بعضی از شعرها رو اینقدر زیاد دوست داشتم که یک ستاره بیشتر میدم. سبک بازی با واژهها رو توی شعرهای علیرضا روشن خیلی دوست دارم. --------------------- یادگاری از کتاب: آخ یارم، روز را هزار ساعت کردی و رفتی ... او باد است؛ میآید من برگم؛ میروم ... در سرزمین من آغوشها برای بدرقه گشوده میشوند ... خوش به حالت؛ پیش خودت هستی ... من فکر میکردم تو را اما خودم را میخواستم، مثل گرمازدهای که باد را نه به خاطر باد که برای خنک شدن میخواهد ... تو سکوت لابهلای حرفهای منی از حرفهایم آنچه نمی گویم؛ تویی ... سکوت کردم؛ صدای باران آمد ... تو همانی که اگر از درخت حذف شود هیزم میماند ... من نیامدهام با تو باشم، من آمدهام تو باشم. هیزم آتش نمیگیرد؛ آتش میشود ... بین ما دو فنجان چای سرد شده است ... از پرندهای که پرید شاخهای مانده است که تکان میخورد ... دیگران شعر مرا میخوانند تو حرف مرا ... پرنده اگر باشی، بر شاخه هم که نشسته باشی، در پروازی پرنده اگر باشی ... لیلا که بیاید سایهی نور به دیوار میافتد
شعراى بدش بنسبت بيشتر بود و يجاهايى هم كلمه بازى هاى لوس افراطى، و مضامين مكرّرِ بد پردازش شده. . مرا نگاه ميكند او كه به تاريكى خيره است از من حرف مى زند او كه سكوت كرده است . در سرزمينِ من آغوش ها براى بدرقه گشوده مى شوند . خوش به حالت پيشِ خودت هستى . عشقِ من لكه ى آفتابى ست كه بر فرشى افتاده باشد، با شست و شو نمى رود فرش را بردارى نمى رود پنجره را ببندى نمى رود پرده را كلفت تر بگيرى نمى رود اين لكه وقتى مى رود كه خورشيدم رفته باشد . زنى كه نيست از پنجره نگاه مى كند به مردى كه نيست . در اندوهِ من شادىِ رها شدنِ پرنده ايست كه به او دل بسته بودم . سرفه اگر كنم خاك مى پاشد از اين گلوى خسته، از اين درونِ متروكه ى بى ساكن . تو سكوتِ لابلاى حرف هاى منى از حرف هايم آنچه نمى گويم، تويى .
«عشقِ من لکهی آفتابیست که بر فرشی افتاده باشد، با شستوشو نمیرود، فرش را برداری نمیرود، پرده را کلفتتر بگیری نمیرود، این لکه وقتی میرود که خورشیدم رفته باشد.»
ریویو خوانش اول: علیرضا روشن کلا خوبه.همیشه این حسو میده که "آخخخخ کاش من زودتر فک میکردم و این شعرو میگفتم
---------------- ریویو خوانش دوم:
سومین کتابی که در میانهی جنگ ایران و اسرائیل خوندم. -- علیرضا روشن چیزی با این مضمون نوشته بود قبلا که من یه زمانی شروع کردم به متن نوشتن و آدمها بهم گفتن اینایی که داری مینویسی شعره. بعد من گفتم باشه اینا شعره و بعد به چند نفر نشون دادم و اونا گفتن اینایی که مینویسی شعر نیست، نثره. در نهایت گفته بود که من اینارو مینویسم حالا اسمش هرچی که هست. -- این آثار آقای روشن بهنظر من خیلی سفید و سیاهن. یا بسیار خوبن یا خیلی بد. تعداد بسیار اندکی ازشون متوسطه. و برای من تعداد خوبهاش بهطور معناداری بیشتره. روشن انگار مدام به ساحت "سهل ممتنع" ورود میکنه و چیزهای بدیهی و بسیار زیبایی رو در چند کلمه میگه. حسش برای من اینجوریه که از خودم میپرسم چرا من همین چند کلمه رو کنار هم نذاشته بودم؟ من که همین رو بارها حس کرده بودم، بارها دیده بودم. همین نشونهای از احساس قرابت با نوشتههاشه. -- قبل از اینکه چندتا از موردعلاقههام رو بنویسم بگم که روشن چقدر منو یادت میاندازه. یهبار باهم بالای کوه یکی از کتابهاش رو باز کردیم و خوندیم. و چقدر با بعضیهاش حال کردیم و احساساتی شدیم. چقد دلم برای بالای کوه شعر خوندن و اونهمه احساسات تنگ شده. این چندتارو مینویسم که شاید یهروز خوندی و لذت بردی...(فعلا البته اینترنت قطعه و بعدا پستش میکنم.) ----
چندتا از موردعلاقههام: ------------------------ ------------------------
خوش بهحالت پیش خودت هستی.
