Overview The early church leaders were prolific in their writing and historical documentation. While some of this work has been canonized, much has been forgotten. The Text and Studies: Contributions to Biblical and Patristic Literature collection resurrects these documents in a renewed and focused study, attempting to glean the wisdom and insight of the ancients. These volumes dig deep into apocryphal literature with critical analyses, close readings, and examinations of the original manuscripts.
Anthony Ashley Bevan, FBA (1859–1933) was a British orientalist. Anthony entered Trinity College, Cambridge in 1884, and obtained a first in the Semitic languages tripos of 1887. In 1888 he gained a Tyrwhitt Hebrew scholarship and the Mason prize for biblical Hebrew, and two years later was elected a Fellow and appointed lecturer in oriental languages. In 1893 he became Lord Almoner's Professor of Arabic at Cambridge, a post previously held by his brother-in-law Ion Keith-Falconer.
سرودی است در مورد یک شاهزاده اشکانی که به دستور پدر و مادرش برای یافتن یک مروارید و رهایی آن از چنگ مار خبیث به سرزمین مصرسفر میکند ولی در آنجا به یک خواب عمیق فرو میرود تا بالاخره به وسیله نامه ای که از طرف خانواده اش به صورت یک عقاب به او میرسد بیدار شود و با مروارید بازگردد.
عقیده غالب بر این است که این سرود جنبه عرفانی دارد و احتمالا به عقاید مانوی یا ابن دیصان مربوط میشود. (سفر از بهشت به زمین در جست و جوی مروارید و به خواب رفتن و بیدار شدن بعد از دریافت پیام آسمانی و بازگشت به آسمان) همچنین مشابهت های جالبی بین فلسفه اشراق سهروردی و این داستان در دانشنامه ایرانیکا آورده شده است.
همچنین با توجه به اهمیت نمادین صدف و مروارید در مهرپرستی، دکتر محمد مقدم در کتاب جستاری بر مهر و ناهید از این سرود به عنوان شاهدی برای تایید نظر خاص خودشان استفاده کرده اند.
من تعویذی دارم آهنین از حرزهای سلیمان پیغامبر به خطّ سریانی به قلم جنّیان بر بیاض پرنیان نبشته. چون در خواب شود بر سینهی او نِه هر چه کرده باشد نه زیادت نه نقصان...
به جز چکامه که کوتاه بود و مختصر و تفسیرهایی بازهم مختصر که در میان آن افزوده شده بود، نیاز داشتم به اطلاعاتی دیگر درباره متن اصلی. اما نویسنده و مترجم لازم ندانسته بودند چیز دیگری به کتاب اضافه کنند.
اگر کسی توانست بعد از نقل این جملات، این شعر را نخواند، به یاد داشته باشد متن اصلی همزمان با ساسانیان ماست و نخواند این متن عجیب را...
گفتا؛ از تف خورشید آب دریا ریخته بر سنبله رز از عرش رایات خطر با خوناب سویدای دل خاکنشینان با سوگ آفتاب دل در مغاک ظلمت خاک به دریا موج میزند آب آتشین صفه خارا ذوب شود گردوبنان بسوزند طوفان خون از صخرهها بر خاک آدم و حوا از تیغ زهرفام آفتاب کوکبان شب یلدا در ظلمت کائنات فرو ریزند.
تقارن عجیبیه. چند روز پیش داشتم سخنان جنجالی مارتین اسکورسیزی رو میخوندم که گله کرده بود از اینکه سینمای مارول و کامیک بوکی همهجا رو گرفته و نسلهای جدید، نسل دنیای صفر و یک، از کجا باید آشنا بشن با تاریخ و گذشته و جنگ ویتنام و افغانستان و ازین طریق شعور پیدا کنن، وقتی همهش آیرون من و اونجر نمایش میدن. دیشب هم به دلیل دیگهای، فیلم آلفاویل گدار رو دیدم که توش کامپیوتر آلفا 60 حکمرانی میکرد و وظیفهی تصمیم منطقی گرفتن برای شهروندان را برعهده داشت و گذشته و صحبت از گذشته چیز عبثی تلقی میشد و قهرمان داستان سعی میکرد به زن داستان یادآوری کنه کجا به دنیا اومده و گذشته ش چیه و این شهر غیرانسانی، شهر زادگاه اون نیست. همون روزم خب خبر اومد گوگل اولین کامپیوتر کواتومی رو راه انداخته و سرعت محاسبات رو از چند هزار سال برای یک کامپیوتر معمولی به صد ثانیه تقلیل داده.
این کتابم بدون اینکه از پیش آگاه باشم در همین باره س: چکامهی سریانی، داستان دلکش شاهزادهایه که به دستور پدر به مصر میره تا مرواریدی رو به دست بیاره که ماری از اون محافظت میکنه ولی اونجا:
پس با حیله با من رفتار کردند وانگهی غذای خود را به من دادند و من فراموش کردم که فرزند پادشاهم و به شاه آنها خدمت کردم و مروارید را از یاد بردم مرواریدی که پدر و مادرم مرا بر پی آن فرستاده بودند و به دلیل کار دشوارشان که.... به خوابی ژرف فرو رفتم
ازینجا محمدرضا شیروانی مترجم این چکامه از ترجمهی انگلیسی این متن کهن، کار خیلی جالب و پست مدرنی میکنه و خودش شروع به اضافه کردن به متن میکنه و قسمت خواب یا کابوس ناگفته رو مینویسه و بعد از یک قسمت شعرگونهی ابتدایی که به سبک و ملهم از کتاب اوستاس در ستایش آناهید خدای آب، وارد یه گفتوگو و پرسش و پاسخ غیبگویانه با شاید همین الهه میشه که به نثره و به زبان خیلی معمولی و امروزی و گاهی علمی، توش از آینده خبر داده میشه وانسانهایی که به آسانی بر مصائب علمی فائق میان و به کهکشانها سفر میکنن و شاید در انتها زمین از یادشون بره و چه بسا به جنگ زمین بیان و چه بسا دیگه نامشون انسان نباشه
بعد ادامهی داستانه و رسیدن نامهای از وطن به امضای پدر و همهی بزرگان به شاهزادهی خوابزده:
نامه همانند عقاب بال کشید ..... پرواز کرد و به بالین من آمد و همه سخن شد از صدا و خش خش آن از خواب جستم آن را برگرفتم و بوسیدم .... به یاد آوردم که فرزند پادشاهم و روح آزادم آرزومند سرشت خود بود مروارید را به یاد آوردم که برای آن به مصر فرستاده شدم
انگار سقراط بود که میگفت شناخت یعنی به یاد آوردن. حتی اگه جنبهی عرفانی این قضیه رو اعتقاد نداشته باشیم، باید تاکید کنیم حافظه ابزار شناخت انسانه. اینکه بدونی چه شد که این شد تا توانایی درک و حتی تغییر اون چیز رو داشته باشی. پس گذشته، هویت و جایگاه و حدود توانایی انسان هم مشخص میکنه. باز یاد یه فیلمی افتادم. شهراشباح از میازاکی که توش پیرزن جادوی داستان، اسم آدمها رو از یادشون میبرد که اسیرشون نگه داره و پسرک داستان بعد که به یاد اورد خدای رود فلان بوده به حدود تواناییش پی برد و مثل یک خدای رود، آزاد شد
پ.ن: خود چکامهی سریانی بسیار دلکش بود و ایدهی نویسنده مترجم هم جذاب و اجراش خیلی متوسط