بهترین قسمت کتاب قطعا همینه... واقعا خوندنش حالمو خوب کرد :)) . تا به حال شده بخواهی کسی را ببخشی؟ برای همه ما پیش آمده که در مقطعی از روابطمان ضربه خورده ایم. بعضی ضربه ها خفیفند مثل بی اعتنایی افراد یا لحظات شرمندگی. لطمه های دیگر عمیق ترند مثل آزارهای جسمی یا احساسی. در چنین موقعیتی گاهی اوقات افراد در واکنش به آسیب وارده می گویند: <<هرگز نمیبخشم.>> شاید زمانی شما هم این جمله را گفته باشید. بنابراین به این سوال توجه کنید: <<وقتی نمی توانید ببخشید چهکسی رنج می برد؟>> وقتی نمی بخشی چه اتفاقی می افتد؟ اغلب به لطمه ی وارد شده فکر خواهی کرد. حوادث روز در خاطرت می ماند. ممکن است افرادی را در خیابان ببینی و رفتارشان را به خاطر بیاوری. کسی اسمشان را بگوید و دردتان تازهشود. موسیقی پخش شده از رادیو داغ دلتان را تازه می کند. در برخی مواقع با افرادی که تو را رنجانده اند در یک مکان کار یا حتی زندگی می کنی. ممکن است هر روز آنچه اتفاق افتاده برایت یادآوری شود. به محض یادآوری، به شدت و میزان بدی آن فکر می کنی. و اینکه چقدر غیرمنصفانه با تو رفتار شده است و اینکه واقعا مستحق آن نوع رفتار نبودی. و آنگاه لبریز از خشم و غضب یا رنجش و غم می شوی و دوباره می گویی: <<هیچوقت نمی بخشم.>> در این لحظه چه کسی احساس بدی دارد؟ چه کسی رنج می برد؟ جواب این است: <<خودت.>> افرادی که تو را رنجانده اند چه کار می کنند؟ به احتمال قوی اصلا به تو فکر هم نمی کنند. حتی ممکن است به یاد نیاورند چه اتفاقی افتاده است یا حتی نمی دانند تو رنجیده ای یا نه. احساس خوبی هم دارند. این در حالی است که تو هنوز در این فکری که <<چقدر کارشان زشت و بد بود.>> نبخشیدن تنها به خودت آسیب می زند. بیا و به این احساس ناراحتی پایان بده. چه می شود اگر ببخشی؟ چه کسی حالش بهتر می شود؟ باز هم جواب این است: <<خودت.>> به یا داشته باش که <<بخشش همیشه به خاطر خودت است.>> تو به خاطر کس دیگری نمی بخشی بلکه با بخشیدن می توانی احساس بهتری پیدا کنی. بخشش رها شدن است؛ خلاصی از خودت است. بخشش سخت است چون می تواند نوعی شکست یا ضعف محسوب شود. ما نمی خواهیم ضعیف باشیم، بنابراین نمی بخشیم. گاهی اوقات بخشیدن دیگران می تواند به عنوان تایید آنچه اتفاق افتاده است در نظر گرفته شود. ممکن است نگران باشیم که بخشیدن به بی حرمتی مجدد منجر شود. همچنین حفظ کینه می تواند احساس قدرت و کنترل ایجاد کند. اما نبخشیدن و نگداری خشم مثل زخمی است کهآن را هر روز بررسی می کنی تا ببینی خوب شده است؟ یعنی هر روز بازش می کنی تا مطمئن شوی که بهتر نشده است. برای بهبود زخم باید وارسی روزانه آن را کنار بگذاری. برای التیام آسیب وارده باید در ذهنت مرور روزانه ی آن را متوقف کنی.
