میرزا محمد فرخی یزدی (تاج الشعرا) (۱۲۶۸ خورشیدی - ۲۵ مهر ۱۳۱۸) شاعر و روزنامهنگار آزادیخواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر نشریات حزب کمونیست ایران از جمله روزنامه طوفان بود. او همچنین نماینده مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر فوت کرده است. مدفن او نامعلوم است
دوستانِ گرانقدر، به انتخاب ابیاتی از میانِ غزلیات و رباعیاتِ این دیوان را برایِ شما ادب دوستانِ گرامی، در زیر مینویسم --------------------------------------- ابیاتِ سیاسی +++++++++++++ قسم به عزت و قدر و مقامِ آزادی که روح بخشِ جهان است نامِ آزادی به پیشِ اهلِ جهان محترم بُوَد آنکس که داشت از دل و جان احترامِ آزادی ******************** آن زمان که بنهادم سر به پایِ آزادی دست خود زِ جان شستم از برایِ آزادی شیخ از آن کند اصرار بر خرابیِ احرار چون بقایِ خود بیند در فنایِ آزادی ******************** غارتِ غارتگران شد مالِ بیت المالِ ما با چنین غارتگرانی وای بر احوالِ ما اذنِ غارت را به این غارتگران داده ست سخت سستی و خون سردی و نادانی و اهمالِ ما ******************** ای دودهٔ تهمورس، دل یکدله باید کرد یک سلسله دیوان را در سلسله باید کرد تا این سرِ سودایی، از شور نیفتاده در راهِ طلب پا را، پُر آبله باید کرد اهریمنِ استبداد، آزادیِ ما را کشت نه صبر و سکون جایز، نه حوصله باید کرد ******************** در کهن ایرانِ ویران انقلابی تازه باید سخت از این سست مردم، قتلِ بی اندازه باید نامِ ما، در پیشِ دنیا، پست از بی همتی شد غیرتی چون پورِ کیخسرو، بلندآوازه باید ******************** خیزید زِ بیدادگران داد بگیرید وز دادستانانِ جهان یاد بگیرید تا چند چو صیدید گرفتارِ دد و دام؟ از دام برون آمده، صیاد بگیرید ضحاک عدو را به چکش مغز توان کوفت سرمشق گر از کاوهٔ حداد بگیرید ******************** هر لحظه مزن در که در این خانه کسی نیست بیهوده مکن ناله، که فریادرسی نیست آزادی اگر میطلبی غرقه به خون باش کاین گلبنِ نوخاسته بیخار و خسی نیست هر سر به هوایِ سر و سامانی و ما را در دل به جز آزادیِ ایران هوسی نیست ******************** از رهِ داد زِ بیدادگران باید کُشت اهلِ بیداد، گر این است و گر آن، باید کُشت هر چه گفتیم و نوشتیم، چو آدم نشدند زین سپس، اول از این گاو و خران باید کُشت ******************** در کفِ مردانگی شمشیر میباید گرفت حقِ خود را از دهانِ شیر میباید گرفت تا که استبداد سر در پایِ آزادی نهد دست خود بر قبضهٔ شمشیر میباید گرفت ******************** گرچه ما از دستبردِ دشمنان افتاده ایم ما زِ بهرِ جنگ از سر تا به پا آماده ایم قلبِ ما تسخیر شد از مهرِ جمعی خودپرست آه از این بتها که ما در قلبِ خود جا دادهایم این اسیری تا به کی، ای ملتِ بی دست و پا گر برایِ حفظِ آزادی زِ مادر زاده ایم ******************** این ستمکاران که میخواهند سلطانی کنند عالمی را کُشته تا یک دم هوسرانی کنند جشن و ماتم پیشِ ما باشد یکی، چون بره را روزگارِ جشن و ماتم هر دو قربانی کنند ******************** آنکه از آرا خریدن مسندِ عالی بگیرد مملکت را میفروشد تا که دلالی بگیرد از تهی مغزی نماید کیسهٔ بیگانه را پُر تا به کف بهرِ گدایی، کاسهٔ خالی بگیرد ******************** خونریزیِ ضحاک در این مُلک فزون گشت کو کاوه که چرمی به سرِ چوب نماید؟ مپسند خدایا که سر و افسرِ جم را با پایِ ستم، دیو لگدکوب نماید کو دستِ توانا که به گلزارِ تمدن هر خار و خسی ریخته، جاروب نماید ******************** کشورِ جَم سر به سر پامال شد، از دست رفت پورِ سیروس اِی خدا تا کی تحمل میکند؟ ناجیِ ایران بُوَد آنکس که در این گیر و دار خوب میزانِ سیاست را تعادل میکند ******************** تا به کی داری به ایران و به ایرانی امید؟ تا به کی گویی که صبحِ دولتِ ایران دمید؟ تا به کی گویی که آبِ رفته باز آید به جوی؟ تا به کی باید از این الفاظِ بی معنی شنید؟ تا به کی باید که ملت را نمود اغفال و رنگ؟ تا به چند این ملتِ بی مغز را دادن نوید؟ مملکت یکباره استقلالِ خود از دست داد شاهبازِ سروری از بامِ ایرانی پرید ******************** آزادیِ ایران که درختیست کهن سال ما شاخهٔ نو رستهٔ آن کهنه درختیم در صلح و صفا گرمتر از مومِ ملایم با جنگ و جفا سردتر از آهنِ سختیم ******************** در دفترِ زمانه فتد نامش از قلم هر ملتی که مردمِ صاحب قلم نداشت در پیشگاهِ اهلِ خرد نیست محترم هرکس که فکرِ جامعه را محترم نداشت ******************** غارتِ غارتگران گردید بیتِ المال ملت باید از غیرت به غارت داد این غارتگران را مادرِ ایران عقیم آمد برایِ مرد زادن همچو زنها پیروی کن صنعتِ رامشگران را ******************** دفعِ این کفتارها گفتار نتواند نمود از رهِ کردار باید دفعِ این کفتارها کشورِ ما پاک کی گردد زِ لوثِ خائنین تا نریزد خونِ ناپاک از در و دیوارها؟ از برایِ این همه خائن بُوَد یک دار کم پُر کنید این پهنِ میدان را زِ چوبِ دارها ******************** دردی بتر از علتِ نادانی نیست جز علم، دوایِ این پریشانی نیست با آنکه به رویِ گنج منزل دارد بدبخت و فقیرتر زِ ایرانی نیست ******************** هر مملکتی در این جهان آباد است آبادیش از پرتوِ عدل و داد است کمتر شود از حادثه ویران و خراب هر مملکتی که بیشتر آزاد است ******************** ای دودهٔ جم قیامِ یکباره کنید بیچارگیِ عموم را چاره کنید زنجیرِ اسارتی که در پایِ شماست خوب است به دستِ خویشتن پاره کنید ******************** یک دم دلِ ما غمزدگان شاد نشد ویرانهٔ ما از ستم آباد نشد دادند بسی به راهِ آزادی جان اما چه نتیجه، ملت آزاد نشد ******************** ما زادهٔ کیقباد و کیکاووسیم جان باختگانِ وطنِ سیروسیم در تحتِ لوایِ شیر و خورشید، ای لُرد آزاد زِ بندِ انگلیس و روسیم ******************** در این طلوعِ سعادت که روزِ بیداریست غرورِ جهل مبادا تو را به خواب کند زِ فقر، آهِ جگر گوشگانِ کیکاوس سزَد اگر دلِ سیروس را کباب کند به این اصولِ غلط باز چشمِ آن داری زمانه داخلِ آدم تو را حساب کند زِ انتخاب چو کاری نمیرود از پیش به پورِ کاوه بگو فکرِ انقلاب کند --------------------------------------- ابیات عاشقانه +++++++++++++++++ گر چه مجنونم و صحرایِ جنون جایِ منست لیک دیوانه تر از من، دلِ شیدای منست رخت بر بست زِ دل شادی و هنگامِ وداع با غمت گفت که یا جایِ تو یا جایِ منست ******************** دل زارم که عمرش جز دمی نیست دمی بی یادِ رویِ همدمی نیست در این عالم خوشم با عالمِ عشق که در عالم به از این، عالمی نیست ******************** هر جا سخن از جلوهٔ آن ماه پری بود کارِ منِ سودازده، دیوانه گری بود روزی که زِ عشقِ تو شدم بیخبر از خویش دیدم که خبرها