What do you think?


New Poems Book Three
Charles Bukowski was one of America's best-known writers and one of its most influential and imitated poets. Although he published over 45 books of poetry, hundreds of his poems were kept by him and his publisher for posthumous publication, This is the first collection of these unique poems, which Bukowski considered to be among his best work.
176 pages, Kindle Edition
First published May 6, 2004
About the author
Charles Bukowski
893 books30.6k followersHenry Charles Bukowski (born as Heinrich Karl Bukowski) was a German-born American poet, novelist and short story writer. His writing was influenced by the social, cultural and economic ambience of his home city of Los Angeles.It is marked by an emphasis on the ordinary lives of poor Americans, the act of writing, alcohol, relationships with women and the drudgery of work. Bukowski wrote thousands of poems, hundreds of short stories and six novels, eventually publishing over sixty books
Charles Bukowski was the only child of an American soldier and a German mother. At the age of three, he came with his family to the United States and grew up in Los Angeles. He attended Los Angeles City College from 1939 to 1941, then left school and moved to New York City to become a writer. His lack of publishing success at this time caused him to give up writing in 1946 and spurred a ten-year stint of heavy drinking. After he developed a bleeding ulcer, he decided to take up writing again. He worked a wide range of jobs to support his writing, including dishwasher, truck driver and loader, mail carrier, guard, gas station attendant, stock boy, warehouse worker, shipping clerk, post office clerk, parking lot attendant, Red Cross orderly, and elevator operator. He also worked in a dog biscuit factory, a slaughterhouse, a cake and cookie factory, and he hung posters in New York City subways.
Bukowski published his first story when he was twenty-four and began writing poetry at the age of thirty-five. His first book of poetry was published in 1959; he went on to publish more than forty-five books of poetry and prose, including Pulp (1994), Screams from the Balcony (1993), and The Last Night of the Earth Poems (1992).
He died of leukemia in San Pedro on March 9, 1994.
Charles Bukowski was the only child of an American soldier and a German mother. At the age of three, he came with his family to the United States and grew up in Los Angeles. He attended Los Angeles City College from 1939 to 1941, then left school and moved to New York City to become a writer. His lack of publishing success at this time caused him to give up writing in 1946 and spurred a ten-year stint of heavy drinking. After he developed a bleeding ulcer, he decided to take up writing again. He worked a wide range of jobs to support his writing, including dishwasher, truck driver and loader, mail carrier, guard, gas station attendant, stock boy, warehouse worker, shipping clerk, post office clerk, parking lot attendant, Red Cross orderly, and elevator operator. He also worked in a dog biscuit factory, a slaughterhouse, a cake and cookie factory, and he hung posters in New York City subways.
Bukowski published his first story when he was twenty-four and began writing poetry at the age of thirty-five. His first book of poetry was published in 1959; he went on to publish more than forty-five books of poetry and prose, including Pulp (1994), Screams from the Balcony (1993), and The Last Night of the Earth Poems (1992).
