*رضا زاهد/منظرهها* ... آواز تو از خاموشیِ جهان به گوش میرسد(عنوان ) . منبعد بیرون این رحم جلاد در انتظار خاره و یخ میمانم گریه به گردن میبندم کشتی به موجِ خون میرانم . به جای موج و تالاب به جای آب خود را شکافتم . چشمهای تو در اجارهی من بودند مرا نمیدیدی . میداند که قسی هستیم و لبخند زخم کهنهی مارا عمیقتر خواهد کرد . و خود در ازدحام منظره ها از یاد چشمهای همه رفت . در این صفحه دردهای ما زیر تاریکی پر زور تو معلوم نمیشوند . یعنی درست بگویم ستارگان شبهای تو قاتِلند و چشمهای مسروقهی من در حریقِ عظیمِ تو نور نمیدهند کار تمام میشود . تمام طول سرما را در انتظار و تشویش دنبالِ دنبالهی تو پیمودم . در آغازِ شب چشمهای من از مکافات روز و چشمهای او از ملاقاتِ من خسته شد . در جنوب خانه آوازهایی که خوانده بودم به صورتم میخوردند آنجا مقدّمات مفصُلِ زجر را که جانشینِ منظرههای فلان شده بود، میدیدم . در جنوبِ خانه مرا دوستی نبود . می گفتم ای ماه ای کاش در اوج تو من هم دلی داشتم که در دیدار این مناظر بیهوده نمی گریست می نگریست . ولی نگفته بدانید شماره ندارند گفتگوهای درون که تردیدهای بیتعدادند و فرو میریزند بر جهنم روحِ قراضهی ما . عجب که وسوسهی رویاهای قدیم و امید به آیندهای که پشت سر نهاده شد هنوز پیش رویِ حال مردد ما باقیست . عجب که دست نمیکشیم با اینکه هیچ چیز لایقی در آن ندیدهایم . پس اِدبار بر شمایل این خیاتِ حقیر روزانه باد به حقّ زجرهایی که در مکالمات مهمل شما کشیدهایم . و با اینهمه میان مجموعه ی دردهای بیکران من عشق را پیر کردم و او کشت مرا . سیاه شدم از زور زجر تا فهمیدم که جز گوشه های مبهم و نامفهوم هیچ چیز در این جهان ندیده ام . که دردهای بی مقیاس لباس تنم بودند . من با سکوت مکالمه می کردم شبها که سرمای درون و برون محاصره می کردند . پس امروز به استقبال سرمای آینده در خزان بزرگ و اینکه سعی می کنیم نهال جدیدی بکاریم و شکلهای زارِ ابرهای حال را بر غمهای کهنهی خویش بباریم صورت فصل های گذشته ما را که در منظر خاموشیِ درون دیده میشوند ندیده بگیر . پس درهای گذشته ی پاینده را و درهای بازشده بر غمهای آینده را لطفن ببند چون که شعرهایی که در کودکی به دنیا آوردیم اکنون برای سامان دنیا پیر است برای منازعات اکنون جهان اعنی . و از کلماتِ مهربانِ تو ناچار نبردی بیرون آوردم که در آن هر دو کشته می شویم . سپیدهدم سرازیر شدن و بیداریِ من اسیر قانونی نامرئی شد . چرا نمیتوانستیم اندوه را از آن راه دراز دور کنیم تا زمانهای خجستهای که فرصتهای ناپیدای ما بودند از دست نروند . حیف که از پیش نمیدانستم تا چه روزی تا کی چراغِ چشمهای تو روشن است برای انتظار در جزیرهای که مخلوق انزوای من است نمی دانستم . اکنون شهابی از امید در آسمان نمی بینم و می فهمم که شب برای تماشا نیست . گیاهی که در بهار نمیتوانست دوباره احیا شود . در بیرون جهان خانه ای ساختم محض برای تماشای تو ساختم تماشاخانهای . و زیر نگاهِ تو دریا جزیرهایست که اشکِ سنگ میبارد . زیرِ نگاهِ تو چیزها ورق میخورند ُ هرچیز را آن چیزتر میکنند حتّا نگاهِ تو را تَر میکنند برای اینکه تماشا کنی در آن . در گذشته عشق بود که درگذشت و رفت بر بادِ هوا و امروز از دمِ ویرانیِ تو بر باد میرود همهچیز حتّا هَوا . من شتاب مردم و سرگذشت پیش از آنکه تو پیدا شوی از بامِ عمر درگذشت . چگونه نمیدانست که خواب در اضطراب مثلِ بیداری در تاریکی ست . تاریکی من اگر درست ببینی از جنسِ هوا نیست که تعویض می شود از قماش اقیانوس است -چارهناپذیر- که بر لاعَلاجیِ خود مینالد . و امروز که آن هر دو آن دوستی و تو - اگر چه نباید بدانم - از هم عبور کردهاید و نمیدانم با چه حالتی مساوی ولی من را -با اینهمه میدانم - که تو از یاد نمیبری حتّا خَمیده و خاکِستری . که تخت و رختخواب نیست رختِ بیخوابی و خَرابیست .
درود بر استاد بلندمرتبه آقای زاهد. سایه اش بر سر هنر مستدام باد. سپاسگزار از سرنوشتم که فارسی زبانم. فقط برای اینکه این هنر به لطف وجود ایشان در زبان فارسی اجرا شد.