همه در بیخبری بود ******************** آن غنچه که نشکفت زِ حسرت، دلِ ما بود وآن عقده که نگشود زِ غم، مشکلِ ما بود گر دامنِ دل رنگ نبود از اثرِ خون معلوم نمیشد دلِ ما قاتلِ ما بود ******************** تنها نه منم غمین برایِ دلِ خویش کس نیست که نیست مبتلایِ دلِ خویش آن را که تو شادکام میپنداری او داند و دردِ بی دوایِ دلِ خویش ******************** آن روز که حرفِ عشق بشنفت دلم شب تا به سحر میانِ خون خفت دلم از بس که خزانِ نامرادی دیدم صد بار بهار آمد و نشکفت دلم --------------------------------------- امیدوارم این انتخابها را پسندیده باشید «پیروز باشید و ایرانی»
دوستانِ گرانقدر به انتخاب برخی از ابیاتِ سیاسی و انقلابی <فرخی یزدی> را که به حال و روزِ این روزهایِ سرزمینمان بسیار نزدیک است، در زیر برایِ شما بزرگواران مینویسم ------------------------------------------------------------------------------- با عواملِ تکفیر، صنفِ ارتجاعی باز حمله میکند دائم، بر بنایِ آزادی شیخ میکند اصرار، بر خرابیِ احرار چون بقایِ خود بیند در فنایِ آزادی ------------------------------------------------------------------------------- لطمهٔ ضحّاکِ استبداد ما را خسته کرد با درفشِ کاویان، روزی فریدون می شویم ------------------------------------------------------------------------------- :تکفیر و ارتجاع و خرافات و های و هوی از این طریق، طیِ مراحل نمی شود ------------------------------------------------------------------------------- واردات و صادراتِ ما تعادل چون نداشت هرچه میخواهی در ایران، فقر هست و پول نیست با فلاکت، مملکت از چهارسو پُر سائل است وز برایِ این همه سائل، کسی مسئول نیست ------------------------------------------------------------------------------- چون مرتجعین عاملِ نیرنگ شدند آزادی و ارتجاع در جنگ شدند القصّه، به نامِ حفظِ اسلام زِ کفر یک دسته زِ رویِ سادگی، رنگ شدند ------------------------------------------------------------------------------- چگونه پای گذارم به صرفِ دعوتِ شیخ؟ !به مسلکی که ندارد مرامِ آزادی ------------------------------------------------------------------------------- عیدِ نوروزی که از بیدادِ ضحّاکی عزا است هرکه شادی میکند از تخمهٔ جمشید نیست وای بر شهری که در آن مزدِ مردانِ درست از حکومت غیرِ حبس و کشتن و تبعیض نیست ------------------------------------------------------------------------------- بر سرِ زهدفروشانِ جهان، پای بکوب که بر ابناِ بشر دست درازند همه ------------------------------------------------------------------------------- سالوسِ انقلابیِ ما اهلِ زرق بود یاران حذر کنید زِ سالوسِ انقلاب ------------------------------------------------------------------------------- خونریزیِ ضحّاک در این مُلک فزون گشت کو کاوه که چرمش به سرِ چوب نماید؟ ------------------------------------------------------------------------------- امیدوارم این انتخاب ها را پسندیده باشید <پیروز باشید و ایرانی>
فرخی یزدی از اون آدمای عجیب و غریب تاریخ معاصره شاعری که یک لحظه دست از مبارزه بر نداشته
به دلیل سرودن شعری علیه حاکم یزد، لبهاش رو با نخ و سوزن دوختن و از اون به بعد به شاعر لبدوخته معروف شد.
