابل ترجمه نیستن و با فرض دوم هم سوال من اینه که چه اصراری به ترجمه هست؟خوندم اما گویا هیچی نخوندم