Jump to ratings and reviews
Rate this book

گزیده‌ی منطق‌الطیر؛ هفت شهر عشق

Rate this book
هر چند گفته اند «مشک آن است که خود ببوید نه آن که عطار بگوید»، اگر گوینده فریدالدین محمد عطار نیشابوری باشد، به حقیقت مشک همان سخن عطار است.
کردی ای عطار بر عالم نثار
نافه ی مشک هر زمانی صدهزار
از تو پرعطر است آفاق جهان
وز تو در شورند عشاق جهان
ختم شد بر تو چو بر خورشید نور
منطق الطیر و مقامات طیور

248 pages, Paperback

First published January 1, 1385

1 person is currently reading
63 people want to read

About the author

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
15 (51%)
4 stars
4 (13%)
3 stars
3 (10%)
2 stars
6 (20%)
1 star
1 (3%)
Displaying 1 - 6 of 6 reviews
Profile Image for Moh. Nasiri.
334 reviews108 followers
September 18, 2018
گزیده ای از پیشگفتار کتاب

«هفت شهر عشق در ادبیات جهان»
داستان هفت شهر عشق در ادبیات جهان هرجا به گونه ای دیگر حکایت شده
و این خود نشان روشنی است که شوق سفر به سوی سیمرغ در نهاد آدمیان نهفته است
و هرچه از ادبیات خاور و باختر که دلها را صید کرده و جانها را شیرین افتاده همان است
که گوشه ای از سیر ابدی انسان را به سوی آفریدگار جهان که زیبایی و نیکویی و دانایی بی انتهاست بازگو می کند.
داستان اودیسه، اثر هومر، به گونه ای اساطیری از تلاش انسان برای بازگشت به موطن اصلی و سختیهای راه
و جنگ با دیو ها و شکستن طلسمها و افسونها و هلاک شدن بسیاری از رهروان و رسیدن اندکی حکایت دارد.
کمدی الهی دانته نیز همه داستان سیر و سلوک انسان از ژرفای جهنم غفلت به فراخنای بهشت دیدار است
و نمایشنامه های شکسپیر نیز همان سه کتاب دوزخ و برزخ و بهشت دانته را به زبانی دیگر بر صحنه آورده است
و از همه شیرین تر داستان سیر و سلوک ترسا یا سیر زائر اثر جان بانیان انگلیسی است ک
ه زیباترین حکایت تمثیلی از منازل سیر آدمی در ادبیات مسیحی است

بر گرفته از پیشگفتار کتاب "گزیده منطق الطیر"
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books245 followers
February 27, 2022
زین سخن مرغان وادی سر به سر