He died of leukemia in San Pedro on March 9, 1994.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 22 of 22 reviews
April 12, 2015
این هزینه ای است که می پردازیم/نمی توان به عقب بازگشت /نمی توان جلوتر هم رفت /نامیدانه آویزانیم/از میخ کوبیده بر این جهانی که خود آن را ساخته ایم
این اثر چند سال پس از مرگ بوکوفسکی منتشر شده است. با توجه به اینکه اغلب اشعار این کتاب در سال آخر زندگی بوکوفسکی سروده شده اند، در این کتاب کمتر از پیش با شاعری عصیانگر و هنجارشکن روبرو می شویم. گویی بوکوفسکی با پایان خود روبرو شده، اما متفاوت با آن چیزی که خود اندیشیده بود :
در هفتاد و دو سالگی این فکر احمقانه را داشتم که با آرامش و در حین خواب خواهم مرد.اما خدایان نقشه ی خودشان را دارند
چند شعر پایانی که در بیمارستان و بستر مرگ سروده شده اند، تصویری کاملا متفاوت با آنچه پیشتر شناخته بودیم ارائه می دهد. انسانی خسته
ای کاش می توانستم کمی آرامش داشته باشم/ یک سال آرامش / یک ماه/ یک هفته/ نه آرامش و صلح برای دنیا/ آرامشی خودخواهانه برای خودم/ که غوطه ور شوم در آب سبز رنگ و گرم آن/ تنها مدت کمی،یک ساعت در شب / و در آن شب فکر کنم درباره سال هایی که از دست رفت
و پر از حسرت زیستن
زن شجاعی است / جوری رفتار می کند/انگار همه چیز عادی است /اما حالا / باید تاوان آن همه سال بی بند و باری را بدهم
لحن اندوهوار شاعر یاغی، که زیر یوغ حسرت روزهای از دست رفته کمر خم کرده بسیار ناراحت کننده است. با این حال بوکوفسکی اشاره می کند که آماده روبرو شدن با مرگ است و اگر فرصتی برای انتخاب زندگی یا مرگ داشت، برگزیدن زندگی شجاعتی بیش از اندازه می خواست
چیزی که احتیاج دارم،واقعا احتیاج دارم/این است که بخندم/از آن خنده هایی که همیشه می کردم/چون در این قفس نه کاری هست برای انجام دادن/نه جایی برای رفتن/چیزی که احتیاج دارم/ واقعا احتیاج دارم/که با دیوارها روبرو شوم/و آماده رویارویی باشم با این مادر به خطا،مرگ/با احساس شادی
April 15, 2019
حالا این تو،
این خیابونا
ارزونی خودت
جناب عصیانگر

تقریبا هرچه عصیان داشتم بوکوفسکی با این شعراش شست و بُرد. من که ته دلم خوش بود که فرزندِ یکی از طاغیترین نژادهای رو زمینم و سعی میکردم به اجدادم وفادار بمانم، سرخورده نشستم سرِ جایم و به این اندیشیدیم تمام عصیانهایمان چگونه در برابر مرگ به سخره کشیده میشوند...این شعرهای ویرانگر را کسی نوشته که خود عصیانگرترین نویسنده جهان است
دیگرکتابهایم کمکی نمیکنند
شعرهایم هم
هیچ چیز، هیچکس نمیتواند کمکم کند
تنها من هستم، در انتظار
نفس میکشم ،فکر میکنم،
دیگر حتی چیزی نیست که دربارهاش شجاعت به خرج دهم
اینجا دیگر چیزی نیست
تنها چیزی که کمی امیدوارم کرد این بود که این روح سراسر عصیان در ناامیدی هم تمام توانش را بکار میبرد که تا لحظات آخر همچنان بوکوفسکی بماند و مرگ را هم به سخره بکشد
چیزی که احتیاج دارم، واقعا احتیاج دارم
این است که بخندم
از آن خندههایی که همیشه میکردم
چون در این قفس نه کاری است برای انجام دادن
نه جایی برای رفتن
چیزی که احتیاج دارم، واقعا احتیاج دارم
که با دیوارها روبهرو شوم
و آماده رویارویی باشم با این مادر به خطا
مرگ
و او هنوز با قلبی که هر لحظه ممکن است از تپش بیافتد نگران بشریت است که بدست خود، خویش را به تصلیب کشانیده
روزگاری است پر مخاطره
سیاستمداران دنبال راهیاند
بمبهای انبار شده در دنیا را
بیاثر کنند
البته خیلی دیر به این فکر افتادهاند
کافی است فقط یک احمق
یک جایی
انگشت روی دگمه بگذارد.
