مجموعه ی ۱۴ داستان کوتاه: كافهچي: زن وقتي به خودش و زندگي مشتركش نگاه مي كند ميبيند يك كافه چي بيشتر نيست . ماريا: مرد ايراني به خارج آمده و نامش را عوض كرده است . زن فرودگاه فرانكفورت: زني كه براي خواندن قصه به كنفرانس برلين دعوت شده نتوانسته قصهاش را بخواند . مانا: زني ايراني در مهماني با يك روبات صحبت ميكند . فروپاشي: زن پس از سالها نزد مردي آمده كه روزي عاشقش بوده . درياچه: شاعري كه به آلمان پناهنده شده است . ديدار: يك جورايي يك خاطره گويي پر هذيان از داستان خواني و دور هم جمع شدن نويسنده ها . كشتي شكستگان: دختركي قصه مردي را مينويسد كه شبي كشته شد . دلدادگان نامي ندارند: مردي در خواب مردم آبادي سرگردان است و نميداند چطور به دنيا بازگردد . ميو: مردي همه كتابهايش را نابوده كرده، همه نشانهها را از بين برده ولي از گربهاي كه هنوز پشت پنجرهاش ميآيد وحشت دارد. سه زن: زني كه رحمش درون رانش آمده . گلهاي ماگنوليا: زني بدنش در حال سياه شدن است اما به زندگي چسبيده و نميميرد ملاقات ويژه: شوهر زن در زندان است و زن به ملاقاتش آمده . در غربت: زني كه به دنبال كار ميرود، زني كه به عروسي ميرود، زني كه به ياد ميآورد
Moniro Ravânipour منیرو روانیپور (۱۳۳۳-) نویسنده ایرانی است. داستان «رعنا»ی وی از مجموعهٔ نازلی، در دورهٔ سوم (۱۳۸۲) جایزه گلشیری برگزیده شدهاست. بیشتر داستانهای روانیپور در جنوب ایران میگذرد و فضای آن برآمده از طبیعت و مردم جنوب ایران است.
منیرو روانی پور در دوم مرداد ۱۳۳۳ در جفرهٔ بوشهر به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در بوشهر گذراند و در دانشگاه شیراز روانشناسی خواند. برای ادامه تحصیل به آمریكا رفت و در رشته علوم تربیتی از دانشگاه ایندیانا کارشناسی ارشد گرفت.
روانیپور از سال ۱۳۶۰ داستاننویسى را شروع كرده است و اولین كتابش (كنیزو) در سال ۱۳۶۷ منتشر شدهاست. پس از آن تعداد زیادی داستان کوتاه و چند رمان نوشت. داستان رعنا از مجموعهٔ نازلی، در دورهٔ سوم ۱۳۸۲ جایزه گلشیری برگزیده شده است.
روانیپور در کلاسهای داستاننویسی ِ خود با بابک تختی، پسر پهلوان تختی آشنا شد و ازدواج کردند. بابک تختی ناشر (نشر قصه) است و فرزندشان غلامرضا حاصل این ازدواج میباشد.
در سال ۱۳۷۹ روانیپور یکی از شرکتکنندگان کنفرانس برلین بود. قهرمان داستان زن فرودگاه فرانکفورت نیز زنی است که قرار بوده در کنفرانس برلين داستان بخواند، اما با مشکلاتی كه در حاشيه کنفرانس بهوجود میآيد فرصت داستانخوانی را از دست میدهد و علاوه بر آن در کشورش نیز او را برای حضور در اين کنفرانس مورد شماتت قرار میدهند.
روانیپور در سال ۱۳۸۵ از اولین حامیان «کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیضآمیز علیه زنان» در ایران بود.
وی هماکنون از دسامبر ۲۰۰۷ با خانوادهاش در امریکا به سر میبرد.
هرچند سبک و زبان نویسنده در طول سالها تغییر میکند، دغدغههای او ثابت هستند؛ عناصر ويژه داستانی، طبیعت حاكم بر فضاى داستانها و نقش برجسته زنها، از همان كتاب اول در داستانها حضور دارند. بعضی از شخصیتهای داستانی مانند مریم یا گلپر نیز در داستانهای مختلف روانیپور بارها ظاهر میشوند.
۱۳۶۷ - مجموعه داستان کنیزو ۱۳۶۸ - رمان اهل غرق ۱۳۶۹ - مجموعه داستان سنگهای شیطان ۱۳۶۹ - دل فولاد ۱۳۷۲ - مجموعه داستان سیریا، سیریا ۱۳۷۸ - رمان کولی کنار آتش ۱۳۸۰ - زن فرودگاه فرانکفورت ۱۳۸۱ - مجموعه داستان نازلی - گنجشک و آقای رئیس جمهور - ترانههای کودکان
طیاره که از زمین کنده شد، آمدم سرِ همین داستانِ زنِ فرودگاه فرانکفورت که سومین داستانِ کتاب است. صندلی ام کنار راهرو بود. ردیف جلو در وسط خانمی نشسته بود که کتب زیست شناسی اش را نشسته ننشسته باز کرده بود و داشت زیر بخش هایی خط می کشید و دستِ راست او خانمی دیگر که تا نشست خوابید. ایشان در راستای دید من بودند به تنها پنجره ای که می شد بیرون را گاهی دید. داستان درباره ی نویسنده است که پس از کنفرانسِ ساده ای که معروف شد آن سالها به کنفرانس برلین، هراس دارد از بازگشتن به خانه اش که سرانجام هم بازمیگردد. همین یک داستان هم کافی بود که تا دوباره تمام آنهایی را که یک به یک با چاقو دریدند یا خفه کردند یا از بلندا به پایین انداختند یاد بیاورم و باز هم مرور کنم که نباید و نمی شود که فراموش کرد! قتلِ یک آدمیزاد که کهنه نمی شود. باید پیاپی زنده اش کرد و پیش چشم گذاشت. دلم می خواست سیگاری روشن کنم اما علامت سیگار کشیدن ممنوع است روشن بود. خیره شدم به آن نورِ قرمز رنگ و یاد آن سپیده دمانِ پرواز 752 و لبخندِ مسافرانِ خفته در آغوشِ سردِ خاک! البته که تکه تکه! و یادم افتاد پیش از سوار شدن زنی با چشمانی دریده میانِ مسافران می گشت تا ارشادشان کند! در دروازه ی بازرسی جوانِ چرکِ ناخوشایندی صدایش را بم کرده بود و می گفت که اشیای فلزی خودتون رو بذارید تو سبد، ساعت، دسبند، انگشتر... توی دست خودش انگشتر عقیقی بود. زن توی فرودگاه فرانکفورت از حال رفته بود. وطن مفهومِ بی معنایی بود که در بلاهت و دروغ زنی معلق مانده بود
سال ها بود كه در خواب مردم آبادي بنجي گير كرده بود و از خواب يكي به خواب ديگري مي رفت،همينطور دست روي زخم كاري پهلويش.زخمي كه ديگر خودش هم نمي دانست چطور و در كجا با ضربه دشنه اي يا خنجري و يا شايد گلوله ي ده تيري در پهلويش دهان باز كرده است
اون داستانهایی رو که میدونستم در مورد چه اتفاقیه (مثل کنفرانس برلین یا قتلهای زنجیرهای) بیشتر دوست داشتم و به نظرم سه ستاره بودند. اما یه سری داستان کوتاهتر بودند که به نظرم گنگ بودند با اینکه بعضا تاثیرگذار بودند.