سرنگون گشتند در خون جگر

جمله دانستند کین شیوه کمان

نیست بر بازوی مشتی ناتوان

زین سخن شد جان ایشان بی‌قرار

هم در آن منزل بسی مردند زار

وان همه مرغان همه آن جایگاه

سر نهادند از سر حسرت به راه

سالها رفتند در شیب و فراز

صرف شد در راهشان عمری دراز

آنچ ایشان را درین ره رخ نمود

کی تواند شرح آن پاسخ نمود

گر تو هم روزی فروآیی به راه

عقبهٔ آن ره کنی یک یک نگاه

بازدانی آنچ ایشان کرده‌اند

روشنت گردد که چون خون خورده‌اند

آخر الامر از میان آن سپاه

کم رهی ره برد تا آن پیش گاه

زان همه مرغ اندکی آنجا رسید

از هزاران کس یکی آنجا رسید

باز بعضی غرقهٔ دریا شدند

باز بعضی محو و ناپیدا شدند

باز بعضی بر سر کوه بلند

تشنه جان دادند در گرم و گزند

باز بعضی را ز تف آفتاب

گشت پرها سوخته، دلها کباب

باز بعضی را پلنگ و شیر راه

کرد در یک دم به رسوایی تباه

باز بعضی نیز غایب ماندند

در کف ذات المخالب ماندند

باز بعضی در بیابان خشک لب

تشنه در گرما بمردند از تعب

باز بعضی ز آرزوی دانه‌ای

خویش را کشتند چون دیوانه‌ای

باز بعضی سخت رنجور آمدند

باز پس ماندند و مهجور آمدند

باز بعضی در عجایبهای راه

باز استادند هم بر جایگاه

باز بعضی در تماشای طرب

تن فرو دادند فارغ از طلب

عاقبت از صد هزاران تا یکی

بیش نرسیدند آنجا اندکی

عالمی پر مرغ می‌بردند راه

بیش نرسیدند سی آن جایگاه

سی تن بی‌بال و پر، رنجور و سست

دل شکسته، جان شده، تن نادرست

حضرتی دیدند بی‌وصف وصفت

برتر از ادراک عقل و معرفت

برق استغنا همی افروختی

صد جهان در یک زمان می‌سوختی

صد هزاران آفتاب معتبر

صد هزاران ماه و انجم بیشتر

جمع می‌دیدند حیران آمده

همچو ذره پای کوبان آمده

جمله گفتند ای عجب چون آفتاب

ذرهٔ محوست پیش این حساب

کی پدید آییم ما این جایگاه

ای دریغا رنج برد ما به راه

دل به کل از خویشتن برداشتیم

نیست زان دست این که ما پنداشتیم

آن همه مرغان چو بی‌دل ماندند

همچو مرغ نیم بسمل ماندند

محو می‌بودند و گم، ناچیز هم

تا برآمد روزگاری نیز هم

آخر از پیشان عالی درگهی

چاوش عزت برآمد ناگهی

دید سی مرغ خرف را مانده باز

بال و پرنه، جان شده، در تن گداز

پای تا سر در تحیر مانده

نه تهی شان مانده نه پر مانده

گفت هان ای قوم از شهر که‌اید

در چنین منزل گه از بهر چه‌اید

چیست ای بی‌حاصلان نام شما

یا کجا بودست آرام شما

یا شما را کس چه گوید در جهان

با چه کارآیند مشتی ناتوان

جمله گفتند آمدیم این جایگاه

تا بود سیمرغ ما را پادشاه

ما همه سرگشتگان درگهیم

بی‌دلان و بی‌قراران رهیم

مدتی شد تا درین راه آمدیم

از هزاران، سی به درگاه آمدیم

بر امیدی آمدیم از راه دور

تا بود ما را درین حضرت حضور

کی پسندد رنج ما آن پادشاه

آخر از لطفی کند در ما نگاه

گفت آن چاوش کای سرگشتگان

همچو در خون دل آغشتگان

گر شما باشید و گرنه در جهان

اوست مطلق پادشاه جاودان

صد هزاران عالم پر از سپاه

هست موری بر در این پادشاه

از شما آخر چه خیزد جز زحیر

بازپس‌گردید ای مشتی حقیر

زان سخن هر یک چنان نومید شد

کان زمان چون مردهٔ جاوید شد

جمله گفتند این معظم پادشاه

گر دهد ما را بخواری سر به راه

زو کسی را خواریی هرگز نبود

ور بود زو خواریی از عز نبود
Profile Image for Fateme.
64 reviews17 followers
May 13, 2021
گر توهم روزی فرود آیی به راه
عقبه ی آن ره کنی یک یک نگاه
باز دانی آنچه ایشان کرده اند
روشنت گردد که چون خون خورده اند
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books245 followers
February 26, 2022

