در اوایل کتاب شاعر تاکیدش بر موسیقی کلام هست که گاهی این موسیقی از خود کلمه ها جلو می زنه ،،و جلوتر که می ریم موسیقی فراموش میشه و خود کلمه به تنهایی و بدون هیچ احساسی جلوی ما ظاهر می شه در واقع شاعر نتونسته این دو رو با هم ادغام کنه .....مخصوصا در شعرهای بلند هیچ کشش ی برای مخاطب ایجاد نمیشه ، و البته خود آقای رضا زاهد انگار که متوجه این موضوع شدند و از جایی به بعد بیشتر شعرهای کوتاه آوردن ... ولی کلمه ها هیچ گونه آزادی ،کشش ...که مخاطب عام رو به اوج ببرد و در واقع مخاطب با شعر حرکت کنه نداشت ... و اگه شعر رو با بلند (نه فقط در ذهن ) می خوندین باز هم اون اوج و کشش ایجاد نمی شد در واقع شاعر کلماتی استفاده کرده که هیچ ظرفیت احساسی رو به مخاطب نمیده .... و در کل به جز تعداد محدودی شعر خوب (البته کوتاه) و جمله های اندکی خوب ... برای من دستاوردی نداشت ....
کتابهای موسامرعشی؛ رضازاهد ... [سروده های رضا] آخر این نامه را دجله می کنم یا جیحون . عاقبت باید از تو بگذرم مثل ابری که از خانه آبیاش گذشت . و آه زخم کبودی به چشم داشت زخم سیاهی به دل سرش سراچه آسمان بود پایش اسیر گل . [شعرهای موسا]
تو هستی ولی من نیستم از هستی آنجا که من هستم تو نیستی از بس که در غیاب من هستی باری به بینایی سنگینم بستی که خود را نمی توانم دید . اما خیال کن هنوز دنبالِ خانه خرابِ تو می گردم . آهن و سنگ و چرا شدی وقتی به من رسیدی . تو می دانستی که مهربانتر از ماه بود و سپیدتر از خودش بود . تنها به عشق منظرههای باران شعر می بارم. ببارَم!؟ . هنوز هم دریای پر هیاهو بس نکرده از گریستن با چشمهای او که معلوم نیست کِی از آب برمیگرداند . با هر چه ابر داری ای ابرِ آمادهی زاری به شکل من درآمدهای میبینی؟ . چرا سواره می رفتند مناظری که به چشمم نور میدادند!؟ . ای ابرِ خانهخَراب شاعران را زیاد نیازاری . در این بهار که هر دم عذاب هنگفت می کشیدم در این خرداد بدون تیر مرداد شدم . سالها گذشت و شعرهای تازه رسیدند که نیمهشب با ضرب سکوت بیدارم میکردند . حرف نیز آمده است و هنوز تو غایبی . آن طایری که میرفت در باد با ضربِ دهل پیراهنِ من بود نه پیراهنِ گل . شبها همیشه بیدارم درختهای عدیده در باغهای ندیده میکارم . فریادم از همه رد میشُد . بخوابم و خواب ببینم در خانه کبوتری خوابم برده . پس در این بیت از تو یاد می کنم یعنی که بادبان جنون را لبالب از باد می کنم. . [غزلهای موسا]
بگو در آخرِ کار چگونه اینهمه رنج را شماره میکنند . پیشانیِ شکستهای او را ببوس . نزدیکتر بیا که پا در رکاب کنم . و هر روز از طلوع زجر تا غروب روح به پا میکنم بارانی -توفانِ نوح . پس نمی دانی از چه بگویی چون پرنده نیز به جانب تو پر نمیزند . من غم باد میخورم مدام یا غمِ باد میخورد مرا؟ . [نامههای موسا]
مینویسم اگر چند این نامه میانِ شهرهای کمشعورِ جهان بچرخد ُ هیچ کس به منزلی فرود نیاوردش . [فَصلهای موسا]
این که فصل نیست اندام سکتهکردهی زمانست که از زبانِ منظرهای خالی با اینهمه دشواری تقریر میشود . این فصل که نیست وقفه بیوقفهی جان است که جهان را مهمان کردهاست .