(Former) Shah of Iran, Shah of Persia (Persian: محمدرضا شاه پهلوی ; [mohæmˈmæd reˈzɒː ˈʃɒːhe pæhlæˈviː]), ruled Iran from 16 September 1941 until his overthrow by the Iranian Revolution on 11 February 1979. He was the second and last monarch of the House of Pahlavi of the Iranian monarchy. Mohammad Reza Shah Pahlavi held several titles: His Imperial Majesty, Shahanshah (King of Kings, Emperor), Aryamehr (Light of the Aryans) and Bozorg Arteshtārān (Head of the Warriors, Persian: بزرگ ارتشتاران).
The young prince came to power during World War II after an Anglo-Soviet invasion forced the abdication of his father Reza Shah. During his reign, the Iranian oil industry was nationalized under Prime Minister Mohammad Mosaddegh, and Iran marked the anniversary of 2,500 years of continuous monarchy since the founding of the Persian Empire by Cyrus the Great. The Shah's White Revolution, a series of economic and social reforms intended to transform Iran into a global power, succeeded in modernizing the nation, nationalizing many natural resources, and extending suffrage to women.
A secular Muslim himself, the Shah gradually lost support from the Shi'a clergy of Iran, particularly due to his strong policy of modernization, secularization, conflict with the traditional class of merchants known as bazaari, and recognition of Israel. Various additional controversial policies were enacted, including the banning of the communist Tudeh Party, and a general suppression of political dissent by Iran's intelligence agency, SAVAK. Amnesty International reported that in 1978 Iran had as many as 2,200 political prisoners.
Several other factors contributed to strong opposition to the Shah among certain groups within Iran, the most notable of which were the U.S. and U.K. backed coup d'état against Prime Minister Mosaddegh in 1953, clashes with Islamists, and increased communist activity. By 1979, political unrest had transformed into a revolution which, on 16 January, forced the Shah to leave Iran. Soon thereafter, the Iranian monarchy was formally abolished, and Iran was declared an Islamic republic.
تمدن بزرگ یعنی چه؟ یعنی تمدنی که بهترین آثار دانش و بینش بشری در راه تامین عالی ترین سطح مادی و معنوی برای همه افراد جامعه به کارگرفته شده باشد. تمدنی که در آن دستاوردهای بدیع علم و صنعت با ارزش های معنوی و با موازین پیشرفته عدالت اجتماعی در آمیخته باشد. پیشنهاد من.... مطالعه کنید.
در مورد خوب بودن کتاب که شکی نیست. بسیار دقیق نوشته شده، به خصوص تحلیلهای ارائه شده از وضعیت حال و آینده جهان. اما آیا واقعیت جامعه وقت ایران هم در نظر گرفته شده؟ آیا غالب مردم در ایرانی که شاه در کتابش توصیف کرده زندگی میکردند؟ و با توجه به حضور ایران در زمان او بین ثروتمندترین و قدرتمندترین کشورهای جهان، همراه با شکوفایی بیسابقه و بینظیر اقتصادی– که قطعا تردیدی درش نیست- چنان چه شاه بارها و بارها از اهمیت و ضرورت عدالت و توزیع ثروت و منابع و رفع فقر و گرسنگی، چه در ایران و چه در جهان صحبت میکنه، خود عامل این موضوع بوده؟
کتاب در سال 55-56 منتشر شده، یعنی در دوران درگیری و تنشهای خیابانی و زمانی که به گفته مورخان حتی پایههای انقلاب 57 گذاشته شده. با این وجود، شاه با اطمینان کامل از درستی مسیری که طی کرده و طی خواهد کرد صحبت میکنه و مطمئنه که با یاری خدا - که همیشه بهش محبت داشته- این "مسیر مقدس" رو ادامه میده و چیزی هم مانعش نمیشه:
" برای من به عنوان ناخدای سرنوشت کشورم، در اقیانوس متلاطم جهان امروز، اتکاء به عنایات الهی، اساس و بنیاد تمام تصمیمهاست و میدانم تا وقتی که راه من راهی باشد که خواسته اوست، پیشرفت در این راه حتمی خواهد بود. احساس قلبی من این است که مشیت کامله خداوندی، مرا به عنوان رهبر این ملت در دوران سرنوشت ساز جهان امروز، مامور ایفای این رسالت فرموده است و تا وقتی که او بخواهد، نه تنها هیچ نیروی سیاسی یا عامل اقتصادی، بلکه هیچ عامل غیر قابل پیشبینی فردی و خصوصی نیز، نخواهد توانست مانع انجام این رسالت شود."
هر برگی از تاریخ ایران رو که میخونم، چه از منابع اینوری و چه اونوری و چه بیطرف، سوالهای بیشتر و بیشتری در ذهنم نقش میبنده و این سوالِ لعنتیِ شاید"غیرقابلِ پاسخ" تا ابد: " اگر انقلاب 57 اتفاق نیفتاده بود، چه میشد؟"
تفاوت میان این کتاب و کتاب نخست محمدرضا شاه پهلوی در خور یک پژوهش جدی است. شاه گرچه همچنان آمار و ارقامی که همیشه علاقه به مطالعه و حفظ کردنشان داشت را تکرار می کند و بخوبی از مسائل و مشکلات جهان معاصر آگاه است اما در مقام ارائه راه حل، به نظر می رسد که از دید واقعگرای کتاب نخست فاصله زیادی گرفته و درست در آستانه واژگونی نظامش درگیر خیال پردازی در باره طرح هایی برای برقراری دمکراسی و عدالت اجتماعی و اقتصادی و رفاه برای همه شده که گرچه زیباست ولی عملی نیست و نتیجه اش را هم دیدیم.
با مطالعه این کتاب جزئیات آرمانشهر متصور از سوی آخرین شاه ایران را در میابیم.هرچند آرمان گرایی امری ناپسند نیست ولی اگر با واقع گرایی همزمان باشد نتیجه بخش خواهد بود.ای کاش شاه اطلاعات بیشتری از وضعیت داخلی کشورش داشت و فقط به اطلاعات “بله قربان گویان” اطرافش اکتفا نمیکرد.تحلیلهای خارجی او غالبا صحیح است.نگرانی از تروریسم و آینده آن ستودنی است.ولی ای کاش کمی بیشتر اطلاعات و تحلیل داخلی میداشت.فقط ای کاش