کتاب حاضر، شامل بخشی از یادداشتهای نادر ابراهیمی، از سفر به جبهه جنوب، در فروردین ۱۳۶۵ میباشد که همراه با ابراهیم حاتمی کیا با حضور درخرمشهر، جزیره مجنون و… با روحیات و خواستههای رزمندگان ایرانی همراه میشود و شگفت زده و مبهوت به دنیای صمیمی و پر ازصفا و اخلاص آنان قدم میگذارد و افکار روشنفکری (شبه روشنفکری) را در مقابل آرمانهای رزمندگان، حقیر و پست میشمارد و ار زبونی و اختگی شبه روشنفکران شکایت میکند. همچنین همراهی با اشعار و نوای آهنگران، سرودخوان جنگ، حسن ختام اکثر بخشهای کتاب است.
کتاب حاضر، شامل بخشی از یادداشت های نادر ابراهیمی، از سفر به جبهه جنوب، در فروردین 1365 می باشد که همراه با ابراهیم حاتمی کیا با حضور درخرمشهر، جزیره مجنون و ... با روحیات و خواسته های رزمندگان ایرانی همراه می شود و شگفت زده و مبهوت به دنیای صمیمی و پر ازصفا و اخلاص آنان قدم می گذارد و افکار روشنفکری (شبه روشنفکری) را در مقابل آرمان های رزمندگان، حقیر و پست می شمارد و ار زبونی و اختگی شبه روشنفکران شکایت می کند. همچنین همراهی با اشعار و نوای آهنگران، سرودخوان جنگ، حسن ختام اکثر بخش های کتاب است.
نادر ابراهیمی همراه با ابراهیم حاتمی کیا، کمال تبریزی و چند نفر دیگر در فروردین 65 به مناطق جنگی میروند کتاب روایت نادر از دیدن و چشیدن مناطق جنگی و رزمنده ها و حال و هوای آن جاست و به چالش کشیدن افکار و عقاید روشنفکران و شبه روشنفکران در برابر رزمندگان کتاب 70 صفحه بیشتر نیست، ولی تکان دهنده است! عجیب تکان دهنده! قدرت قلم نادر چه میکنه با آدم. روایتش از اندیشه ها و افراد و فضاهای جنگ و شهادت با دیگر روایت ها از این مسائل متفاوت است حیف دیگه این کتاب تجدید چاپ نشده
گزارش جذاب و خواندنی و شیرین و دقیق یک عدد نویسندۀ روشنفکرِ عاشق وطن از جبهههای جنگ بینظیرترین گزارش که از جنگ منتشر شده اصلاٌ با کتابهای این تیپیِ بهبودی و سرهنگی که مقایسهاش کنید، میبیند این دو بزرگوار باید بزنن گاراج! واقعاً نادر بینظیره کاش گزارشش طولانیتر بود و بیشتر مینوشت.. کاش.. کاش.. کاش
در کتاب با سرودخوان جنگ در خطهی نام و ننگ با نادر ابراهیمی در سفرش در سال ١٣٦٥ به جبهههای دفاع مقدس همراه میشویم. مراد از سرودخوان که در نام کتاب به او اشاره استاد آهنگران، سرودخوان بزرگ جبهههاست. در این سفر آهنگران و حاتمیکیا همراه نادر ابراهیمی هست. کتاب حال و هوایی ادبی -مثل اغلب نثرهای ابراهیمی - دارد. اغلب فصلها با ابیاتی که آهنگران خوانده، خاتمه می یابد. این کتاب سفرنامه نیست. بلکه یادداشتهای پراکنده، از مشاهداتش، آدمها و شگفتیهای رقم خورده به دست آنها است که با قلم گیرای نادر ابراهیمی روایت شده. البته این تنها موضوع کتاب نیست، نادر ابراهیمی در این کتاب، به روشنفکران هم دورهی خودش که بیشباهت به به اصطلاح روشنفکران این روزهای ما نیستند میتازد و ادعاهای وطنپرستانهی پوچ و خالی از عمل آنها را به چالش میکشد. ابراهیمی در این کتاب سراپا حسرت و حیرت است، حسرتِ آدمهایی در ظاهر ساده اما در باطن خالص و حیرتِ شگفتیهایی که به دست این آدمهای ساده اما مخلص آفریده میشود. در این کتاب با وجه کمتر شناخته شدهی نادر ابراهیمی روبرو هستیم. این کتاب توسط نشر روزبهان چاپ شده است.
یادداشتهای نادر ابراهیمی از سفرش به جبهه های جنگ در دوران دفاع مقدس. ابراهیم حاتمی کیا هم همسفر مرحوم ابراهیمی در این سفر بوده است. در کتاب بخشی وجود دارد که احتمال می دهم حاتمی کیا تحت تاثیر آن، سکانس اولیه ی روبرو شدن حاج کاظم و عباس را در آژانس شیشه ای نوشته است. ................ .................. .................... .................... .................
