عالیزاده شاعر عدم قطعیت ست.در شعر او هیچ چیز قطعی نیست.رنگ ها،انسان ها،اشیا. او شاعری ست توانمند که نثر را به شعر را تبدیل می کند.جای جای شعرهای او پر است از افسانه های یونان، از ادیسه ی هومر،از آتش تروا،از عهد عتیق و مزامیر و ... و رنگ که شعرش را به نقاشی بدل می کند،انگار که او شیفته ی درهم آمیزی رنگ های سپید و آبی ست و مرا به یاد شاگال و منوچهر یکتایی می اندازد. و این شعر که سال های سال در ذهن من خواهد ماند:
شب سفید ملافه های سفید سفید می زند از دور کاج ها علف سفید و نک بام ها سفید نمرده ای نه بی خودی حشره خواب دیده است سیاه شد حشره ، نه سیاه بود سیاه بود و به خوابی سیاه می دید شب سفید ملافه های سفید شبی دهان ترا مرگ ناگهان بوسید و بال های سفیدش نمرده ای ! حشره مرده است شب سفید ترا خواب دیده بود که دیده ست
کتاب به آن پختگی و سختگی و روانی و بلورستگیِ «روزنامه تبعید» نیست. ولی باز هم حالا که بعد چندسال نگاه میکنم میبینم یک سر و گردن از قاطبهی کتاب شعرها بهتر است. میشد با حذف لغاتی شعرها را موجزتر و روان کرد و نکرده. ولی این هم که هست غنیمتیست.