خیره شدم به انتهای كوچه. آنجا كه معلم انشاء در غبار شرجی و شب گم شده بود. چه فرقی میكرد؟ آن معلم انشاء هم كه روزگاری مظهر عطوفت بود، مثل آن پدر خندان، سالها پیش گم شده بود. نگاه كردم به بیابان؛ به پرهیب ترسآور تختخوابهایی كه شرجی و دمِ هوا رانده بودشان تا دوردستِ تاریكی؛ نگاه كردم به سپیدیی ملافهها؛ به انبوه خفتگانی كه به بقایای
قتلعامی مهیب شباهت داشت.