Jump to ratings and reviews
Rate this book

دوری مثل آخرین طبقه یک آسمان خراش

Rate this book

57 pages, Paperback

Published January 1, 2014

2 people are currently reading
45 people want to read

About the author

سابیر هاکا

4 books7 followers
سابیر هاکا متولد ۱ خرداد ۱۳۶۵ است. اصالتی کرمانشاهی دارد و ساکن تهران. شاعر شعرهایی ساده و بی‌پیرایه مثل خودش. اما عمیق!
شعر او از شعرهای ترجمه‌پذیر روزگار ماست که حتی بعد از برگرداندن به زبان‌های مختلف نیز شعریت خود را از دست نمی‌دهد.
شمار زیادی از اشعارش به زندگی کارگران می‌پردازد و عده‌‌ای نیز به همین دلیل او را شاعر کارگران نامیده‌اند.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
8 (17%)
4 stars
19 (41%)
3 stars
10 (21%)
2 stars
4 (8%)
1 star
5 (10%)
Displaying 1 - 10 of 10 reviews
115 reviews11 followers
December 9, 2016
چندبار خوندمش. عالیه. سابیر هاکا رو دوست دارم.
اینم کادوی سابیر برای من
:)
description
Profile Image for Mohammad Javad Dandesh.
54 reviews23 followers
December 31, 2015
(کاش کسی می فهمید حتی اگر یک نفر)

تنها دو چیز است

که انسان را به زندگی وا می دارد

رویا و ترس

ترس داربست بند هایی که بالا می روند اسکلت های تن ات را

و رویای بودن ات

ای که بودن ات خستگی را از چهره کارگرها پاک می کند

دردی بزرگ در گلو دارم

به سنگینی غلطکی که می کوبد آسفالت را

غلط می خورد مثل غلطیدن ات در خواب

آرام بخواب

کارگرها مشغول کارند بر اسکلت های تن ات.....(من کارگرها هستم)