تمام عمرش رو صرف آزادی خواهی و سرودن اشعار سیاسی، اجتماعی و انقلابی کرد و در نهایت هم در زندان قصر تهران به دستور مأموران سیاسی رضا شاه کشته شد. اونو با تزریق هوا به رگ به قتل رسوندن تا مرگش شبیه به بیماری یا حادثه جلوه داده بشه
جوری بیپروا شعر میگه این بشر که آدم باورش نمیشه
"محو شد ایران ز اقدام قوام السلطنه محو بادا در جهان نام قوام السلطنه
مذهبش کافر پرستی دینش آزادی کشی ای دریغ از دین و اسلام قوام السلطنه
گشته بیت المال ملت بهر مشتی مفتخور مخزن الطاف و انعام قوام السلطنه"
شعر خوبی بود یاد ایرج میرزا من رو انداخت در اون موقع از تاریخ که مردم دچار خرافه پرستی وکیش واپس گرایی بودند روشن فکر بودن خیلی سخت بوده برای همین ایشون مثل اخوان ثالث فقط مینالیدن از اوضاع مملکت مسئله ای که من رو اندکی آزرده خاطر کرد گرایش چپ شاعر و استفاده از کلمات توده،کارگر، و خلق بود و همون طور که دوستان من رو می شناسند می دونن که از گفتمان چپ بیزارم
محمد فرّخی یزدی (۱۲۶۳-۱۳۱۸)، که در نگاه شفیعی کدکنی بعد از حافظ هیچکس غزل سیاسی را به خوبی او نگفته و از احترامی خاص برخوردار است (شفیعی کدکنی، ۱۳۹۲: ۴۳۰ الی۴۳۳)، در دیوان اشعار خود به تمجید از غزلهایش پرداخته و خود را استاد غزل معرّفی میکند (فرخی یزدی، ۱۳۸۰: ۵۹-۱۵۰):
در غزل گـفتن غـزال فـکر بـکـر فرّخی طعنه بر گفتار سعد و شعر خواجو میزند کرده از بس فرّخی شاگردی اهل سخن در غزل گفتن کسی مانند او استاد نیست
فرّخی، که از شجاعت و صراحت گفتار کمنظیری برخوردار بود: ما خیل گدایان که زر و سیم نداریم / چون سیم نداریم ز کس بیم نداریم (فرخی یزدی، ۱۳۸۰: ۵۵)، به تبلیغ انقلاب و ترویج شهادت پرداخت: از ره داد ز بیدادگران باید کُشت / اهل بیداد گر این است و گر آن باید کُشت (همان: ۶۵) چنانکه بر مبارزۀ مسلّحانه و اخذ حقوق خویش تأکید کرد: در کفِ مردانگی شمشیر میباید گرفت / حقِّ خود را از دهان شیر میباید گرفت (همان: ۷۲)» و ضمن نقد شاه و شیخ و رئیسپلیس شهر، همگی آنها را شاگردان یک استاد دانست: شهر خراب و شحنه و شیخ و شهش خراب / گویا در این خرابه به غیر از خراب نیست / شاه و شیخ و شحنه درس یک مدرّس خواندهاند / قیلوقال و جنگشان هم از ره نیرنگ بود (همان: ۱۹-۹۳) این شاعر مشروطهخواه یزدی پس از مبارزات متعدد دستگیر شد و بعد از خودکشی نافرجامی که داشت، سرانجام در ۲۵ مهرماه ۱۳۱۸ در زندان به قتل رسید و گور او کماکان پنهان و ناشناخته است (همان: ۱۰). از معروفترین غزلهای فرّخی یزدی میتوان به شعرِ آزادی اشاره کرد (همان: ۱۶): آن زمـان کـه بـــنـهـادم سـر بـه پـای آزادی دست خود ز جان شستم از برای آزادی در محیط طوفانزای، ماهرانه در جنگ است نـاخـدای اسـتـبـداد بـا خـدای آزادی شـیـخ از آن کـنـد اصـرار بـر خـرابـی احرار چـون بـقای خود بیند در فنای آزادی دامـن مـحـبّـت را گر کـنی ز خـون رنـگین میتوان تـو را گـفـتن پـیشوای آزادی منابع:
_ فرّخی یزدی، محمد، ۱۳۸۰، مجموعه اشعار فرّخی یزدی، تدوین مهدی اخوت و محمدعلی سپانلو، تهران، نگاه.
_ شفیعی کدکنی، محمدرضا، ۱۳۹۲، با چراغ و آینه، تهران، سخن.
مطالعه این کتاب را از اواخر شهریور 1401 آغاز کردم. حوصلهی ثبت نبود. چند روزی طول کشید تا تمامش کنم. جستجوی من، وعدهی آینده و حرکت در شعر معاصر بود. حرکتی که برخیزد و آزادی را هر سو که هست نشان دهد. در شعر فرخی، مثل شعر بهار که دو سه هفتهای هست درگیرش هستم، مفهوم ملت مترادف مذهب نیز هست. خلاف امروز که چیزی به نام امت در مقابل ملت شکل گرفته، برای فرخی و بهار که فکر نمیکنم شخصیتی مذهبی داشته باشند، ملت توانسته مذهب را در خود داشته باشد. این در حالیست که «شاه و شیخ» هر دو در مقابل ملت هستند و از آن بیرون.
