Jump to ratings and reviews
Rate this book

غوطۀ خاطرات، در چشمۀ خیال

Rate this book
درخت‌ها
درخت‌ها!
آیا تیرهایی ناگهان بودید
فرو افتاده از آبی؟
کدام جنگاوران موحش
به زیر افکنده‌اند شما را؟

آیا ستاره‌ها؟
موسیقی‌تان فرا می‌جهد از جان پرنده‌ها
از چشمان خدا
از کمال تمنا.
درخت‌ها!
ریشه‌های سخت‌تان آیا
باز خواهد شناخت
به ژرفای خاک
دلم را؟

428 pages, Paperback

Published January 1, 2023

1 person is currently reading
9 people want to read

About the author

Federico García Lorca

1,581 books3,096 followers
Born in Fuente Vaqueros, Granada, Spain, June 5 1898; died near Granada, August 19 1936, García Lorca is one of Spain's most deeply appreciated and highly revered poets and dramatists. His murder by the Nationalists at the start of the Spanish civil war brought sudden international fame, accompanied by an excess of political rhetoric which led a later generation to question his merits; after the inevitable slump, his reputation has recovered (largely with a shift in interest to the less obvious works). He must now be bracketed with Machado as one of the two greatest poets Spain has produced in the 20th century, and he is certainly Spain's greatest dramatist since the Golden Age.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
6 (75%)
4 stars
1 (12%)
3 stars
1 (12%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 2 of 2 reviews
Profile Image for Alialiarya.
226 reviews86 followers
September 16, 2022
بیشتر به دویدن شبیه بود تا راه رفتن. واقعا دروغ نمی‌گویم. به سمت کتاب‌خانه‌ام دویدم وقتی چند ساعت بعد از خواندن خبر فوت رویایی رفتم سراغ اخبار و روایت مهسا امینی و امیرحسین خادمی را خواندم. چند دقیقه فقط نگاه کردم. به تصاویر پر از روحشان‌. به آن معصومیت امیرحسین یتیم و کارگر به آن تن بی‌جان روی تخت. دیگر بریده‌ام. تا کی باید تنها دید؟ تنها غم خورد؟ تنها آرزو کرد که رفت؟ مانند هزاران باری که بودن در این سرزمین غمی را روانه‌ام کرد که به تنهایی نمی‌توانم تحمل‌اش کنم سراغ کلمه رفتم. تا شاید آن‌جا آرام بگیرم. غمم را با او تقسیم کنم که شاید اندکی دوام بیاورم. اندکی. نمی‌توانستم انتخاب کنم. راستش حالم از خودم بهم خورد. در مقابل این غم بزرگ من انتخاب می‌کنم گوشه‌ای بایستم و بخوانم تا فراموش کنم. من بی‌چاره‌ام. نفرت‌ برانگیزم. من را ببخشید اما اکثر ما نفرت برانگیزیم. بی اراده و خنثی. اما این‌جایم شاید یک ساعتی‌ست که جلوی کتاب‌هایم ایستاده‌ام و نمی‌دانم کدام جمله می‌تواند کمی آرامم کند. آخر هر کدام از این اخبار می‌تواند ماه‌ها انسان ویران کند و حال دو تا در یک روز. شعر. شعر راه فرار من است. خواندم. حتی بخش‌های سفید صفحه را. آن‌قدر خواندم تا وقت خوابم شود. تا دیگر جانی در بدنم نباشد‌. تا بتوانم به صبح برسم بدون دیدن و تجربه‌ی شب. اما الان نیمه شب است که می‌نویسم و می‌دانستم حتی کلمه هم کاملا آرامم نمی‌کند. حتی دیگر هنر هم نمی‌تواند غمم را تسکین دهد. هیچ چیز نمی‌تواند خشمم را نسبت به شما آرام کند. و این اولین بار است که از خشم استفاده می‌کنم. من، ما و هنر از شما متنفر و خشمگینیم. زیرا هر غم که بر ما حادث می‌شود ربطی به شما دارد. چه مرگ شاعری بزرگ در فرانسه باشد چه قتل دختری با احمقانه‌ترین دلایل. در یک شب خواندمش. بار اول هم در یک شب خوانده بودمش. لورکا از شاعرانی‌ست که شعر را ابدی می‌کند. او و شعر با هم به اوج می‌رسند. احساس می‌کنم انتخاب خوبی کرده‌ام. اویی که به احمقانه‌ترین دلایل در زیستش آزار دید و مسخره شد و بی‌رحمانه به استقبال مرگ رفت. اویی که هیچ‌گاه نمی‌توان نادیده‌اش گرفت. این کتاب را به کتاب‌های امسالم اضافه نمی‌کنم چون نمی‌خواهم در پایان سال در میان خوانده‌هایم ببینمش. شاید حتی از کتاب‌خانه‌ام خارج‌اش کردم. من قول می‌دهم فراموش نکنم مهسا، امیرحسین و هنرمندان بزرگ محکوم به فرار را... دیگر بریده‌ام
Profile Image for Atena | آتنا.
388 reviews
November 8, 2017
موازی ها می یابند یکدیگر را
در یکی بوسه.
آه، ای دلِ
بی پژواک!
در تو
آغاز و پایانِ
تمامیِ دنیا.( دنیاها)

(شاعرحقیقت را می گوید)
چرا که آن چه تو به من نبخشی و ، من از تو نخواهم
نصیبِ مرگ خواهد شد که چیزی نمی گذارد بر جا
حتی سایه یی بر گوشتِ لرزان.


(غزل عشق نامنتظر)
شب را سر آمدن نیست زین رو نه تو را آمدنی است،
نه مرا رفتنی
روز را سر آمدن نیست
زین رو نه تو را آمدنی است،
نه مرا رفتنی.
شب و روز را سرآمدن نیست
تا آن که من بمیرم برای تو
و تو بمیری برای من.


¶و تا به زنده گی دوباره باز آرم
این قلب دردناکم را
می آرایمش به ناچار
به لبخنده های سرخ.

(شبانه های پنجره)
در این گیوتین
کسی نمی تواند دید که نهاده ام من
سرهایِ بی چشمِ
تمامیِ اشتیاق هایم را.


(پریشانی)
خود را در غروب می بینم و انبوه مردمانی را که سرگشته اند در قلبم.


(دفتر گل های خشک) / (عاشقانه ها)/( ساعات تابستانی)/( لحظه های پرواز) / (آوازهای نو)
Displaying 1 - 2 of 2 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.