وحشت زده به هم تکیه دادهایم
در جستجوی بازگشت
به رحمی امن
نمیتوان به عقب بازگشت
نمیتوان جلوتر هم رفت
ناامیدانه آویزانیم
از میخ کوبیده بر این جهانی
که خود ساخته ایمش
آشوب در بازار
شهرها در آتش
تا بازسازی شوند
و دوباره در آتش بسوزند
کاری از دموکراسی بر نمیآید
کاری از مسیحیت بر نمیآید
از خدانشناسی هم.
فقط اسلحه
و انسان
در رأس
این خیابونا
ارزونی خودت
جناب عصیانگر

تقریبا هرچه عصیان داشتم بوکوفسکی با این شعراش شست و بُرد. من که ته دلم خوش بود که فرزندِ یکی از طاغیترین نژادهای رو زمینم و سعی میکردم به اجدادم وفادار بمانم، سرخورده نشستم سرِ جایم و به این اندیشیدیم تمام عصیانهایمان چگونه در برابر مرگ به سخره کشیده میشوند...این شعرهای ویرانگر را کسی نوشته که خود عصیانگرترین نویسنده جهان است
دیگرکتابهایم کمکی نمیکنند
شعرهایم هم
هیچ چیز، هیچکس نمیتواند کمکم کند
تنها من هستم، در انتظار
نفس میکشم ،فکر میکنم،
دیگر حتی چیزی نیست که دربارهاش شجاعت به خرج دهم
اینجا دیگر چیزی نیست
تنها چیزی که کمی امیدوارم کرد این بود که این روح سراسر عصیان در ناامیدی هم تمام توانش را بکار میبرد که تا لحظات آخر همچنان بوکوفسکی بماند و مرگ را هم به سخره بکشد
چیزی که احتیاج دارم، واقعا احتیاج دارم
این است که بخندم
از آن خندههایی که همیشه میکردم
چون در این قفس نه کاری است برای انجام دادن
نه جایی برای رفتن
چیزی که احتیاج دارم، واقعا احتیاج دارم
که با دیوارها روبهرو شوم
و آماده رویارویی باشم با این مادر به خطا
مرگ
و او هنوز با قلبی که هر لحظه ممکن است از تپش بیافتد نگران بشریت است که بدست خود، خویش را به تصلیب کشانیده
روزگاری است پر مخاطره
سیاستمداران دنبال راهیاند
بمبهای انبار شده در دنیا را
بیاثر کنند
البته خیلی دیر به این فکر افتادهاند
کافی است فقط یک احمق
یک جایی
انگشت روی دگمه بگذارد.
وحشت زده به هم تکیه دادهایم
در جستجوی بازگشت
به رحمی امن
نمیتوان به عقب بازگشت
نمیتوان جلوتر هم رفت
ناامیدانه آویزانیم
از میخ کوبیده بر این جهانی
که خود ساخته ایمش
آشوب در بازار
شهرها در آتش
تا بازسازی شوند
و دوباره در آتش بسوزند
کاری از دموکراسی بر نمیآید
کاری از مسیحیت بر نمیآید
از خدانشناسی هم.
فقط اسلحه
و انسان
در رأس
March 14, 2019
"متظاهر"
هیچچیز بدتر از
هنرمند بیاستعداد نیست.
برخلاف بااستعدادها
که تا دلت بخواهد
پر شر و شورند
و در هنرشان شکی نیست.
حالا شانس با ماست که
خیلی کم یکی از آنها را میبینم
مگر گاهی در یک مهمانی کوچک
یا در کسوت مجری
در کافهای ارزانقیمت.
لازم نیست زور بزنی
تا ببینی چهشکلیاند
فقط نگاه به یکی از آنها
و گوش دادن به او کافی است.
بهنظر میرسد
یک قانون ازلی و ساده وجود دارد
هرچه استعداد
کمتر
تظاهر به هنر بیشتر.
هیچچیز بدتر از
هنرمند بیاستعداد نیست.
برخلاف بااستعدادها
که تا دلت بخواهد
پر شر و شورند
و در هنرشان شکی نیست.