زین سخن مرغان وادی سر به سر

سرنگون گشتند در خون جگر

جمله دانستند کین شیوه کمان

نیست بر بازوی مشتی ناتوان

زین سخن شد جان ایشان بی‌قرار

هم در آن منزل بسی مردند زار

وان همه مرغان همه آن جایگاه

سر نهادند از سر حسرت به راه

سالها رفتند در شیب و فراز

صرف شد در راهشان عمری دراز

آنچ ایشان را درین ره رخ نمود

کی تواند شرح آن پاسخ نمود

گر تو هم روزی فروآیی به راه

عقبهٔ آن ره کنی یک یک نگاه

بازدانی آنچ ایشان کرده‌اند

روشنت گردد که چون خون خورده‌اند

آخر الامر از میان آن سپاه

کم رهی ره برد تا آن پیش گاه

زان همه مرغ اندکی آنجا رسید

از هزاران کس یکی آنجا رسید

باز بعضی غرقهٔ دریا شدند

باز بعضی محو و ناپیدا شدند

باز بعضی بر سر کوه بلند

تشنه جان دادند در گرم و گزند

باز بعضی را ز تف آفتاب

گشت پرها سوخته، دلها کباب

باز بعضی را پلنگ و شیر راه

کرد در یک دم به رسوایی تباه

باز بعضی نیز غایب ماندند

در کف ذات المخالب ماندند

باز بعضی در بیابان خشک لب

تشنه در گرما بمردند از تعب

باز بعضی ز آرزوی دانه‌ای

خویش را کشتند چون دیوانه‌ای

باز بعضی سخت رنجور آمدند

باز پس ماندند و مهجور آمدند

باز بعضی در عجایبهای راه

باز استادند هم بر جایگاه

باز بعضی در تماشای طرب

تن فرو دادند فارغ از طلب

عاقبت از صد هزاران تا یکی

بیش نرسیدند آنجا اندکی

عالمی پر مرغ می‌بردند راه

بیش نرسیدند سی آن جایگاه

سی تن بی‌بال و پر، رنجور و سست

دل شکسته، جان شده، تن نادرست

حضرتی دیدند بی‌وصف وصفت

برتر از ادراک عقل و معرفت

برق استغنا همی افروختی

صد جهان در یک زمان می‌سوختی

صد هزاران آفتاب معتبر

صد هزاران ماه و انجم بیشتر

جمع می‌دیدند حیران آمده

همچو ذره پای کوبان آمده

جمله گفتند ای عجب چون آفتاب

ذرهٔ محوست پیش این حساب

کی پدید آییم ما این جایگاه

ای دریغا رنج برد ما به راه

دل به کل از خویشتن برداشتیم

نیست زان دست این که ما پنداشتیم

آن همه مرغان چو بی‌دل ماندند

همچو مرغ نیم بسمل ماندند

محو می‌بودند و گم، ناچیز هم

تا برآمد روزگاری نیز هم

آخر از پیشان عالی درگهی

چاوش عزت برآمد ناگهی

دید سی مرغ خرف را مانده باز

بال و پرنه، جان شده، در تن گداز

پای تا سر در تحیر مانده

نه تهی شان مانده نه پر مانده

گفت هان ای قوم از شهر که‌اید

در چنین منزل گه از بهر چه‌اید

چیست ای بی‌حاصلان نام شما

یا کجا بودست آرام شما

یا شما را کس چه گوید در جهان

با چه کارآیند مشتی ناتوان

جمله گفتند آمدیم این جایگاه

تا بود سیمرغ ما را پادشاه

ما همه سرگشتگان درگهیم

بی‌دلان و بی‌قراران رهیم

مدتی شد تا درین راه آمدیم

از هزاران، سی به درگاه آمدیم

بر امیدی آمدیم از راه دور

تا بود ما را درین حضرت حضور

کی پسندد رنج ما آن پادشاه

آخر از لطفی کند در ما نگاه

گفت آن چاوش کای سرگشتگان

همچو در خون دل آغشتگان

گر شما باشید و گرنه در جهان

اوست مطلق پادشاه جاودان

صد هزاران عالم پر از سپاه

هست موری بر در این پادشاه

از شما آخر چه خیزد جز زحیر

بازپس‌گردید ای مشتی حقیر

زان سخن هر یک چنان نومید شد

کان زمان چون مردهٔ جاوید شد

جمله گفتند این معظم پادشاه

گر دهد ما را بخواری سر به راه

زو کسی را خواریی هرگز نبود

ور بود زو خواریی از عز نبود
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books245 followers
August 14, 2020