چندماه بعد در تهران، در یک خیابان یک طرفه ی پرگذر، من پیاده او سواره در دو جهت مخالف هم میرفتیم که ناگهان، در آنی، همدیگر را شناختیم. ماشین را، برق آسا، نگه داشت و پرید پایین. دویدم طرفش آنطور که عاشقی میدود به جانب عاشقی، و فریادم بلند شد: "صادقی! چکار میکنی؟ الآن هزارتا ماشین پشت سرت می ماند و راه بندان میشود و نصف شهر مثل ماهی زندهدر تابه به بیتابی می افتد و صدای بوق و دشنام به آسمان میرود" که خیلی راحت و خندان گفت: "عیب ندارد، نگران نباش! آنها که اهل بوق و دشنامند، چه بخواهی و چه نخواهی، همیشه ی خدا دستشان به بوق است و دهانشان اسیر دشنام؛ که اگر یک ذره محبت در دلهایشان بود و یک نقطه ی ایمان در قلبهایشان، به خاطر دو آشنای محب که از آن سوی جبهه به هم رسیده اند، بیا و ببین که چه میکردند
کتابهای انقدر واقعگرایانه رو هیچ وقت دوست نداشتم. کتابهای جنگی رو که اصلا سمتشون نمیرم! شاید بهخاطر این که جنگ جدا از سیاست نیست و من نه علمی از سیاست دارم نه علاقهای بهش. شاید هم انقدر در کتابهای مدرسه اجبارا از جنگ خوندیم که اشباع شده برام. این کتاب سلیقهی من نیست، حتی با وجود حجم کمش هم نتونستم تمومش کنم ولی کل زمانی که کتاب رو میخوندم، به این فکر میکردم که چرا به جای اون همه مطلبی که توی کتابهای درسی بود و من حتی یه دونهاش رو هم یادم نمیاد، همچین چیزی برامون نذاشتند؟ قصهای که از جایی شروع نمیشد که به جایی برسه ولی به سادهترین حالت ممکن وسط جنگ بودن رو بیان میکرد.
«و این واقعیتیست که در بخش اعظم زندگی انسان، هنوز غریزه می گوید «آری»، اراده فریاد میکشد «نه» و انسانْ غالباً، «آری»ِ غریزه را همچون فرمانی تردیدناپذیر میشنود و میپذیرد و خود را از شرّ مشتقاتِ انتخابِ آگاهانهٔ ارادی، خلاص میکند...»
نادر ابراهیمی، در سال ۶۵ به همراه حاتمیکیا و کمال تبریزی و علی کلیج، جبهه میرود و روایتهایش را در این کتاب مینویسد. همین اتفاق به تنهایی دلیل قانعکنندهای برای اهمیت این کتاب است. اما این کتاب، چاپ پنجم است و یک عاشقانه آرام، چاپ هفتاد. متاسفانه این ما نیستیم که انتخاب میکنیم چه میخوانیم؛ بل، دیگرانند که تصمیم میگیرند چه کتابی بفروشد و چه کتابی فراموش شود. این کتاب نه از حیث روایتگری جنگ که از حیث نگاه تیز و بدون تعارف نادر به جریان شبهروشنفکری دهه شصت، خواندنی است.
بزرگترین لذتی که این کتاب برام داشت این بود که هدیهای بود از دست فرزانه خانوم همسر نادر ابراهیمی :) من هم گرفته نگرفته شروع به خوندنش کردم و خیلی زود تمومش کردم. و از خوندنش جدن لذت بردم. یاد مصاحبهی یوسفعلی میرشکاک، شاعر بزرگ و سختنویس در مورد این کتاب افتادم که خیلی ازش تعریف کرده بود.
نادر میگوید: همیشه خجلتزده به خود گفته بودم، آنکس که جبههی میهنش و میدان رزم دلاوران سرزمینش را ندیده است میتواند خیلی چیزها باشد، اما قطعاً نویسنده سرزمینش نیست. برای همین به همراه ابراهیم حاتمیکیا راهی جبهه میشود. در مستند "بار دیگر، مردی که دوستش میداشتم"، حاتمی کیا میگوید کارت عبور سپاه برای نادر جعل کرده و او را قاچاقی به جبهه برده است. این یادداشتها برای من، گزارش حیرتِ یک شاعرِ شهریِ صادق بود. حیرت از خلوصِ بچههای سرگردان در جبهههای جنوب. حیرت از بایزید بسطامیهای قرن پانزدهم هجری. حیرت از آقایشان حسین. همیشه حسرت این را داشته و دارم که یکبار دنیا را از چشمان نادر ابراهیمی بینیم، از بس که این مرد حقیقتبین است. جایجای کتاب پر است از نقد به شبه روشنفکری ایرانی. به خاطر تحریم و ندیدن دفاع مقدس. البته نقد که نه، تخریب. اما امروز همان روشنفکران به تحریف نادر نشستهاند. با چاپ کتابهای عاشقانه او با رنگها و قطعهای مختلف و تبلیغات پر سر و صدا برای آنها، و چاپ نکردن کتابهای استعمارستیز و استحمارستیزش، مثل همین کتاب. انگار که نادر یک آدم گاگولِ عاشق پیشه است و هیچ کاری به اطرافش نداشته. یکی مثل خودشان و برخلاف چیزی که بود.