حالا شانس با ماست که
خیلی کم یکی از آنها را میبینم
مگر گاهی در یک مهمانی کوچک
یا در کسوت مجری
در کافهای ارزانقیمت.
لازم نیست زور بزنی
تا ببینی چهشکلیاند
فقط نگاه به یکی از آنها
و گوش دادن به او کافی است.
بهنظر میرسد
یک قانون ازلی و ساده وجود دارد
هرچه استعداد
کمتر
تظاهر به هنر بیشتر.
February 28, 2016
احساس نمیکنم که دارم شعر میخوانم، احساس میکنم در گوشهای از اتاق تاریکِ بوکوفسکی ایستادهام و به زمزمههای او با خودش گوش میکنم. بدیاش این است که حرفهای این پیرمردِ دردمند و شاعرِ پرزخم، گاهی زیادی تلخ میشود و چارهای نداری که با خودت بگویی؛ راست میگه، حقیقت همینه که این شاعر میگه.
April 23, 2015
شعرهای بسیار ساده و روان،و زیبا!
،از بهترین مینیمال های که خونده بودم
پدرم همیشه میگفت:"زود خوابیدن و زود بیدار شدن
آدم را سالم،پولدار،و عاقل میکند"
در خانه،ساعت هشت چراغ ها خاموش بود
و سپیده دم با بوی قهوه و بیکن و نیمرو
از خواب بلند میشدیم.
پدرم یک عمر این دستور را دنبال کرد
جوان مرد و مفلس
و فکر میکنم چندان هم عاقل نبود.
من نصیحت او را گوش نکردم
دیر خوابیدم،دیر بیدار شدم.
حالا نمیگویم دنیا را فتح کرده ام
اما ترافیک صبح ها را دیگر ندارم
از خیلی از درد سر های معمولی دورم
و با آدم های جدید و بی نظیر آشنا شده ام
یکی از آنها
خودم
کسی که پدرم
هرگز
او را نشناخت
،از بهترین مینیمال های که خونده بودم
پدرم همیشه میگفت:"زود خوابیدن و زود بیدار شدن
آدم را سالم،پولدار،و عاقل میکند"
در خانه،ساعت هشت چراغ ها خاموش بود
و سپیده دم با بوی قهوه و بیکن و نیمرو
از خواب بلند میشدیم.
پدرم یک عمر این دستور را دنبال کرد
جوان مرد و مفلس
و فکر میکنم چندان هم عاقل نبود.
من نصیحت او را گوش نکردم
دیر خوابیدم،دیر بیدار شدم.
حالا نمیگویم دنیا را فتح کرده ام
اما ترافیک صبح ها را دیگر ندارم
از خیلی از درد سر های معمولی دورم
و با آدم های جدید و بی نظیر آشنا شده ام
یکی از آنها
خودم
کسی که پدرم
هرگز
او را نشناخت
November 12, 2015
کتاب خوبی بود.
ترجمه یه پله از بقیهی کارای احمد پوری پایین بود.
به زودی ریویوش رو پست میکنم.
ترجمه یه پله از بقیهی کارای احمد پوری پایین بود.
به زودی ریویوش رو پست میکنم.
June 19, 2017
چیزی که احتیاج دارم، واقعا احتیاج دارم
این است که بخندم
از آن خنده هایی که همیشه می کردم
چون در این قفس نه کاری است برای انجام دادن
نه جایی برای رفتن
چیزی که احتیاج دارم، واقعا احتیاج دارم
که با دیوارها روبه رو شوم
و آماده رویارویی باشم با این مادر به خطا
مرگ،
با احساس شادی
این است که بخندم
از آن خنده هایی که همیشه می کردم
چون در این قفس نه کاری است برای انجام دادن
نه جایی برای رفتن
چیزی که احتیاج دارم، واقعا احتیاج دارم
که با دیوارها روبه رو شوم
و آماده رویارویی باشم با این مادر به خطا
مرگ،
با احساس شادی
June 10, 2015
چراغ را خاموش کن. صفحه 21:
بعضی ها
زیادی از مرگ می ترسند
می گویند تولستوی هم از آن ها بود
و آخر سر با یافتن مسیح
از شرش خلاص شد.
