۲۰ نیروهای چپ مذهبی بسیار فعال بودند و کارگران را دسته بندی کرده بودند. مثلا یک حزب سوسیالیست کارگران بود که در آنجا فعال بود و تحریکاتی در میان کارگران داشت، دست و پای مدیر کارخانه را که از طرق آقای قلی زاده تعیین شده بود به زور می گرفتند و به عنوان تهدید او را بالای کوره ذوب فلز می بردند، سپس می آوردند و از او اجازه می گرفتند که مثلا پانصد تومان به حقوق کارگران اضافه شود... اگر هم یک کارخانه یک امتیاز به کارگران میداد، تمام کارخانه های دیگر منطقه حتی با زور هم شده بود آن امتیاز را می گرفتند. در واقع نوعی مسابقه امتیاز گرفتن بود آن هم فقط با زور و از طریق تسلط شوراهای کارگری بر مدیریت کارخانه ها
۱۹ برحسب اطلاعاتم معتقدم در ایران بهره وری نیروی کار بسیار پایین است... حقوق طبقه کارگر باید به صورتی باشد که بین حقوق و بهره وری تناسب برقرار باشد. یا تناسب کارآمدی نیروی کار با حقوق یا مهارتها با حقوق... ولی آنهایی که خیلی چپ اندیش بودند به خصوص آنها که مکتبی بودند فقط می گفتند حقوق کارگر. ما هم می گفتیم حقوق کارگر درست است. ما هم برای کارگر ارزش قائل هستیم... اما کارگر باید تولید کند و به تناسب تولید از مزایای آن بهره مند شود و در این زمینه نمی توان قوانین و ضوابطی را هم گذاشت. ولی نیروهای چپ فقط به دفاع از حقوق کارگر می پرداختند و عمدتا شلوغ می کردند
سند ماندگار تاریخ؛ روایتهایی از تصمیمات کلان اقتصادی از انقلاب تا سال هشتاد. انقلاب شده و همه را بیرون کردهاند و خصوصیها را مصادره - حالا چه کنیم؟ هیچکس کار عملی بلد نبود. یک عده گفتند اقتصاد اسلامی یعنی همهچیز متعلق به خداست، پس مارکسوار مالکیت خصوصی نداشته باشیم. اما در سالهای بعد از التهاب انقلاب (به نقل از عزتالله سحابی) گفتند در اسلام مالکیت خصوصی تعریف شده و پس باید برویم به سمت اقتصاد لیبرال. بنظر میرسد در سالهای ابتدایی انقلاب و جنگْ دیدگاه غالب دید چپ بود، تا اواخر نخستوزیریِ میرحسین موسوی. تعریف از اقتصاد سیاسی چپ هم به سادگی این بود که دولتی باشد همهچیز و کوپن و اینها. اما همان موقع هم واردات و سوبسیدهای دولت را یک عده «بازاری سنتی» در دست گرفته بودند که سود کردند و شدند نوکیسه. کلا هر وقت دلار دولتی بود، یک عدهای خریدند و به قیمت آزاد فروختند و حالش را بردند. بعد دیگر به لحاظ ذخایر ارزی نشد که جنگ ادامه یابد و قطعنامه پذیرفته شد. حالا بیاییم با استفاده از «برنامههای توسعه»، رونق بدهیم به تولید و برای مردم کالا ایجاد کنیم؛ هاشمی رفسنجانی افتاد جلو و کارگزاران سازندگی هم پشتش. قضیهی این برنامههای توسعه هم خصوصیسازی و حذف یارانهها و به اصطلاح رقابتی کردن بازار بود. اما کارخانهها را به کی بفروشیم؟ هرکی که رانت اطلاعاتی دارد و زرنگ است خلاصه (به نقل از محمدعلی نجفی). از خارج و بانک مرکزی و غیره هم وام گرفتند و آنها که قرار بود بسازند و تولید کنندْ نتوانستند و ورشکست شدند و دولت ماند و حوضش. آقای خاتمی آمد روی کار و اینجا بود که (به نقل از مسعود نیلی) تازه کل کشور (مساوی است با مردان سیاست) و نهاد ریاست جمهوری به اجماع رسیدند که اقتصاد باید به کدام سمت برود و شد برنامهی سوم توسعه؛ چپها هم همه یکهو «راست» شدند. (چپِ زنده؟!) طنز تلخ ماجرا اینجاست که در همهی این مدت و در بین تمام دولتمردانْ اعتقادی به دموکراسی وجود ندارد؛ یعنی هیچگاه هیچکس نمیپرسد مردم چه نوع اقتصادی میخواهند. تصمیمها گرفته میشود و رقابتهای سیاسی انجام میشود و کشور بدهکار میشود و دلار بالا و پایین میشود و اختلاف طبقاتی عمیقتر میشود و نمایندهها رای میآورند و رئیسها عوض میشوند - اما نظر مردم؟ مگر صلاحیت اظهار عقیده در این هزارتویی --که ما خودمان هم درست نفهمیدیمش!-- را دارند؟!