زین سخن مرغان وادی سر به سر

سرنگون گشتند در خون جگر

جمله دانستند کین شیوه کمان

نیست بر بازوی مشتی ناتوان

زین سخن شد جان ایشان بی‌قرار

هم در آن منزل بسی مردند زار

وان همه مرغان همه آن جایگاه

سر نهادند از سر حسرت به راه

سالها رفتند در شیب و فراز

صرف شد در راهشان عمری دراز

آنچ ایشان را د��ین ره رخ نمود

کی تواند شرح آن پاسخ نمود

گر تو هم روزی فروآیی به راه

عقبهٔ آن ره کنی یک یک نگاه

بازدانی آنچ ایشان کرده‌اند

روشنت گردد که چون خون خورده‌اند

آخر الامر از میان آن سپاه

کم رهی ره برد تا آن پیش گاه

زان همه مرغ اندکی آنجا رسید

از هزاران کس یکی آنجا رسید

باز بعضی غرقهٔ دریا شدند

باز بعضی محو و ناپیدا شدند

باز بعضی بر سر کوه بلند

تشنه جان دادند در گرم و گزند

باز بعضی را ز تف آفتاب

گشت پرها سوخته، دلها کباب

باز بعضی را پلنگ و شیر راه

کرد در یک دم به رسوایی تباه

باز بعضی نیز غایب ماندند

در کف ذات المخالب ماندند

باز بعضی در بیابان خشک لب

تشنه در گرما بمردند از تعب

باز بعضی ز آرزوی دانه‌ای

خویش را کشتند چون دیوانه‌ای

باز بعضی سخت رنجور آمدند

باز پس ماندند و مهجور آمدند

باز بعضی در عجایبهای راه

باز استادند هم بر جایگاه

باز بعضی در تماشای طرب

تن فرو دادند فارغ از طلب

عاقبت از صد هزاران تا یکی

بیش نرسیدند آنجا اندکی

عالمی پر مرغ می‌بردند راه

بیش نرسیدند سی آن جایگاه

سی تن بی‌بال و پر، رنجور و سست

دل شکسته، جان شده، تن نادرست

حضرتی دیدند بی‌وصف وصفت

برتر از ادراک عقل و معرفت

برق استغنا همی افروختی

صد جهان در یک زمان می‌سوختی

صد هزاران آفتاب معتبر

صد هزاران ماه و انجم بیشتر

جمع می‌دیدند حیران آمده

همچو ذره پای کوبان آمده

جمله گفتند ای عجب چون آفتاب

ذرهٔ محوست پیش این حساب

کی پدید آییم ما این جایگاه

ای دریغا رنج برد ما به راه

دل به کل از خویشتن برداشتیم

نیست زان دست این که ما پنداشتیم

آن همه مرغان چو بی‌دل ماندند

همچو مرغ نیم بسمل ماندند

محو می‌بودند و گم، ناچیز هم

تا برآمد روزگاری نیز هم

آخر از پیشان عالی درگهی

چاوش عزت برآمد ناگهی

دید سی مرغ خرف را مانده باز

بال و پرنه، جان شده، در تن گداز

پای تا سر در تحیر مانده

نه تهی شان مانده نه پر مانده

گفت هان ای قوم از شهر که‌اید

در چنین منزل گه از بهر چه‌اید

چیست ای بی‌حاصلان نام شما

یا کجا بودست آرام شما

یا شما را کس چه گوید در جهان

با چه کارآیند مشتی ناتوان

جمله گفتند آمدیم این جایگاه

تا بود سیمرغ ما را پادشاه

ما همه سرگشتگان درگهیم

بی‌دلان و بی‌قراران رهیم

مدتی شد تا درین راه آمدیم

از هزاران، سی به درگاه آمدیم

بر امیدی آمدیم از راه دور

تا بود ما را درین حضرت حضور

کی پسندد رنج ما آن پادشاه

آخر از لطفی کند در ما نگاه

گفت آن چاوش کای سرگشتگان

همچو در خون دل آغشتگان

گر شما باشید و گرنه در جهان

اوست مطلق پادشاه جاودان

صد هزاران عالم پر از سپاه

هست موری بر در این پادشاه

از شما آخر چه خیزد جز زحیر

بازپس‌گردید ای مشتی حقیر

زان سخن هر یک چنان نومید شد

کان زمان چون مردهٔ جاوید شد

جمله گفتند این معظم پادشاه

گر دهد ما را بخواری سر به راه

زو کسی را خواریی هرگز نبود

ور بود زو خواریی از عز نبود
1 review1 follower
December 19, 2021
بعد ازین وادی عشق آید پدید

غرق آتش شد کسی کانجا رسید

کس درین وادی به جز آتش مباد

وانک آتش نیست عیشش خوش مباد

عاشق آن باشد که چون آتش بود

گرم رو سوزنده و سرکش بود

عاقبت اندیش نبود یک زمان

در کشد خوش خوش بر آتش صد جهان

لحظه‌ای نه کافری داند نه دین

ذره‌ای نه شک شناسد نه یقین

نیک و بد در راه او یکسان بود

خود چو عشق آمد نه این نه آن بود

ای مباحی این سخن آن تونیست

مرتدی تو، این به دندان تو نیست

هرچ دارد، پاک دربازد به نقد

وز وصال دوست می‌نازد به نقد

دیگران را وعدهٔ فردا بود

لیک او را نقد هم اینجا بود

تا نسوزد خویش را یک بارگی

کی تواند رست از غم خوارگی

تا بریشم در وجود خود نسوخت

در مفرح کی تواند دل فروخت

می‌تپد پیوسته در سوز و گداز

تا بجای خود رسد ناگاه باز

ماهی از دریا چو بر صحرا فتد

می‌تپد تا بوک در دریا فتد

عشق اینجا آتشست و عقل دود

عشق کامد در گریزد عقل زود

عقل در سودای عشق استاد نیست

عشق کار عقل مادر زاد نیست

گر ز غیبت دیده‌ای بخشند راست

اصل عشق اینجا ببینی کز کجاست

هست یک یک برگ از هستی عشق

سر ببر افکنده از مستی عشق

گر ترا آن چشم غیبی باز شد

با تو ذرات جهان هم راز شد

ور به چشم عقل بگشایی نظر

عشق را هرگز نبینی پا و سر

مرد کارافتاده باید عشق را

مردم آزاده باید عشق را

تو نه کار افتاده‌ای نه عاشقی

مرده‌ای تو، عشق را کی لایقی

زنده دل باید درین ره صد هزار

تا کند در هرنفس صد جان نثار
Displaying 1 - 6 of 6 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.