هر چه که کارساز باشد
خوب است.
لازم نیست در روشناییِ
لرزان شمع ها
بلرزی.
در عمل خیلی ها
زیاد درباره ی مرگ فکر نمی کنند
سرشان مشغولِ
زنده ماندن
روز پس از هر روز
است.
وقتی مرگ می آید
برایشان سخت نیست
بس که خسته اند
بنابراین قبولش می کنند
و راه می افتند
انگار که به تعطیلات بروند
ادامه ی زندگی
خیلی سخت تر است.
اگر برای خیلی ها
حق انتخاب میان عمر جاودانه
و مرگ بدهی
همیشه
این آخری را انتخاب می کنند
که همین ثابت می کند
خیلی ها عاقل تر از آنند
که ما فکر می کنیم.
بعضی ها
زیادی از مرگ می ترسند
می گویند تولستوی هم از آن ها بود
و آخر سر با یافتن مسیح
از شرش خلاص شد.
هر چه که کارساز باشد
خوب است.
لازم نیست در روشناییِ
لرزان شمع ها
بلرزی.
در عمل خیلی ها
زیاد درباره ی مرگ فکر نمی کنند
سرشان مشغولِ
زنده ماندن
روز پس از هر روز
است.
وقتی مرگ می آید
برایشان سخت نیست
بس که خسته اند
بنابراین قبولش می کنند
و راه می افتند
انگار که به تعطیلات بروند
ادامه ی زندگی
خیلی سخت تر است.
اگر برای خیلی ها
حق انتخاب میان عمر جاودانه
و مرگ بدهی
همیشه
این آخری را انتخاب می کنند
که همین ثابت می کند
خیلی ها عاقل تر از آنند
که ما فکر می کنیم.
April 6, 2021
کلمات بوکفسکی مثل چاهی عمیق تو را در خود می کشد بدن ات را رها میکنی و غرق میشوی همین....
"بهترین چیز درباره 'قبول نداشتن خود'
این است که نمی گذارد این وظیفه کثیف
تقصیر به گردن دیگران انداختن را،انجام دهی."
"بهترین چیز درباره 'قبول نداشتن خود'
این است که نمی گذارد این وظیفه کثیف
تقصیر به گردن دیگران انداختن را،انجام دهی."
Read
July 21, 2019آويزان از نخ
مجموعه شعري از چارلز بوكوفسكي
بيشتر شعر هاي بوكوفسكي كه در زمان حياتش منتشر شد ، تصوير زندگي رها و بي بند و بار هنرمندي بود كه هيچ كدام از محدوديت هاي ارزشي جامعه را نمي پذيرد. اما او در شعرهاي اين مجموعه نگاهي ارام تر و نرم تر به زندگي دارد . گويا خشمي كه در اثر ناملايمات اجتماعي و كودكي دشوارش در وجودش جمع شده بوده همه ابراز شده و ديگر جايي براي فرياد كشيدن ندارد . به سرطان خون مبتلا شده و با شعر هاي پاياني كتاب به پيشواز مرگ ميرود .
پ ن 1 : آدم از يه كتاب بيشتر از اين چي ميتونه بخواد ، وقتي درباره همه چيز گفته : از جامعه و ادماي دور و برش حرف ميزنه، به سياست و دولت ميتازه و عشق و نفرت و دوست و دشمن رو نقد ميكنه
گاهي جدي و گاهي هم با بياني طنز و جالب .
پ ن 2 : بين اين همه رمان و فلسفه، گاهي شعر هم بخوانيم خالي از لطف نيست😊 .