-- عشقِ من لکهی آفتابیست که بر فرشی افتاده باشد با شست و شو نمیرود، فرش را برداری نمیرود، پنجره را ببندی نمیرود، پرده را کلفتتر بگیری نمیرود. این لکه وقتی میرود که خورشیدم رفته باشد
-- آینهای کو تا او را که در من است نشان بدهد نه این را که منم
-- به آدمی آتش گرفته میمانم اگر بایستم، میسوزم اگر بدوم، بیشتر میسوزم. به آدمی میمانم که خاکستر میشود به خاکستر میمانم
-- تو سکوتِ لابهلایِ حرفهای منی از حرفهایم آنچه نمیگویم تویی.
-- "نمیدانم کجاست" یعنی همهجا هست جز جایی که منم
روشن رو به خاطر «کتاب نیست»ش دوست دارم.خیلی دوست دارم. اما این چیز خیلی دندونگیری نبود. چند تایی شعر خوب داشت، با تصویرهای فوقالعاده. اما خیلیهاش زود از یاد میره.
کاملاً اتفاقی این کتاب رو توی طاقچه دیدم و در یک نشست خوندم و تمومش کردم. اول از همه، نقدی که برای این کتاب توی ذهنم اومد این بود که چرا یه اسم و اصطلاح جدید برای این غالب کتابها نمیذارن؟ نه داستانند و نه شعر. من توی این کتاب فقط کنار هم قرار گرفتن چندتا کلمه رو دیدم، نه بیشتر و نه کمتر. پیش از شروع نظراتش توی طاقچه رو خوندم و با تصور یک کتابِ « شعرِ خوب» رفتم سراغش، and guess what؟ کتاب حتی شعر هم نبود! چه برسه به کتاب. اما با اینحال یه صفحاتی از کتاب برام جالب بود و علامت زدم، بهعنوان جملههایی که آدم تو روزمره به کار میبره. متوجهی منظورم میشید؟ حتی قسمتهای خوبش هم شعر نبود. کودک را�� رفتن را میآموزد، من راهِ رفتن را. بههرحال برای من عجیب بود که اهالی قلم یک جملهی عامیانه رو بهعنوان شعر قبول و منتشر کنند. کتاب جالبی بود و وقت زیادی هم نگرفت خوندن و تموم کردنش، برای خوندن در یک نشست کتاب خوبیه اما در کل کتابی نیست که بهعنوان کتاب شعر معرفی کنم یا کتابی نیست که بتونم توصیهاش کنم.
زیبایی ات کوهستانی است که فقط از دور دیده می شود برای دیدن تمام تو ، باید از تو فاصله گرفت به آدمی آتش گرفته می مانم اگر بایستم می سوزم اگر بدوم بیشتر می سوزم به آدمی می مانم که خاکستر می شود به خاکستر می مانم آمدن کسی را انتظار نمی کشم به خودت نگاه می کنم ای تاریکی سر راه یارم آیینه بگذارید مردم که خودش را ببیند که به خودش عاشق شود که نرود که بماند آیینه بیاورید مردم تا یار من حال مرا بفهمد وقتی می روی باغ به لباست می چسبد در راه طولانی به سمت تو من به تو فکر میکنم نه به راه تو همانی که اگر از درخت حذف شود فقط هیزم می ماند بین ما دو فنجان چای سرد شده است ...
مجموعهی شعر که چه عرض کنم، در حد توییت و همسطح توییتر بود حقیقتا؛ تعدادیشون حتی در حد توییت هم نه، در بهترین حالت کپشن اینستاگرام بود. راجع به شاعر نظری نمیدم چون دیگر اشعارش رو نخوندم و این اثر هم چیزی نبود که بشه باهاش عیار شاعر رو سنجید. دلیل امتیاز پایینم اینه که انتشار این کاریکلماتورهای در سطح توییتر در قالب یک مجموعهی «شعر» و یک کتاب به نظرم مناسب نبوده.
به من نگاه کن مثل کسی که به ابر نگاه میکند و منتظر مینشیند که کنار برود و ماه درآید به من نگاه کن من ابرم کنار میروم. _____
در من کسیست که میخواهد با تو باشد، در من کسیست که با من تنها میماند. _____ من نیامدهام با تو باشم، من آمدهام تو باشم. هیزم آتش نمیگیرد؛ آتش میشود.
سادگی، وجودگرایی و طبیعت همیشه حاضر توی اشعار روشن رو دوست دارم. این مجموعه رو هرازگاهی برمیدارم و تورق میکنم، لذت میبرم. اما شعر موردعلاقهام: «کسی که کشته میشود چای نمیخورد و غم هم، غم مال کسی است که چای میخورد»
«درد مرا شمعی میفهمد که برای دیدن یک چیز دیگر آتشش میزنند» خودم میدونم چرا میون اون همه شعر اینو انتخاب کردم امیدوارم در سالهای آینده هم دلیل انتخابم یادم بیاد .
کتاب از نظر محتوایی غنی و قابل تأمل است، پرداخت موضوعات کتاب هوشمندانه انجام شده، این کتاب بسیار روان و خوشخوان بود، داستان کتاب جذاب و قابل دنبالکردن است، این اثر ارزش چند بار خواندن را دارد.