Jump to ratings and reviews
Rate this book

لعنتی گوشی رو بردار

Rate this book

46 pages, Paperback

First published January 1, 2013

1 person is currently reading
65 people want to read

About the author

رسول یونان

45 books205 followers

رسول یونان (زاده ۱۳۴۸) شاعر، نویسنده و مترجم ایرانی است.
او در دهکده‌ای در کنار دریاچه ارومیه به دنیا آمد. هم‌اکنون ساکن تهران است. او تاکنون چند دفتر شعر به چاپ رسانده است. گزیده‌ای از دو دفتر شعر رسول یونان با عنوان «رودی که از تابلوهای نقاشی می گذشت» توسط واهه آرمن به زبان ارمنی ترجمه شده و در تهران به چاپ رسیده
است.
آثاری از او نیز توسط مریوان حلبچه‌ای به کردی سورانی ترجمه شده‌است.
او از داوران جایزه ادبی والس بوده است.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
3 (4%)
4 stars
25 (35%)
3 stars
21 (29%)
2 stars
17 (23%)
1 star
5 (7%)
Displaying 1 - 17 of 17 reviews
Profile Image for Sara Alaee.
209 reviews203 followers
March 4, 2015
خیلی جالب و متفاوت بود. 40 تا داستان مینیمال قشنگ. از تفسیر خود رسول یونان هم خیلی خوشم اومد که در مورد داستاناش گفته
:

این داستان ها نوعی داستان فضول هستند و از هر سوراخ کلیدی به هر خانه ای می روند. چون کوتاه هستند خواندنشان وقتی نمی گیرد و به اندازه طول ذوب شدن یک شکلات در دهان است.
نگاه این داستان ها رو به جلوست. این داستان ها نگاهشان حول محور اتفاق های روزمره است و به سرگذشت واقعی آدم ها و اخبار داغ می پردازد؛ در واقع آیینه ای جیبی برای اتفاق های داغ است.


*داستان یازدهم: جایی برای بازگشت *

.مرد: میخواهم برگردم
زن: به کجا؟
.مرد درمانده بود. سیل چند سال پیش زادگاهش را ویران کرده‌ بود
ناچار پرسید: جایی سراغ نداری؟
!زن گفت: نه
.مرد زیر لب زمزمه کرد: خیلی بد شد
فردای آن روز مرد به مدت یک ماه از خانه بیرون رفت تا جایی برای بازگشت داشته باشد
Profile Image for Mahsa.
313 reviews391 followers
March 3, 2016
تجربه ی لذت‌بخشی بود، کوتاه و پر از حرف‌هایی که نمیشد انکارشون کرد. و جالب اینکه با وجود کوتاهی، ارتباط قشنگ و‌ خاصی با تک تک‌شون برقرار کردم.

پ.ن: اولین تجربه‌ی کتاب‌خوانی وسط کتابفروشی. :دی

سیزده/اسفند/۹۴
Profile Image for Negar Khalili.
217 reviews81 followers
September 27, 2016
این یکی جالب تر بود بینشون:
دعا می کنیم این ابرها به مقصد برسند
این ابرها به سمت دریاچه ای در حل مرگ می روند.
دریاچه ای که شورترین دریاچه ی دنیاست.
آنجا فلامینگوها فرود آمده اند و پاهایشان در نمک گیر کرده است.
اگر بخواهند دوباره به پرواز درآیند مثل ما پاهایشان را جا خاهند گذاشت.
ما با پاهای بریده از آسمان ها می گذریم...
Profile Image for Mobina J.
207 reviews70 followers
February 1, 2016
جشن هالووین تمام شد. مردی جذامی از زنی كه از آغاز تا پایان جشن كنارش بود جدا شد و گفت : خداحافظ تا جشنی دیگر
زن زیر لب گفت: بی رحم
و مرد پشت ماسك بی صدا گریست
Profile Image for Teu.
31 reviews4 followers
July 26, 2023
کتابی با عنوان مینی‌مال‌ها رو از رسول یونان خوندم که خب به نظر می‌رسه محتویات این کتاب و چهار کتاب دیگه رو شامل میشه. توقع داشتم خیلی بهتر از این باشه ولی خب..
به نظرم جا داشت هر داستان طوری اتمام بپذیره که خواننده بعد از خوندنش شوکه بشه یا تحت تاثیر قرار بگیره ولی برای من به نسبت تعداد کل داستان‌ها، موارد انگشت‌شماری رضایت‌بخش بودند.
بریده‌های از این کتاب رو می‌ذارم تا اگه تمایلی هم به خوندنش ندارید، لااقل قسمت‌های خوبش رو از دست ندید.