زندگی همانند یک جعبه خالی است که می بایست پرشود تا معنا پیدا کند. تو در "جعبۀ زندگی ات" چه داری؟ اغلب مردم گزینه های محدودی دارند و گاهی اوقات جعبه شان را تنها با یک چیز پر میکنند. آن چیز چیست؟ برای بعضی از افراد میتواند کار باشد. کار مهم ترین جنبه ی زندگی آنهاست و تمام انرژیشان را روی کار می گذارند. برای برخی دیگر میتواند یک رابطه باشد. تمام توجه شان را روی یک نفر و این که رابطه شان چطور پیش می رود ، متمرکز می کنند. آن یک چیز هرچه که باشد، به دریچه ای تبدیل می شود که دنیا را از طریق آن نگاه می کنند.. پر کردن جعبه ی زندگی تنها با یک چیز، راهبرد مناسبی نیست. طرح بهتر آن است که این جعبه را به بخش های کوچک تقسیم کنیم و هرقسمت را با یک چیز متفاوت پر کنیم.
ماییم که اصل شادی و کان غمیم سرمایۀ دادیم و نهاد ستمیـم پستیم و بلندیم و کمالیـم و کمیم آئینة زنگ خورده و جام جمیم هدف و مقصود ما از زندگی چیست؟ آیا هدف وجودی ما جستجوی خوشبختی و شادمانی است؟ سعادت و خوشبختی یک احساس است و ما مسئول ساختن این احساس هستیم. مجموعة دروس این کتاب یک سلسله فعالیتهای فکری ـ رفتاری مرتبط با احساس خوشبختی و شادمانی را معرفی میکند. اگر گام به گام با این دروس همراه باشید و به توصیههای آن عمل کنید به طور حتم این کتاب میتواند در مسیر حرکت به سوی آفرینش، سعادت و خوشبختی پایدار در زندگیتان سودمند باشد.
سعادت و خوشبختی و شادمانی یک احساس است یک وضعیت روانی هیجانی است و شما مسئول ساختن آن هستید شما مسئول تمامی تجارب زندگی خود هستید شما همواره بر چگونه تجربه کردن زندگی کنترل دارید
«می توانید واکنش و پاسخ خود به وقایع زندگی را از طریق نظارت بر افکار و اندیشه هایتان کنترل و مدیریت کنید یاد بگیرید در خصوص زندگی واقع نگر باشید زندگی همواره مشکلات و دشواری های فراوانی برایتان می آفریند پس آن را همان گونه که هست تعبیر و معنا کنید اما فاجعه سازی نکنید. مطمئن شوید معقول و منطقی با خودتان حرف می زنید مسئولیت افکار و اندیشه هایتان را بپذیرید و برای تمام واکنش هایتان احساس مسئولیت نشان بدهید دست به انتخاب خوب بزنید و افکار راه گشا را انتخاب کنید آن گاه زندگی بهتری تجربه می کنید و مطمئن خواهید شد این شمایید که تجارب زندگی تان را می سازید»
درس اول: ما مسئول همهی تجربههای زندگی خودمون هستیم. گاهی عوامل محیطی باعث اتفاقهایی میشن و ما روشون کنترلی نداریم و قربانی هستیم؟ نه. در برابر هر اتفاق، سه مرحله پیش میاد. کنش (کاری که زندگی میکنه) و واکنش ما (کاری که در جوابش میکنیم) رئیسمون روزمون رو زهرمون میکنه. (کنش زندگی) و ما عصبانی میشیم و گریه میکنیم (واکنشمون بهش) تا اینجا بهنظر قربانی بازی زندگی هستیم اما چی میشه یه مرحله دیگه بهش اضافه بشه؟ مرحلهی بین کنش و واکنش، (معنا کردن) یعنی اینکه رئیس عصبانی شد ------> بیا یه کاری کنیم درستش کنیم ------>> درست کردن اون کار و خوشحال شدن خودمون و رضایت رئیس. اینجوریه که ما تجربههامون رو خودمون میسازیم. همهچیز به اون قسمت معنا کردنه برمیگرده. فکر کردن و تفسیر موقعیت و انجام بهترین کار برای تغییر سرنوشت لحظهای!