امتياز من به كتاب : 4/5 از 5 🌟
✍🏻 يادگار محموديان
22:41 ---- 98/04/29
مجموعه شعري از چارلز بوكوفسكي
بيشتر شعر هاي بوكوفسكي كه در زمان حياتش منتشر شد ، تصوير زندگي رها و بي بند و بار هنرمندي بود كه هيچ كدام از محدوديت هاي ارزشي جامعه را نمي پذيرد. اما او در شعرهاي اين مجموعه نگاهي ارام تر و نرم تر به زندگي دارد . گويا خشمي كه در اثر ناملايمات اجتماعي و كودكي دشوارش در وجودش جمع شده بوده همه ابراز شده و ديگر جايي براي فرياد كشيدن ندارد . به سرطان خون مبتلا شده و با شعر هاي پاياني كتاب به پيشواز مرگ ميرود .
پ ن 1 : آدم از يه كتاب بيشتر از اين چي ميتونه بخواد ، وقتي درباره همه چيز گفته : از جامعه و ادماي دور و برش حرف ميزنه، به سياست و دولت ميتازه و عشق و نفرت و دوست و دشمن رو نقد ميكنه
گاهي جدي و گاهي هم با بياني طنز و جالب .
پ ن 2 : بين اين همه رمان و فلسفه، گاهي شعر هم بخوانيم خالي از لطف نيست😊 .
امتياز من به كتاب : 4/5 از 5 🌟
✍🏻 يادگار محموديان
22:41 ---- 98/04/29
June 7, 2015
خوندن ترجمهى شعر، وقت تلف كردنهـ.
Read
February 25, 2024دروغ چرا، نپسندیدم (به جز چند شعر)
ترجیح میدم امتیاز ندم(منی که چندتا کتاب شعر ایران نخوندم بهتره در مورد شعر جهان نظر ندم)
اما مصمم شدم کتاب شُعرای مورد علاقه مو بخونم(ابتهاج، فرخزاد، سپهری و مشیری)
برش هایی از کتاب:
۱.
" پدرم همیشه می گفت:زود خوابیدن و زود بیدار شدن/ آدم را سالم، پول دار و عاقل می کند/در خانه، ساعت هشت چراغ ها خاموش بود/و سپیده دم با بوی قهوه و بیکن و نیمرو/ از خواب بلند می شدیم./ پدرم یک عمر این دستور را دنبال کرد/ جوان مرد و مفلس/ و فکر می کنم چندان هم عاقل نبود./ من نصیحت او را گوش نکردم/دیر خوابیدم، دیر بیدار شدم./ حالا نمی گویم دنیا را فتح کرده ام/ اما ترافیک صبح ها را دیگر ندارم/از خیلی از دردسرهای معمولی دورم/و با آدم های جدید و بی نظیر آشنا شده ام/ یکی از آنها/خودم/کسی که پدرم/هرگز/او را نشناخت."
۲.
"بعضی ها/زیادی از مرگ می ترسند/می گویند تولستوی هم از آن ها بود/ و آخر سر با یافتن مسیح/ از شرش خلاص شد./هر چه که کارساز باشد/خوب است./لازم نیست در روشناییِ/لرزان شمع ها/بلرزی./ در عمل خیلی ها/ زیاد درباره ی مرگ فکر نمی کنند/سرشان مشغولِ/ زنده ماندن/روز پس از هرروز/است./وقتی مرگ می آید/برایشان سخت نیست/بس که خسته اند/ بنابراین قبولش می کنند/ و راه می افتند/انگار که به تعطیلات بروند/ادامه ی زندگی/خیلی سخت تر است./اگر برای خیلی ها /حق انتخاب میان عمر جاودانه/ و مرگ بدهی/همیشه/این آخری را انتخاب می کنند/که همین ثابت می کند/ خیلی ها عاقل تر از آنند/که ما فکر می کنیم."