"علت مرگ در پروندهٔ عده‌ای از ماموران سابق سیا
«آن‌ها به درد نمی‌خوردند.»"

"ما گرگ‌ها سرگذشت غم‌انگیزی داشتیم. بیشتر از برف و یخ شکارچیان اجداد ما را از پا در آوردند. قرن‌ها بود در کوه و صحرا زندگی ‌می‌کردیم، اما حالا شیوه‌ای بهتر برای ادامه زندگی در پیش گرفته‌ایم.هر وقت شرایط بد می‌شود، به درون آدم‌ها می‌خزیم و در زیر پوست آن‌ها با خیال راحت زندگی می‌کنیم."

"شورش در کافه «Forget»
به یادت هستم."

"خیلی خسته بود. کمی بعد به خواب بسنده نکرد، مُرد."

'مرد مو بور به هر کس که شلیک می‌کرد داد می‌زد: برو به جهنم. ظاهرا این جمله را برای توجیه کارش و برای رهایی از عذاب وجدان بر زبان می‌آورد، اما واقعیت چیز دیگری بود. خودش را متقاعد می‌کرد که در جهنم تنها نخواهد بود. از تنهایی در جهنم می‌ترسید."
Profile Image for R.
391 reviews25 followers
March 19, 2020
چهل داستان چهل تا پنجاه کلمه ای
---------
سرباز : سرباز خسته و زخمی از راه رسید !زن از خانه رفته بود زخمی که او را در قطار و جنگل و جاده نکشته بود ،در خانه کشت.
آرزوی تابستانی یک پدر فقیر : جلو رفت برای بچه هایش میوه بخرد، اما وقتی قیمت ها را دید منصرف شد. در راه که می رفت بغض گلویش را گرفت. آرزو کرد زلزله بیاید با این شرط که هیچ جا را خراب نکند جز تنها مغازه میوه فروشی کوچه را . روز بعد وقتی زلزله آمد هیچ دیواری ترک بر نداشت جز دیوار های خانه فرسوده اش
انتظار : مرد شش ماه انتظار کشید، اما زن بر نگشت. دیگه منتظرت نمی مونم. مرد این جمله را برای زن ایمیل کرد و اینبار نیز منتظر جواب ماند.
Profile Image for Ahang.
50 reviews9 followers
April 5, 2014
از اون كتابايي بود كه قلب آدمو تا نهايتش فشار ميديد :>
Profile Image for Mina Arianfar.
6 reviews28 followers
April 8, 2014
بهترين نوشته ها از رسول يونان بود بنظرم.يه جور خوبي كه نميدونم دقيقا چجوري توصيفش ميكنن:)
Profile Image for ZaRi.
2,316 reviews883 followers
Read
March 28, 2016
زن بعد از رفتن مرد عاشقش شده بود. هر وقت فرصتی به دست می آورد به جاهایی که پاتوق مرد بود می رفت تا شاید دوباره و را ببیند. اما مرد آن جاها نبود. یادش رفته بود وقتی می خواست با مرد ازدواج کند خیلی چیزها را از او گرفته بود. همین طور چای خانه ها و کلوپهای شطرنج را...!
Profile Image for Shaghayegh.
22 reviews14 followers
October 13, 2014
اولین کتاب از رسول یونان که خوندم، تنهایی، جدایی، انتظار و شماره های ناشناس رو بیشتر دوست داشتم.
Displaying 1 - 17 of 17 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.