«از انقلاب ناقص ما بود کاملاً، دیدیم اگر نتیجهی معکوس انقلاب» ● "ادبیات اعم از شعر یا نثر، پنجره ایست جهت فریادهای نهفته در سینهی یک ملت". کتاب، فریاد «دل نثار استقلال، جان فدای آزادی» شاعری دوخته لب است که عمرش را در راه ایران گذارد. فرخی یزدی بیشک از شاخصترین غزلسرایان عصر مشروطه است. به عقیده دکتر حسینی کازرونی در مقدمه کتاب، در دوره رضاخانی فرخی تنها شاعری است که از یک جهانبینی ثابت و نزدیک به مبانی علمی برخوردار است. ● امروزی کردن اساطیر ایرانی (خونریزی ضحاک در این ملک فزون گشت، کو کاوه که چرمی به سر چوب نماید)، تلطیف آموزشهای پیچیده و مردم فهم کردن مباحث دشوار مرامی، نومیدی از زندگی پرغم (ما دل خود را به مرگ ناگهان خوش کردهایم)، معنای دوباره الفاظ فداکاری، آزادیخواهی، میهندوستی و استبدادشکنی و جانبازی، بودن انسان در متن شعر، ادبیات کارگری و ضدسرمایه داری (غافل مشو که داس دهاقین خونجگر، روزی رسد که بر سر ارباب میخورد) از درونمایههای شعر فرخی یزدی است. در شعر مشروطه بیش از هر چیزی بحث آزادی جاری است، آزادی وطن از زیر چکمههای متجاوزین بیگانه (استعمار)ِ رهایی میهن از دست دولتمردان نالایق (استبداد) و رهایی از قیدوبند سنتهای مرسوم. به عقیده او تنها خود ملت است که باید سررشته کار را در دست گیرد و زندگانی مستقل و آزاد و آسایش برای خود تدارک بیند. ● در این عصر قوام شعر فدای آمال سیاسی و اجتماعی مردم شد و رویکرد به مردمگرایی و سادگی شعر را دچار ضعف و سستی کرد و طبیعی است که وقتیکه شعر سیاسی مطابق با رویدادهای اجتماعی نطفهاش بسته میشود شعری عجولانه و سطحی تحویل میدهد. ● طلب مرگ پاسخی است به ناکامیهای اجتماعی و عدم دسترسی به مطلوب موردنظر و بدین گونه میل به انتحار و حتی تجربه کردن آن در تمامی شاعران عصر مشروطه وجود دارد، عارف، عشقی و فرخی هرکدام چندین دفعه دست به خودکشی میزنند و در یک دید کلی شعر مشروطه مرثیه ایست بر کالبد وطن داغدیده و ناکام مانده (بس که دلتنگ ازین زندگی تلخ شدم، مردن اکنون به خدا غایت آمال من است). گزیدهای از ابیات: لطمه ضحاک استبداد ما را خسته کرد، با درفش کاویان روزی فریدون می شویم روح را مسموم سازد این هوای مرگبار، زندگانی گر بود زین خطه بیر��ن می شویم در عصر تمدن چو توحش شده افزون، بر دیده کشم سرمه عصر حجری را با هزاران رنج بردن گنج عالم هیچ نیست، دولت آن باشد ز در بی اختیار آید ترا دولت هر مملکت در اختیار ملت است، آخر ای ملت به کف کی اختیار آید ترا به روزگار رضا هر که را که من دیدم، هزار مرتبه فریاد نارضایی زد بهر من این زندگانی غیر جان کندن نبود، مرگ را هر روز دیدم در نقاب زندگی پیش دشمن سپر افکندن من هست محال، در ره دوست گر آماجگه تیر شوم در محیطی که پسند همه دیوانه گری ست، عاقل آنست که در کسوت مجنون باشد لایق شاه بود قصر نه هر زندانی، حاکم جامعه گر ملت و قانون باشد وای بر شهری که در آن مزد مردان درست، از حکومت غیر حبس و کشتن و تهدید نیست پر ساختن کیسه اگر مقصد ما بود، همچون دگران جیب خود انباشته بودیم صیاد از آن رخصت پرواز به ما داد، چون باخبر از بال و پر بسته ما بود همه گویند چرا دل به ستمگر دادی، دادم آن روز به او دل که ستمکار نبود ای شحنه بکش دست ز مردم که در این شهر، غیر از تو کسی نیست که آشوب نماید در یان خرابه به هر کجا که پای بگذاری، غم است و ناله و فریاد و داد و سوز و گداز زور و فشار و سختی و تهدید و گیر و دار، با این رویه حل مسائل نمیشود در مملکتی که نام آزادی نیست، ویرانی آن قابل آبادی نیست آن زمان که بنهادم، سر به پای آزادی؛ دست خود ز جان