درس دوم: خیلی وقتها "نمیتونم" جملهی درستی نیست. این "نمیخوام"ئه که تو پوشش رفته. میخوای وزن کنی و نمیشه پس میگی نمیتونم. در واقع نمیخوای و تن به یهسری انتخابها و الزام خودت به تغییر کردن ندادی. فرصتی برای تلاش کردن ایجاد نکردی و مسئولیت انتخابت برای مسیرو قبول نکردی.
درس سوم: انگیزه وقتی میاد که بهش عمل کنی! حال نداری بری باشگاه؟ انگیزهشو نداری؟ پاشو لباس بپوش و برو. بعد ورزش که احساس بهتری داشتی، انگیزه درست میشه. این یه تجربه واقعیه! خیلی وقتها حوصله جمعو نداری و بهزور میبرنت مهمونی، ولی وقتی میری حسابی بهت خوش میگذره و انگیزه ایجاد میشه. پس نمیتونی صبر کنی که معجزه بشه، اگه انگیزه نداری فقط پاشو انجامش بده!
درس چهارم: احیاپذیری یعنی بعد از یهعالم بدبختی، بتونی کنترل همهچیزو دستت بگیری و بهقولی احیا بشی. ماها انرژیمون رو از چیزا مختلفی بهدست میاریم و مثل آب پشت سد جمع میکنیم. وقتای خستگی و مصیبت و چهوچه... یکم از اون دریچه وا میکنیم تا آب جاری شه و باهاش به مسیر ادامه میدیم. بعضیوقتا نیازه اون دریچه خیلی زیاد باز بشه و کمکم روزی میرسه که آب سد خشک میشه. اینجاست که احیاپذیری کویر میشه و افسردگی بالا میاد. چطور میشه آبو به سد برگردوند؟ با انجام یهسری کارای موردعلاقه و فعالیتهای این چنینی و اینا.
درس پنجم: مقایسه کردن، لذت لحظهت رو ازت میگیره و بهت حس ناکامی میده. داری استراحت میکنی و تو گوشی ول میچرخی، اونم بعد یه هفته خستهکننده ولی یهو با خودت میگی: هفته قبل رفتی بیرون مفیدتربودها. و یکآن عذاب وجدان میگیری و استراحتت کوفتت میشه. گاهی نباید پی این باشی که به همههه برنامههات برسی و توی تعطیلات همه کاری انجام بدی. از همون لحظه لذت ببر.
درس ششم: مچ خودتو بگیر. اگه میخوای درمورد یهچیزی تغییر کنی، روی اون رفتار فوکوس کن و در طول روز هربار که حس کردی داری انجامش میدی با خودت بگو هوی! دوباره داری اون کارو میکنی که! پس کمکم بهش آگاه م��شی و کنارش میذاری.
درس هفتم: تصمیمگیری برای ایجاد تغییر و انجام یهسری کار. نکتههایی براش. ۱- بلندپروازی نکن که اگه نتونستی انجام بدی با سر بیای زمین ۲- فکر کن یه کار هیجانی و جدید و چالشیه نه اینکه حتما تکلیف کنی و حس کنی مشقته و مجبور باشی انجامش بدی. ۳- اشکال نداره اگه درباره تصمیماتت با بقیه حرف بزنی. وقتی با بقیه دربارهشون صحبت کنیم، انگیزه انجامشون بیشتر میشه.
درس هشتم: فرق مداوا و بهبودی. مداوا از ریشه خوب شدنه و دیگه بیمار ریخت دکترو نمیبینه. اما بهبودی یک روندی داره و وقتی اتفاق میفته که ما بپذیریم یکچیزیو تا آخر قبولش کنیم و شرایط رو بپذیریم و باهاش زندگی کنیم درس نهم: ساده و آسان باهم فرق دارن. راه لاغر شدهن سادهست ولی انجام و تعهد بهش آسون نیست! اینجاست که خوداصلاحی کمک میکنه حتی اگه چیزی آسون نباشه و لاش وقفه افتاد و سردش کرده باشه، (مثل باشگاه رفتن) با وجود خوداصلاحی میشه بعد یه دوره غیبت، دوباره به میدون برگشت و اشکالی هم نداره.