ترجیح میدم امتیاز ندم(منی که چندتا کتاب شعر ایران نخوندم بهتره در مورد شعر جهان نظر ندم)
اما مصمم شدم کتاب شُعرای مورد علاقه مو بخونم(ابتهاج، فرخزاد، سپهری و مشیری)
برش هایی از کتاب:
۱.
" پدرم همیشه می گفت:زود خوابیدن و زود بیدار شدن/ آدم را سالم، پول دار و عاقل می کند/در خانه، ساعت هشت چراغ ها خاموش بود/و سپیده دم با بوی قهوه و بیکن و نیمرو/ از خواب بلند می شدیم./ پدرم یک عمر این دستور را دنبال کرد/ جوان مرد و مفلس/ و فکر می کنم چندان هم عاقل نبود./ من نصیحت او را گوش نکردم/دیر خوابیدم، دیر بیدار شدم./ حالا نمی گویم دنیا را فتح کرده ام/ اما ترافیک صبح ها را دیگر ندارم/از خیلی از دردسرهای معمولی دورم/و با آدم های جدید و بی نظیر آشنا شده ام/ یکی از آنها/خودم/کسی که پدرم/هرگز/او را نشناخت."
۲.
"بعضی ها/زیادی از مرگ می ترسند/می گویند تولستوی هم از آن ها بود/ و آخر سر با یافتن مسیح/ از شرش خلاص شد./هر چه که کارساز باشد/خوب است./لازم نیست در روشناییِ/لرزان شمع ها/بلرزی./ در عمل خیلی ها/ زیاد درباره ی مرگ فکر نمی کنند/سرشان مشغولِ/ زنده ماندن/روز پس از هرروز/است./وقتی مرگ می آید/برایشان سخت نیست/بس که خسته اند/ بنابراین قبولش می کنند/ و راه می افتند/انگار که به تعطیلات بروند/ادامه ی زندگی/خیلی سخت تر است./اگر برای خیلی ها /حق انتخاب میان عمر جاودانه/ و مرگ بدهی/همیشه/این آخری را انتخاب می کنند/که همین ثابت می کند/ خیلی ها عاقل تر از آنند/که ما فکر می کنیم."
Read
September 17, 2023TONIGHT
so many of my brain cells eaten away by
alcohol
I sit here drinking now
all of my drinking partners dead,
I scratch my belly and dream of the
albatross.
I drink alone now.
I drink with myself and to myself.
I drink to my life and to my death.
my thirst is still not satisfied.
I light another cigarette, turn the
bottle slowly, admire
it.
a fine companion.
years like this.
what else could I have done
and done so well?
I have drunk more than the first
one hundred men you will pass
on the street
or see in the madhouse.
I scratch my belly and dream of the
albatross.
I have joined the great drunks of
the centuries.
I have been selected.
I stop now, lift the bottle, swallow a
mighty mouthful.
impossible for me to think that
some have actually stopped and
become sober
citizens.
it saddens me.
they are dry, dull, safe.
I scratch my belly and dream of the
albatross.
this room is full of me and I am
full.
I drink this one to all of you
and to me.
it is past midnight now and a lone
dog howls in the
night.
and I am as young as the fire that still
burns
now.
so many of my brain cells eaten away by
alcohol
I sit here drinking now
all of my drinking partners dead,
I scratch my belly and dream of the
albatross.
I drink alone now.
I drink with myself and to myself.
I drink to my life and to my death.
my thirst is still not satisfied.
I light another cigarette, turn the
bottle slowly, admire
it.
a fine companion.
years like this.
what else could I have done
and done so well?
I have drunk more than the first
one hundred men you will pass
on the street
or see in the madhouse.
I scratch my belly and dream of the
albatross.
I have joined the great drunks of
the centuries.
I have been selected.
I stop now, lift the bottle, swallow a
mighty mouthful.
impossible for me to think that
some have actually stopped and
become sober
citizens.
it saddens me.
they are dry, dull, safe.