شستم از برای آزادی به پیش اهل جهان محترم بود آن کی، که داشت از دل و جان احترام آزادی گویند لب ببند چو بینی خطا ز ما، راهی ست ناصواب که تکلیف می کنند با عوامل تکفیر، صنف ارتجاعی باز؛ حمله می کند دائم بر بنای آزادی اهریمن استبداد، آزادی ما را کشت؛ نه صبر و سکون جایز، نه حوصله باید کرد مجلس ما را هر آن که دید به دل گفت؛ ملت جم حسن انتخاب ندارد معنی دولت قانونی اگر این باشد، نامی از دولت و قانون به جهان کاش نبود در حیرتم ز ملت ایران که از چه روی، معتاد گوش خود به اراجیف می کنند ترسم که خانه ات شود ای محتشم خراب، از سیل اشک دیده گریان کارگر گر دست من رسد، ز سر شوق می روم؛ تا خوابگاه مرگ به پابوس انقلاب پوشید جهان خلعت زیبای تمدن، ما لُخت و فرومایه از آنیم که لَختیم گر زیر پر خود نکنم سر چه کنم من، در دام تونایی پرواز کجا بود ای جان به فدای آن که پیش دشمن، تسلیم نمود جان و تسلیم نشد فریاد رسی نیست در این ملک وگرنه، کس نیست که از دست تو فریاد ندارد همه از کثرت بدبختی خود می نالند، گوییا در همه آفاق کسی دلخوش نیست تا شب پی حق خویش از پا منشین، برخیز که روز سرنوشت من و تست یک لحظه اگر کسی کند باز دو گوش، از چارطرف صدای مظلوم آید تو در طلب حکومت مقتدری، ما طالب اقتدار ملت هستیم چون بت شکنی مرام دیرینه ماست، این است که تازه بت تراشی نکنیم دادند بسی به راه آزادی جان، اما چه نتیجه ملت آزاد نشد ای عمر برو که خسته کردی ما را، ای مرگ بیا ز زندگی سیر شدم به این اصول غلط باز چشم آن داری، زمانه داخل آدم ترا حساب کند ز انتخاب چو کاری نمی رود از پیش، به پور کاوه بگو کر انقلاب کند رای خود را خریت به پشیزی بفروخت، س این گاو و خر از قیمت خود بیخبر است هر چه رای از دل صندوق برون می آید، دادش از رای خرو ناله اش از رای خر است توده تا رای فروشیست فنش، رای کثیر، مال یک سلسله مفت خور مفت خر است انقلاب ما چو شد از دست ناپاکان شهید، نیست غیر از خون پاکان، خون بهای انقلاب ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم، آنقدر زنده بمانم که ز جان سیر شوم ای خاک مقدس که بود نام تو ایران، فاسد بود آن خون که براه تو نریزند خونریزی ضحاک در این ملک فزون گشت، کو کاوه که چرمی به سر چوب نماید از انقلاب ناقص ما بود کاملاً، دیدیم اگر نتیجه معکوس انقلاب
در کشور ما که مهد اندوه و غم است، در آن دل و جان شاد بسیار کم است از همقدمان خود عقب خواهد ماند، هر کس که در این زمانه ثابت قدم است
با مشت و لگد معنی امنیت چیست، با نفی بلد ناجی امنیت کیست با زور مرا مگو که امنیت هست، با ناله ز من شنو که امنیت نیست
شاعر آزاده ما كه در فضاي خاص مشروطيت پيدا شد با هم نوعان خود تفاوت هايي دارد. شعرش از عشقي قوي تر و به قولي شعرتر است چه تكنيك هاي شاعري و كاربرد لغات در بستري از عاطفه نزد او بهتر نمود دارد.براي همين از سرودهاي تهييج كننده انقلابي به اشعاري اجتماعي و گاه رمانتيك ترقي مي كند: شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتشي بر دلش افكنده و آبش كردم از اين حيث از ايرج هم بالاتر قرار مي گيرد.هرچند برخورد جدي و بي پرواي ايرج با خرافات او را در درجه اي ممتاز نگه مي دارد. از ديگر هم دوره هايش بهار را مي توان نام برد كه به ياري تسلط و آگاهي شگرف بر ادبيات كهن ايران و گاه روز دنيا مرتبه اي فراتر دارد.هرچند اشعار ضعيف هر دو را(به ويژه بهار در روزهاي جواني)كه محل گلايه و طعنه هاي نيشدار عشقي و ايرج بود نبايد گذشت. به هر روي در كنار توانايي شاعري فرخي روح دلير و آزاده وي نامش را در رديف پاكبازان آزادي جاودانه نموده است