کتاب بسیار خوبی است از جهت درک شیوه تصمیم گیری های اقتصادی در طول چند دهه منتهی به سال ۱۳۸۰. از لابلای مصاحبه ها تصویر واضحی می توان به دست اورد از ۱) مدیران و کارشناسانی کمتر شناخته شده که همچون نگهبانان اموال ملت در برابر خواسته های نابجا و وعده های بی حاصل مسئولان مملکت مقاومت کردند و یک به یک به کنار گذاشته شدند و ۲) چطور رییسان جمهور کشور تا سال ۱۳۸۰ تنش های بین لابی های مختلف و مسئولان پولی کشور را حل و فصل می کردند. این جزییات کمک خواهد کرد تا در آینده کمتر اتهاماتی که به مسئولان پولی مثل رییس بانک مرکزی و رییس سازمان برنامه زده می شود را باور کنیم و نسبت به وعده و وعیدها حساستر باشیم.
تقابل جناحهای چپ(کمونیستی) و راست(سرمایه داری و نظام بازار) نه فقط در دو دهه اول انقلاب، که هنوز هم به شدت هم هزینه بر هست در ایران ما. طرفداران حاکمیت با ترکیب عقاید مذهبی و سوسیالیستی، مفهوم 《اقتصاد اسلامی》را اختراع میکنند تا با هر ترفندی، چوب لای چرخ نظام بازار بگذارند.
همین جریان موهوم بر اساس آیهای از قرآن با مفهوم:《خدا روزی شما را از جایی خواهد رساند که هرگز حساب آن را نخواهید کرد》برنامه ریزی اقتصادی را زیر سوال برده و آن را خلاف اسلام معرفی میکند. یعنی خدا اگر بخواهد از نظر اقتصادی به ملتی کمک کند، باران سرمایه از راهی میبارد که آنها هرگز تصورش را هم نخواهند کرد. این حرف نه طنز تلخ، که گفته یکی از وزرای کشور در دهه ۶۰ هست.
کتابی فوق العاده برای کسی که مخاطب محتوای آن است. عنوان کتاب عبارتی بلندپروازانه نسبت به متن آن است. به طور خلاصه این کتاب حاصل چند مصاحبه هدفمند با شش نفر از تاثیرگذاران سیاست اقتصادی در بین سالهای 1357 تا 1376 است. خواننده ای از این کتاب لذت می برد که بخواهد 1) درباره شخصیت مصاحبه شوندگان دانش بیشتری کسب کند 2) مروری به تاریخ اقتصادی جمهوری اسلامی و سیاستگذاری داشته باشد 3) مشتاق باشد از لا به لای حرفها به نحوه تصمیم سازی اقتصادی سیاسی در ایران و نحوه تاثیر افراد بانفوذ اشرافی هر چند جزیی پیدا کند 4) برای مستندسازی پژوهشهای بعدی خود از اطلاعات آن استفاده کند
کتاب خوبی است از این لحاظ که روایتگر زنده تاریخ ایران است. سوالات بیشتر پیرامون عنوان خود کتاب یعنی اقتصاد سیاسی هستند و کمتر درگیر مسائل فنی اقتصادی هستند. بهتر است صحبت های افراد را نیز با آمار و ارقام صحت سنجی کنید تا دقیقا درک کنید صحبت های ایشان را. به جد کار سختی بوده است این سخنرانی ها. با افرادی همچون سحابی، نیلی، نجفی، روغنی، بانکی و مرعشی (اگر اشتباه نکنم) مصاحبه شده است.
کتاب از جنس تاریخ شفاهیه و افرادی که توی بانک مرکزی و سازمان برنامه مسئولیت داشتن در مورد تصمیمهای اقتصادی دولت توی ۲۰ سال ابتدایی جمهوری اسلامی صحبت میکنن.