" این جنگ، قبل از هرچیز، یک نکتهی بسیار بنیادی از یاد رفته را به یاد همه ما می آورد. و آن اینکه ما ملتی ترسو، بزدل، تو سری خور، تریاکی، تسلیم و بی حمیت نیستیم، و سپس این نکته را، که ایمان، انگیزه و اسلحهی عظیم و خطیریست برای تهی دستانه و غیرتمندانه جنگیدن و پیروز شدن ..."
کتاب خوب نادر ابراهیمی را خیلی وقت نیست که میشناسم با آنکه با کتاب بیگانه نبودهام، هیچ وقت. حتی در شلوغترین روزهای زندگیام که همین چند سال اخیر است. اما نادر ابراهیمی را نمیشناختم. یعنی اسمش را که زیاد شنیده بودم. به عنوان یک نویسنده انقلابی اما نه. نمیدانستم قلمش را و شورش را و فهم انقلابی دقیقش را. یک عاشقانه آرام را که شنیدم و خواندم بیشتر شناختم و بسیار لذت بردم. نمیدانم اینجا چیزی از یک عاشقانه آرام او چیزی نوشتم یا نه. اگر ننوشته باشم به زودی خواهم نوشت.
این یکی هم فوقالعاده بود. با سرود خوان جنگ در خطه ی نام و ننگ کتاب کوچک اما بسیار خواندنی اوست. نادر ابراهیمی به همراه ابراهیم حاتمی کیا و کمال تبریزی و علی کلیج به جبهه جنوب میروند و این روایت این سفر کوتاه است. بسیار خواندنی و بسیار درس آموز.
اون جاهایی که روشنفکرهای اون زمان رو سنگین نقد و حتی مسخره میکرد خیلی جالب بود، ما(من حداقل) معمولا اون ور حرفها رو شنیدیم و حتی گفتیم، کیارستمی رو خوندیم و شنیدیم که راجع به جنگ چی میگه؛ ولی این سمتش هم جالبه. نادر ابراهیمی کلا شخصیت جالبی هست اون وسط، هم پرکار و نسبتا پویا بوده هم به نظر مستقل از گروههای مختلف ادبی، جالبه.
هم قدم شدن با کمال تبریزی، ابراهیم حاتمی کیا و نادر ابراهیمی در سفر به مناطق جنگی و برخورد با آدم های گوناگون خط مقدم و روایتی قدیمی اما تازه و بکر با قلم نادر ابراهیمی، لذت نگاهی دیگر به دفاع مقدس را با ای نوشته امتحان کنید
بگذار با هم بریم، بگذار باز هم بگویم. که آنجا چه خبر بود و آنجا چه کسانی صاحب چه خبرهایی بودند اما بگذار این را هم نگفته نگذارم که در جهان هنوز چه بسیار چیزهایی وجود دارد که به کلمه تبدیل نمیشود چیزهایی که اسم کوچکشان میکند قید مقیدشان میکند و صفت اسیرشان...
یادداشتهای شاعرانهی نادر ابراهیمی، از سفرش به جبهههای جنوب کشور، به همراه ابراهیم حاتمیکیا، کمال تبریزی و علی کلیچ. جایی ندیدهام حاتمیکیا یا کمال تبریزی از این سفر و این همراهی چیزی گفته باشند. در میانهی کتاب، نادر ابراهیمی به جریان روشنفکری میتازد. و اینگونه بهتر میفهمیم چرا نادر توسط این جریان بایکوت شده است.
از آن کتابهایی (یا تو بخوان آثارِ هنریای) بود که هیچ دوست نداشتم تمام شود. نثرِ کمنظیر و حقیقتاً زیبای مرحومِ ابراهیمی جا برای هیچ حرفی باقی نمیگذارد. بهترین کتابِ ادبیِ تحلیلِ جنگِ عراق و ایران بود که تابهحال خواندهام. دقیقاً به هماین حد متناقضنما که نوشتم. به غایت ادبی و به غایت تحلیلی و البته به اقتضاءِ تقارنِ این دو نگاهِ تقریباً متناقض، ضعفهایی یا کاستیهایی هم طبیعتاً درش بود یا برش مترتّب بود. مثلاً یکجاهایی «احساس» غلبه داشت بر منطق و استدلال که اگر بخواهیم توجیهش کنیم، میشود گفت شاید اقتضاءِ شرایط و زمانِ نوشتهشدنش بوده باشد. ولی فارغ از این حرف و حدیثها، کارِ عزیز و سترگیست که نظیرش را ندیدهام.