"و زندگی یعنی همین دیگر"
فیروز جناهِ متمول، کارمند سابق اداره نظارت بر کیفیت چاپ اسکناس بانک مرکزی که به گفته خودش کلکسیونر رنج است: "من کلکسیونر اسکناس نیستم، کلکسیونر رنجم. نوزده سال است تکههای ویلان رنج را از میان دست و بال مردم جمع میکنم. و در این مدت چهها که ندیدهم. مثل دوشاب مختصر و چکيده شده در هفت هزار و سیصد و سی و هشت قطعه اسکناس." اما نه شبیه کلکسیونرهای اسکناسی که دیدهایم اسکناسهایی که فیروز جمع میکند حاوی رنجها و شادیهایی هستند که مردمان با نوشتن روی آنها متمایزشان کردهند.
فیروز تنها است و تمام تلاشهایش مبنی بر ازیاد بردن تنهایی و بیهودگیش میباشد همانطورکه پیرزن جادو هم فهمیده بود: غلط نکنم تو هم با جمع کردن اسکناسها تنهاییت را پس میزنی و اینشکلی به خودت دروغ میگویی، نه؟
داستان از یک نیمه شب که از شدت سرما و از کار افتادن شوفاژ فیروز جناه بیدار میشود شروع میشود و طی بیست و چهار ساعت بعدی عمده داستان با فلاش بکها به گذشته کارکتر اصلی اتفاق میافتد.
دو کلمه که تو داستان خیلی به چشمم خورد" ویلان و تلواسه" بود هر دو صفحه یکبار از یکی از این کلمهها استفاده شده بود، ویلان بیشتر، البته یه هفتهست هرجا میرم یکی از کلمه تلواسه استفاده کرده نمیدونم داستان چیه، داستان ریتم کندی داره و اینطوری نیست که مشتاق برای خوندنش باشی تا ببینی بالاخره چی میشه اما نثرش قویه.
از زبون راوی و اول شخص روایت میشه فقط یه چیزی که اذیتم میکرد این بود که یکسری جملهها عینا توسط راوی با ضمیر سوم شخص و بعد توسط فیروز با ضمیر اول شخص روایت میشد و عملا یه جمله دوبار تکرار میشد با ضمیرهای متفاوت؛ البته این موضوع اول داستان حتی یه چیز جدید هم به نظر میرسید اما آخرش شورش در اومده بود یک ذره.