با شوق و ذوق زیادی کتاب چمدان معطل را خریدم و خوشحال که غزل های جدیدی از مهدی فرجی میخوانم. از حق نباید گذشت که مهدی فرجی از شاعر های خوب و خوش قریحه ی معاصر است. خاطرات خوبی با کتاب قبلی که از ایشان خواندم داشتم و بیت های خوبی را از کتاب جدا کردم. اما متأسفانه این کتاب یعنی چمدان معطل اصلا مورد پسندم واقع نشد. از 26 غزلی که در این کتاب آمده، به سختی می توان 5 غزل را پسندید و ابیات ضعیف زیادی دارد. گویا آقای فرجی فقط خواسته اند به مجموعه ی شعرهایشان اضافه کنند و الحق کیفیت را فدای کمیت کرده اند. در هر صورت ابیاتی از این کتاب را که پسندیدم می نویسم تا یادگاری باشد از خواندن آخرین دفتر شعر مهدی فرجی:
غزل اول: غم شهریاری ساخت از مردی دهاتی کاری که حالا کرده با من آرزویت
غزل سوم: ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا من لال شوم از تو بغیر از تو بخواهم
با عقل چه خوبی که نکردم سر یک عشق از چاله در آوردم و انداخت به چاهم
غزل چهارم: وای از آن شب که تو مهمان شده باشی جایی چشم بد دور، غزلخوان شده باشی جایی
ماه من طایفه ی روزه بگیران چه کنند شب عیدی که تو پنهان شده باشی جایی
من نشستم بروی می بخری برگردی ترسم این است مسلمان شده باشی جایی
غزل ششم: هنوز گیره ی گلدار، پشت موهایش هنوز رد شدنش بوی عطر نسترنش
نبود هیچکدامش نبود و من بودم که احمقانه نشستم به پای آمدنش
غزل هشتم: ای کاش کسی باشد و کابوس که دیدی در گوش تو آرام بگوید: خبری نیست
غزل نهم: شاعر شدم تا چند سطری از تو بنویسم تقدیر ما را در دهان این و آن انداخت
غزل یازدهم: زنی به هیئت دوشیزه های دربار است که چشم روشن او قهوه های قاجار است
مرا کشانده به شیراز دوره ی سعدی خجالتم بدهد ، بهتر از تو بسیار است
به گریه گفتمش از اشتباه من بگذر به خنده گفت که در انتقام مختار است
زنی که بوی شراب از نفس زدن هایش اگر به قم برسد، کار ملک ری زار است
غزل چهاردهم: دل عزیز! که سرگرم کشتنم هستی چه کرده ام که تو اینقدر دشمنی با من؟
غزل شانزدهم: تو که کوتاه و طلایی بکنی موها را من شاعر به چه تشبیه کنم یلدار را؟
فال می گیرم و می خوانی و من می خندم بنشین چای بخور، خسته نباشی یارا
غزل بیست و یکم: دلشوره ای دارم، گمانم ماهی سرخی در عمق دریایی به قلابی نظر دارد . . .
غزل بیست و سوم: نوشت چیزی و در سطل زیر میز انداخت نوشت: رفته ای ای عشق و دربه در شده ام
به چند موی سفیدم نگاه کن ، بگذر تو سنگ تر شده ای ، من شکسته تر شده ام
غزل بیست و پنجم: مرا رضای شفیعی کدکنی کافی است تو گر رضای جهان در سخنوری داری
غزل بیست و ششم: عصری که گریان از خیابان آمدی گفتی: لعنت به شهری که سگی در هر قدم باشد