درس دهم: راحتی فلاکتبار که بهنظر میاد بهش مبتلام، تغییریه که بهش خو گرفتی و عادت کردی ولی ازش غر هم میزنی، پس تو توی یه روتین فلاکتبار افتادی. میتونی یواش یواش درستش کنی ولی مرگش تدریجیه. ولی اگه سریع و دردناک انجام بدی زود تموم میشه. یه مدت براش ناراحت باش و بعدش زندگیتو بکن.
درس یازدهم: بخشیدن خود برای نجات خود. Done
درس دوازدهم: در مواجهه با بحران، خوبه که آدم فرصتیابی باشیم. همزمان که همه به بدبختی و بیچاره شدیم و اینچیزها فکر میکنن، به این فکر کن که این بحران چه فرصت جدیدی ایجاد کرده؟ از کار بیکار شدی، تو همیشه براش غر میزدی ولی الان ناراحتی، برو دنبال چیزی که دوست داری و پیشرفت کن. گاهی بحران باعث پیشرفته.
درس سیزدهم: وقتی باید از چیزی احساس نارضایتی کنی، اندازه رو نگه دار. وقتی از کار بیرون شدی، پنجاه درصد ناراحتی حق طبیعی توئه. تو ذهن خودت افکار مالیخولیایی تصور نکن و مسئله رو غول نکن که تپش قلب بگیری و نارضایتیت به ۱۰۰ برسه! اروم باش و تا ۵۰ بیارش پایین. فکر کن و دنبال فرصت جدید باش.
درس چهاردهم: اشکالی نداره اشتباه کنیم. اینکه همیشه بخوایم کامل باشیم و همهچی رو کامل انجام بدیم غیرممکنه. تنبیه و سرزنش رو بذار کنار. اشتباه کردن، اولین گام یادگیریه.
درس پانزدهم: نسبت به لحظهای که داری، نگاه جدید داشته باش غر نزن و لذت ببر. بارون روز قشنگی که واسه قدمزدن داشتی رو خراب کرده؟ به آب و هوای خوب و رنگینکمون بعدش که قراره ببینی و میبینی فکر کن ک لذت ببر. این چیزا شیوهی زندگی یکنواخت و از روی عادت رو میشکنن و تجربههای جدیدن. نسبت به لحظات، باز باش. برای زندگی معنادار، چالش مشتاقانه و هرروزه با یکنواختی ضروریه. Done
درس شانزدهم: خودارزشمندی یهچیزه و اعتمادبهنفس چیز دیگهای. اعتماد به نفس با هرکار خوب یا بدی بالا و پایین میشه. ولی خودارزشمندی از ریشهست. تو باید خودت رو دوست داشته باشی و به خودت افتخار کنی که بتونی متقابلا همه رو دوست داشته باشی. وقتی از خودت خسته باشی، یا در واقع همه انرژیتو برای بقیه گذاشته باشی و رسوب کرده باشی از ضعف و فسردگی، از همه ناامید میشی و دیگه کسی رو دوست نداری. وقتی از یه گروه بچه نگه داری میکنی و غذای خودتم بهشون میدی، کمکم ضعیف میشی و به کشتن میری در نتیجه اونا هم میمیرن. پس شاید باید گاهی تو حتی بیشتر از اونها غذا بخوری که بتونی ازشون نگهداری کنی. اینکار خودخواهی نیست، اینکار به ما مسئولیت میده.
