سابیر هاکا متولد ۱ خرداد ۱۳۶۵ است. اصالتی کرمانشاهی دارد و ساکن تهران. شاعر شعرهایی ساده و بیپیرایه مثل خودش. اما عمیق! شعر او از شعرهای ترجمهپذیر روزگار ماست که حتی بعد از برگرداندن به زبانهای مختلف نیز شعریت خود را از دست نمیدهد. شمار زیادی از اشعارش به زندگی کارگران میپردازد و عدهای نیز به همین دلیل او را شاعر کارگران نامیدهاند.
برای اینکه بتوانم خلق کنم خود را ویران کردم (فرناندو پسوا) ____________________________________________________________ بارها پیش آمده است که آجری از دست یک بنا کیسه ای سیمان از شانه ی یک کارگر یا ورقه ای آهنی از قلاب یک جرثقیل لیز بخورد و پایین بیفتد بعضی از دردها تا ابد وجود انسان را آزار می دهد پس به من حق بده آنقدر ترس در وجودم نهفته باشد که هروقت آغوشت می گیرم از صدای تکان خوردن گوشواره هایت بترسم ____________________________________________________________ یک درخت می تواند بستنی باشد با طعم طالبی ماه یک تخم مرغ آب پز آفتاب یک سیب زمینی پوست کنده سنگ فرش ها شیرینی با طرح های مختلف و خوشمزه ابرها می توانند یک بشقاب برنج باشند حتی آدم ها هم همینطور تنها به این شرط که کاملا بی پول باشی و گرسنه در خیابان قدم بزنی! ____________________________________________________________ هر انسانی برای زنده ماندن نیازمند این است که دستی را بگیرد دوست دارم زندگی کنم با اینکه می دانم زندگی هرگز خیال ندارد روی خوش به من نشان دهد چرا که هربار دستی را گرفتم دست هایم تاول زدند و هیچ فرقی نداشتند دست بیل دست کلنگ یا دست تو ____________________________________________________________ برای کارگر شدن به هیچ مدرک تحصیلی، گواهینامه یا کارت خدمت سربازی نیاز نداری نباید بترسی گزینشی وجود ندارد مهم نیست چه دینی داری هیچ اهمیتی ندارد به کسی دروغ بگویی یا کسی را در زندگی ات کشته باشی تنها کمی شرافت می خواهد درست برعکس رئیس جمهور شدن ________________________________________________ن___________ هر زنی از نان شب واجب تر نیازمند دستی نیرومند است پناهی که به آن تکیه کند لبی که بگوید دوستت دارم حتی اگر دروغ گفته باشد آن ها دوست دارند چون زندگی این گونه شکل آسان تری دارد ____________________________________________________________ می ترسم از اینکه روزی عشقم ترکم کند یا زندگی آنچه فکر می کردم نباشد پدرم بمیرد می ترسم نتوانم به نوشتن ادامه بدهم یا اینکه روزی از ساختمان پایین بیفتم و بمیرم چقدر خوب می شد اگر در این دنیا چیزی برای از دست دادن وجود نداشت اما باید پذیرفت که زندگی همیشه بهانه ای دارد که دلتنگمان کند ____________________________________________________________ تنها دوچیز است که انسان را به زندگی وا می دارد رویا و ترس!