دردی که نمی گویم

که نیاورد طوفان شبنمی بر گونه های گل ات

که قاصدک روی کدام پلک ات بخواب می رود هر شب

که آفتاب از کدام شانه ات بالا می آید هر روز

که مهتاب بی تاب تاب می خورد از موهایت هر شب و روز

و بی تابم می کند تابناکی دندان ات وقتی که می خندی

وهمین برای نابودی یک مرد کافی است

خنده ات می تواند ایمان از دست رفته را باز گرداند به قلب

قبل از مردن

دوری

مثل آخرین طبقه یک آسمان خراش

خوشبخت کارگری است که از تو پایین می افتد(و می میرد) بی رد خراش

من بهای زندگی را پرداخته ام

بارها از چشم ات افتادم

و بهای عشق دوست داشتن است

دوستت می دارم

ای که بودن ات

مرگ را به تاخیر می اندازد
Profile Image for Farnaz.
360 reviews128 followers
March 11, 2019
برای اینکه بتوانم خلق کنم
خود را ویران کردم
(فرناندو پسوا)
____________________________________________________________
بارها پیش آمده است
که آجری از دست یک بنا
کیسه ای سیمان از شانه ی یک کارگر
یا ورقه ای آهنی از قلاب یک جرثقیل لیز بخورد
و پایین بیفتد
بعضی از دردها تا ابد وجود انسان را آزار می دهد
پس به من حق بده آنقدر ترس در وجودم نهفته باشد
که هروقت آغوشت می گیرم
از صدای تکان خوردن گوشواره هایت بترسم
____________________________________________________________
یک درخت
می تواند بستنی باشد با طعم طالبی
ماه
یک تخم مرغ آب پز
آفتاب یک سیب زمینی پوست کنده
سنگ فرش ها
شیرینی با طرح های مختلف و خوشمزه
ابرها
می توانند یک بشقاب برنج باشند
حتی آدم ها هم همینطور
تنها به این شرط که کاملا بی پول باشی
و گرسنه در خیابان قدم بزنی!
____________________________________________________________
هر انسانی
برای زنده ماندن
نیازمند این است که دستی را بگیرد
دوست دارم زندگی کنم
با اینکه می دانم زندگی هرگز خیال ندارد روی خوش به من نشان دهد
چرا که هربار دستی را گرفتم
دست هایم تاول زدند
و هیچ فرقی نداشتند
دست بیل
دست کلنگ
یا دست تو
____________________________________________________________
برای کارگر شدن
به هیچ مدرک تحصیلی، گواهینامه یا کارت خدمت سربازی نیاز نداری
نباید بترسی
گزینشی وجود ندارد
مهم نیست چه دینی داری
هیچ اهمیتی ندارد به کسی دروغ بگویی
یا کسی را در زندگی ات کشته باشی
تنها کمی شرافت می خواهد
درست برعکس رئیس جمهور شدن
________________________________________________ن___________
هر زنی از نان شب واجب تر
نیازمند دستی نیرومند است
پناهی که به آن تکیه کند
لبی که بگوید دوستت دارم
حتی اگر دروغ گفته باشد
آن ها دوست دارند
چون زندگی این گونه شکل آسان تری دارد
____________________________________________________________
می ترسم از اینکه روزی عشقم ترکم کند
یا زندگی آنچه فکر می کردم نباشد
پدرم بمیرد
می ترسم نتوانم به نوشتن ادامه بدهم
یا اینکه روزی از ساختمان پایین بیفتم و بمیرم
چقدر خوب می شد
اگر در این دنیا چیزی برای از دست دادن وجود نداشت
اما باید پذیرفت که زندگی همیشه بهانه ای دارد که دلتنگمان کند
____________________________________________________________
تنها دوچیز است
که انسان را به زندگی وا می دارد
رویا و ترس!

ترس داربست هایی که بالا می روند
اسکلت های تنت را
و رویای بودنت
ای که بودن ات خستگی را از چهره کارگرها پاک می کند
دردی بزرگ در گلو دارم
به سنگینی غلتکی که می کوبد آسفالت را
غلت می خورد مثل غلطیدن ات در خواب
آرام بخواب
کارگرها مشغول کارند بر اسکلت های تن ات
دردی که نمی گویم
که نیاورد طوفان خنده ای بر گونه های گل ات
که قاصدک روی کدام پلک ات به خواب می رود هر شب
که آفتاب از کدام شانه ات بالا می آید هر روز
که مهتاب بی تاب تاب می خورد از موهایت هر شب و روز
و بی تابم می کند تابناکی دندان ات وقتی که می خندی!
و همین برای نابودی یک مرد کافی است
خنده ات می تواند ایمان از دست رفته را باز گرداند به قلب
قبل از مردن
دوری
مثل آخرین طبقه یک آسمان خراش
خوشبخت کارگری است که از تو پایین می افتد
بی رد خراش
من بهای زندگی را پرداخته ام
بارها از چشم ات افتادم!
و بهای عشق دوست داشتن است ام هستم
من بیماری ام را دوست دارم

دوستت می دارم
ای که بودن ات
مرگ را به تـأخیر می اندازد.
____________________________________________________________
عشق بیماری لاعلاجی است
من بیمار شده ام
من محتاج بیماری ام هستم

نیمه های شب از خواب بیدارم می کند
بوی تنت
زیبایی
مثل کوچ پرنده ها
و به همان اندازه تلخ
تلخ
مثل کرگدنی که هر روز
در پایان کار
بر تخت الوارها می نشیند
غغروب را نگاه می کند
غروب یعنی
آن لحظه که کنارم هستی و پریود می شوی

چه گستاخانه زیبایی
وقتی بداخلاقیت زندگی را به هیجان وامی دارد
خاطره ات شب را
و نبودنت
کارگرها را غمگین می کند
خواب کارگرها غمگین است

