خاک مادهٔ شگفتانگیزی است و باستانشناسی دنیای شگفتانگیز دیگری که سر و کارش با این ماده است. وقتی به یک تپهٔ باستانی کلنگ میزنی یا خاک یک معبد چند هزار ساله را زیر و رو میکنی یا به استخوانهای پوسیدهٔ یک خاکسپردهٔ پنج شش هزار ساله دست میزنی تازه آغاز کار است و راهیابی به راز و رمز این دستیافتهها و آگاهی از چون و چراها، باورها، پیروزیها و شکستها و بسیاری دیگر سخت دشوار است و گاه ناممکن. این است که بیشتر باستانشناسها فقط به یک تاریخگذاری میپردازند و بس. جدا از کاوش؛ رویدادهای وابسته به آن غیر منتظره و باورنکردنی و گاه بسیار تأسفبرانگیز است. گیسوان هزارساله بازتاب ناچیز و بخشی بسیار اندک از این رویدادهاست.
یکی از قشنگترین و با احساس ترین کتابهایی بود که تو زندگیم خوندم. کتاب مجموعه ای بود از چندین خاطرات دوران حفاری اسماعیل یغمایی، باستان شناس ایرانی. همه ی خاطرات کتاب جذاب و بسیار خواندنی بودند و بسیااار لذت بردم.. داستان گیسوان هزار ساله، شکست و بره کشون از همه بیشتر من رو تحت تاثیر قرار دادند.. و همچنین جملاتی از داستان آخر کتاب یعنی اشک ایشتار: آقای دکتر: خلاصه دنیا اینه دیگه، تو میمیری، من میمیرم. همه ی این آدمها که دارن راه میرن میمیرن. همه با دست خالی... پیاده شدم، تا خانه نیم ساعتی بیشتر نبود. توی راه به مردم، به مردها، زن ها و بچه ها نگاه میکردم. به خودم میگفتم: این همه بدو بدو، این همه هرهر و کرکر و گریه زاری آخرش برای چیه؟ همه ی اینا صد سال دیگه میمیرن، برای چی مثل لاشخورها افتادیم روی این زندگی. این جام عین شوشه. اون جا با کلنگ روی این لاشه افتاده بودیم، اینجا با ماشین و دک و پز......
باستان شناسی و کاوش های پر رمز و رازش در دل خاک، همواره یکی از موضوعات مورد علاقه مردم بوده است، هرچند نه در راستای ادامه تحصیل و کار در این رشته؛ بلکه جهت دیدن فیلم های ایندیانا جونزی و خواندن اخبارِ همیشه پرمخاطبِ پیدا شدنِ سکه های طلا و مومیایی های سالم! باستان شناسی هرچند همواره مورد استقبال فیلم سازان بوده اما کمتر کتب داستانی ای _حداقل در زبان فارسی_ از زبان باستان شناسان و با موضوعیت باستان شناسی نوشته شده است. اسماعیل یغمایی، باستان شناس پیشکسوت و از شاگردان پدر باستان شناسی ایران، دکتر عزت الله نگهبان، در کتابی با نام «گیسوان هزارساله»، با زبانی شیرین و روان از خاطرات خود گفته است. نثر ساده او باعث می شود تا خواندن کتاب دویست و چهل صفحه ای، به سرعت پایان یابد و حسرت تمام شدن خاطرات بماند برای خواننده؛ که گویی در کاوش های نقاط مختلف ایران با اسماعیل یغمایی و همکارانش همراه شده و سختی ها و شیرینی های کار را تجربه کرده است. این کتاب که در سال 1396 برای اولین بار توسط «نشر نو» منتشر شد، شامل نه عنوان خاطره است و نویسنده خوش ذوق با قراردادن عکس های حفاری ها در پایان هر خاطره، لذت خواندن کتاب را دوچندان کرده. داستان های کتاب، خاطرات سال های 48 تا 92 را در برمی گیرد و خواننده در حین خواندن خاطرات از دغدغه های اجتماعی نویسنده نیز باخبر می شود چراکه او در حین صحبت از خاطرات خود، سر درد دل را با خواننده باز کرده و مشغله های ذهنی اش را در سطر سطر کتاب گنجانده. او در یکی از خاطرات خود از سرنوشت محتومی خبر می دهد که تنها به خاطر سنت های اشتباه در انتظار دختران جنوب بوده و در خاطره دیگر از سرنوشت متاثرکننده میراث فرهنگی کشور در حین جنگ و پس از آن سخن می گوید. او در خاطره «رنگ خون» داستان کاوش در کردستان را تعریف می کند و در «یادداشتی زیر نور زرد فانوس» از بررسی ایذه می گوید. یکی از داستان های این کتاب، مربوط به جسد مردی می شود که به عنوان مومیایی توسط قاچاقچیان از کشور خارج شده و یکی دیگر از داستان ها مربوط می شود به اعتیادِ مردی به خرید و فروش عتیقه! اسماعیل یغمایی در داستان هایش از کاوشگران خارجی که در ایران کاوش کرده اند هم خاطراتی می گوید و یکی از عوامل جذابیت این کتاب، قطعا همین تنوع مطالب در خاطرات است. هر کدام از داستان ها، دنیایی مستقل و جذاب دارند و خواننده اصلا با داستانی شبیه به دیگری مواجه نمی شود. خواندن این کتاب را که ستایشی است بر سخت کوشی و تلاش، نه تنها به باستان شناسان و علاقه مندان به باستان شناسی، بلکه به تمام دوستداران این سرزمین و خاک ارزشمندش پیشنهاد می کنم. منتشر شده در صفحه کتاب گردی هفته نامه آتیه نو شماره 195 18 فروردین 1398
This entire review has been hidden because of spoilers.
به تبع علاقه به تاریخ و داستانهای ماورایی و تخّیلی ، باستان شناسی از جمله علائق دوران نوجوانی برای شغل آینده ام بود. کتاب ، پاره هایی از خاطرات اسماعیل یغمایی باستان شناس است ، ( و فرزند حبیب یغمایی شاعر). خواندنی است و مارادرحسّ کارشریک میکند. بعضی توصیفات بسیارزیبا وحتی تکان دهنده است .
"این همه بدو بدو،این همه هرهر و کرکر و گریه زاری آخرش برای چیه؟همه اینا صدسال دیگه می میرن،برای چی مثل لاشخورها افتادیم روی این زندگی. منم عین اون لاشخورام.چسبیدم به این زندگی." اسماعیل یغمایی
یکی از بهترین کتابایی بود که خوندم.خیلی دوستش دارم.پر از حس خوب پر از غم.
'کتاب گیسوان هزارساله،گوشه هایی از خاطرات یک باستان شناس'
به عنوان یه دانشجوی کارشناسی باستانشناسی اطلاعات جالب توجهی تو این خاطرات بود، نثر اقای یغمایی ساده و تلخه، کتاب از جدیدترین خاطرات شروع میشه و توی دوران دانشجویی ایشون تموم میشه. اولش از لحن تلخ و خستهشون تعجب کردم ولی وقتی تا اخر خاطرات رو خوندم و با گوشه خیلی کوچیکی از اتفاقات خیلی خیلی وحشتناک و تلخی که سر میراث این سرزمین تو این ۴۰ سال اومده اشنا شدم کاملا بهشون حق میدم بابت این همه خستگی و تلخی