ترس داربست هایی که بالا می روند اسکلت های تنت را و رویای بودنت ای که بودن ات خستگی را از چهره کارگرها پاک می کند دردی بزرگ در گلو دارم به سنگینی غلتکی که می کوبد آسفالت را غلت می خورد مثل غلطیدن ات در خواب آرام بخواب کارگرها مشغول کارند بر اسکلت های تن ات دردی که نمی گویم که نیاورد طوفان خنده ای بر گونه های گل ات که قاصدک روی کدام پلک ات به خواب می رود هر شب که آفتاب از کدام شانه ات بالا می آید هر روز که مهتاب بی تاب تاب می خورد از موهایت هر شب و روز و بی تابم می کند تابناکی دندان ات وقتی که می خندی! و همین برای نابودی یک مرد کافی است خنده ات می تواند ایمان از دست رفته را باز گرداند به قلب قبل از مردن دوری مثل آخرین طبقه یک آسمان خراش خوشبخت کارگری است که از تو پایین می افتد بی رد خراش من بهای زندگی را پرداخته ام بارها از چشم ات افتادم! و بهای عشق دوست داشتن است ام هستم من بیماری ام را دوست دارم
دوستت می دارم ای که بودن ات مرگ را به تـأخیر می اندازد. ____________________________________________________________ عشق بیماری لاعلاجی است من بیمار شده ام من محتاج بیماری ام هستم
نیمه های شب از خواب بیدارم می کند بوی تنت زیبایی مثل کوچ پرنده ها و به همان اندازه تلخ تلخ مثل کرگدنی که هر روز در پایان کار بر تخت الوارها می نشیند غغروب را نگاه می کند غروب یعنی آن لحظه که کنارم هستی و پریود می شوی
چه گستاخانه زیبایی وقتی بداخلاقیت زندگی را به هیجان وامی دارد خاطره ات شب را و نبودنت کارگرها را غمگین می کند خواب کارگرها غمگین است
زندگی بیماری لاعلاجی است من بیمار شده ام من محتاج بیماری ام هستم من بیماری ام را دوست دارم
آغوشت پردردترین سرزمین هاست آن لحظه که کارگری در آغوشت آرام می گیرد تا از یاد ببرد غربت را و شرم پیراهنت باری است که بر دوش انسان سنگینی می کند غربت یعنی دور بودن از آغوش تو
بی هیچ دلیلی می خواهمت و زندگی را به دلیل تو تو در کلمات تحلیل می روی من در تو تو نزدیک تر از خود من به من هستی و دور از خود من بودنت بعید و حورت احساس شدنی و چه بی معنی است آن و چه بی فایده است این
کلمات بیمار شده اند من از کلمات می ترسم مثل معصومیت لب هایی که می ترسیدند از بوسه ای حتی کوچک
تو نیستی و من میل شدیدی به مردن دارم و ناامیدی گناهی است نابخشودنی آنگاه که مرگ در سایه موهایت چرت می زند تا کارگرها لبریز از خواب و رویا باشند خواب کارگرها نمناک است
کارگری بیماری لاعلاجی است من بیمار شده ام من محتاج بیماری ام هستم من از بیماری ام بیزارم
مردن به مراتب راحت تر از دوباره شروع کردن است در دور دست لای لحافی از ابرها فرشته ای پریود شده است و من روی تخت الوارها با مرگ می رقصم در من چیزی باقی نمانده است که مرگ به آن آسیب برساند من از خودم می ترسم از بیماری که کارگری جسمش را خورده است و عشق روحش را ____________________________________________________________ ادی کارگر کارخونه بود بعد یه عمر بازنشسته شد اما قبل از اون که از بیمه ی بیکاریش استفاده کنه درست روبه روی کارخونه افتاد و مرد تو نفس های آخرش گفته بود ما هممه مون پیچ و مهره های دستگاه بورزواییم سگ به ما شرف داره آره فک کنم دقیقا همین رو گفته بود ____________________________________________________________
حیدر یه کارگرزادهاس که ... شده البته ... هم کارگرن اونام آقا بالا سر دارن مجبورن حرفهای مفت یکی دیگه رو به خورد یکی دیگه بدن اون هنوزم یه ... زندهاس سر حال و قبراق ولی خوابه همه مفتخورها خوابن شاید یه روز بیدار شه و بفهمه کارگر دینی یعنی چی سرمایهدار دینی یعنی چی!
اشعار خیلی قوی نیست و بسیاری از تصاویر و مضامینش تکراریه، اما درد زیادی رو حاویه. خصوصا که شاعر خودش کارگره. به طور کلی دیدگاه متفاوتی رو به خواننده القا می کنه