زندگی بیماری لاعلاجی است
من بیمار شده ام
من محتاج بیماری ام هستم
من بیماری ام را دوست دارم

آغوشت پردردترین سرزمین هاست
آن لحظه که
کارگری در آغوشت آرام می گیرد
تا از یاد ببرد غربت را
و شرم پیراهنت باری است
که بر دوش انسان سنگینی می کند
غربت یعنی دور بودن از آغوش تو

بی هیچ دلیلی می خواهمت
و زندگی را به دلیل تو
تو در کلمات تحلیل می روی
من در تو
تو نزدیک تر از خود من به من هستی
و دور از خود من
بودنت بعید و
حورت احساس شدنی
و چه بی معنی است آن و
چه بی فایده است این

کلمات بیمار شده اند
من از کلمات می ترسم
مثل معصومیت لب هایی که می ترسیدند
از بوسه ای حتی کوچک

تو نیستی
و من
میل شدیدی به مردن دارم
و ناامیدی گناهی است نابخشودنی
آنگاه که مرگ
در سایه موهایت چرت می زند
تا کارگرها لبریز از خواب و رویا باشند
خواب کارگرها نمناک است

کارگری بیماری لاعلاجی است
من بیمار شده ام
من محتاج بیماری ام هستم
من از بیماری ام بیزارم

مردن به مراتب راحت تر از دوباره شروع کردن است
در دور دست
لای لحافی از ابرها
فرشته ای پریود شده است
و من روی تخت الوارها با مرگ می رقصم
در من
چیزی باقی نمانده است
که مرگ به آن آسیب برساند
من از خودم می ترسم
از بیماری که
کارگری جسمش را خورده است
و عشق روحش را
____________________________________________________________
ادی
کارگر کارخونه بود
بعد یه عمر بازنشسته شد
اما قبل از اون که از بیمه ی بیکاریش استفاده کنه
درست روبه روی کارخونه افتاد و مرد
تو نفس های آخرش گفته بود
ما هممه مون پیچ و مهره های دستگاه بورزواییم
سگ به ما شرف داره
آره فک کنم دقیقا همین رو گفته بود
____________________________________________________________
Profile Image for Ahmad.
107 reviews29 followers
June 8, 2017
از حقوق کارگرا و بی‌شرفی صابکارا می‌نویسم
از این که خدا
ما رو فراموش کرده
می‌گن کمونیستی!

اعتراف می‌کنم
زندگی وبال گردنم شده
یه بار راه راستو نشونم نداده قربان
واسه همین آدم چپی شدم!
Profile Image for Alvand.
70 reviews11 followers
August 26, 2022
حیدر
یه کارگرزاده‌اس که ... شده
البته ... هم کارگرن
اونام آقا بالا سر دارن
مجبورن حرف‌های مفت یکی دیگه رو به خورد یکی دیگه بدن
اون هنوزم یه ...
زنده‌اس سر حال و قبراق
ولی خوابه
همه مفت‌خور‌ها خوابن
شاید یه روز بیدار شه
و بفهمه
کارگر دینی یعنی چی
سرمایه‌دار دینی یعنی چی!
Profile Image for Pooya Kiani.
416 reviews125 followers
September 15, 2014
اشعار خیلی قوی نیست و بسیاری از تصاویر و مضامینش تکراریه، اما درد زیادی رو حاویه. خصوصا که شاعر خودش کارگره. به طور کلی دیدگاه متفاوتی رو به خواننده القا می کنه
Profile Image for Behzad Ahmadi.
75 reviews4 followers
January 18, 2020
مجموعه شعر جذاب از سابیر هاکا البته من کمی کتاب قبلی (می ترسم بعد ...) بیشتر دوست داشتم
699 reviews29 followers
November 28, 2020
دوری
مثل
آخرین طبقه یک آسمان خراش !
Displaying 1 - 10 of 10 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.