درس هفدهم: یه سری افکار هست که بهشون میگن افکار خودآیند یا اتوماتیک. وقتی یکی ناراحته و بهت میپره تو هم گارد میگیری و بهش میپری و میگی چه بیادبه. این افکاریه که در تو نهادینهست. ولی وقتی بتونی معنا و کنترلش کنی، با خودت میگی لابد روز ناراحتکنندهای داشته؟ اگه اینطوری فکر نکنی و یه راست بری سراغ همون فکر درونی، اخلاقت تغییر نمیکنه و چیزی دچار چالش نمیشه. اگه بشه به احتمالات دیگه فکر کنی، به واقعیات و تجربههای دیگهای دست پیدا میکنی. "با افکارت چالش کن و بهترین معانی ممکن را به وقایع زندگی ببخش."
درس هجدهم: این ذات بشره که برای اتفاقات دنبال مقصر بگرده و تقصیرا رو بندازه گردن یکی دیگه. انگار وقتی نقش قربانی بگیری راحتتری. زمان آدم و حوا هم همینطور بود. اتفاقی که میفته اینه، وقتی تقصیر کسی میندازی، حل شدن و تغییر اون شرایط به اون آدم بستگی داره. انگار اون باید تغییر کنه تا مشکل تو هم حل بشه. ولی وقتی تو مسئولیتش رو بهعهده بگیری و خودت مسئول شرایط باشی، میتونی کنترل اوضاع رو دستت بگیری و مدیریت کنی.
درس نوزدهم: توی جعبهی زندگیمون چی داریم؟ گاهی آدما یه شخص یا کارو همهی زندگیشون میکنن و کار و اون رابطه با شخص تنها چیزیه که تو جعبه جا میگیره. اینجور وقتها، اگه سر کار بد بگذره، کل روزت بخاطرش پریشونی چون تنها دریچهایه که داری. بهتره زندگی رو به چندقسمت تقسیم کنیم تا هروقتی که یکی از این دریچهها نامساعد بود، از یکی دیگه استفاده کنیم تا بهمون سخت نگذره. برای زندگی کردن فقط به یهچیز تکیه نکن. جعبهی زندگی رو با گزینههای متعدد پر کن و خودت انتخاب کن روی چی تمرکز کنی. این باعث میشه با انرژی بیشتری به اون دریچه سخته برگردیم.
درس بیستم: رفتارهای خلاف عادت و روزمره میتونن ما رو از کرختی و کسلی نجات بدن. وقتی هر روز یهکار خستهکننده رو تکرار کنی، پژمرده و کسل میشی. وقتی وسط روز یهو میری سینما، یا مسیر رفت و امدت رو تغییر میدی و یا رنگ لباس دیگهای رو برای پوشیدن انتخاب میکنی، چیزی برای خودت میخری، مدل مو تغییر میدی و... این پیروی از ناعادتها، زندگی رو شادابتر میکنه. Done
کتاب خوب و سازنده ای برای تقویت شخصیت فردی واصلاح عادت ها یا باورهای نادرست هست. بسیاری از ایده ها و تفکرات معرفی شده توی این کتاب با بقیه ی کتاب های حیطه ی موفقیت و خودشناسی مشترک هست. تنها زمینه ای که میتونست بهتر توش عمل شه عمق بخشیدن به مطالب عنوان شده است. بعضی ایده ها به طور بیش از حد سطحی بیان شده و به شخصه بعد از بیان شدن ایده منتظر راهکارها و مثال های بیشتر بودم اما به طور ناگهانی و خیلی زودتر از موعود چپتر به پایان میرسید.
بسیار عالی! تو دو روز تمومش کردم. نکته خیلی جالبی که بود این بود که من چاپ هشتم این کتاب رو گرفتم که به همراه یک سی دی کتاب و ترجمه انگلیسی کتاب هم پشت کتاب چاپ شده بود. من به برخی از دوستانم که انگلیسی زبان هستن این کتاب رو دادم و اونا هم خیلی دوست داشتن. این نکته رو هم بگم که برخی از دروس داخل این کتاب تو خیلی از کتاب های دیگه اومدن اما از نظر من این کتاب به این دلیل منحصر بفرد هست که بسیار صریح و راحت نوشته شده. حتما بخوانید!