I scratch my belly and dream of the
albatross.
this room is full of me and I am
full.
I drink this one to all of you
and to me.
it is past midnight now and a lone
dog howls in the
night.
and I am as young as the fire that still
burns
now.
February 28, 2017
وقتی حوصلهات از خودت سر رفت
دیگه خوب میدونی
دیگرون هم حوصلهات رو ندارن
یعنی همه اونایی که باهاشون در ارتباطی
پشت تلفن، تو اداره پست
اداره، سر میز غذاخوری
آدمای خستهکننده
با داستانهای خستهکننده:
این که چطوری نیروهای نامهربان زندگی
دمار از روزگارشون درآورده
چطور دهنشون سرویس شده
و دیگه هیچچی از دستشون برنمیاد
جز اینکه پیش تو درددل کنن
بعدش وایمیستن
و از تو انتظار دارن
دلداریشون بدی
اما اونچه واقعن آدم دلش میخواد
اینه که بشاشه رو همشون
که دیگه جرأت نکنن
باز خودشونو به شام دعوت کنن
و باز راجع به زندگی تراژیک خود
مخت رو تیلیت کنن
از این آدما زیاد هست
با غم و غصه
صف بستهان برای تو
هیشکی غیر از تو حرفاشونو دیگه گوش نمیده
صدها دوست و معشوق و آشنا رو رماندهان
اما هنوز دلشون میخواد نق بزنن و ناله کنن
از همین امروز
همشونو میفرستم پیش تو
تا همدردی و فهمت رو بیشتر کنم
شاید خود من هم
آخر صف اونا
باشم.
دیگه خوب میدونی
دیگرون هم حوصلهات رو ندارن
یعنی همه اونایی که باهاشون در ارتباطی
پشت تلفن، تو اداره پست
اداره، سر میز غذاخوری
آدمای خستهکننده
با داستانهای خستهکننده:
این که چطوری نیروهای نامهربان زندگی
دمار از روزگارشون درآورده
چطور دهنشون سرویس شده
و دیگه هیچچی از دستشون برنمیاد
جز اینکه پیش تو درددل کنن
بعدش وایمیستن
و از تو انتظار دارن
دلداریشون بدی
اما اونچه واقعن آدم دلش میخواد
اینه که بشاشه رو همشون
که دیگه جرأت نکنن
باز خودشونو به شام دعوت کنن
و باز راجع به زندگی تراژیک خود
مخت رو تیلیت کنن
از این آدما زیاد هست
با غم و غصه
صف بستهان برای تو
هیشکی غیر از تو حرفاشونو دیگه گوش نمیده
صدها دوست و معشوق و آشنا رو رماندهان
اما هنوز دلشون میخواد نق بزنن و ناله کنن
از همین امروز
همشونو میفرستم پیش تو
تا همدردی و فهمت رو بیشتر کنم
شاید خود من هم
آخر صف اونا
باشم.
July 10, 2025
پدرم همیشه میگفت: زود خوابیدن و زود بیدار شدن آدم را سالم، پولدار و عاقل میکند.
در خانه، ساعت هشت چراغها خاموش بود
و سپیدهدم با بوی قهوه و بِیکِن و نیمرو از خواب بلند میشدیم.
پدرم یک عمر این دستور را دنبال کرد
جوان مرد و مفلس
و فکر میکنم چندان هم عاقل نبود.
من نصیحت او را گوش نکردم
دیر خوابیدم، دیر بیدار شدم.
حالا نمیگویم دنیا را فتح کردهام
اما ترافیک صبحها را دیگر ندارم
از خیلی از دردسرهای معمولی دورم
و با آدمهای جدید و بینظیر آشنا شدهام
یکی از آنها خودم
کسی که پدرم هرگز او را نشناخت (بوکوفسکی، ۱۳۹۳: ۴۱-۴۲).
چارلز بوکوفسکی (۱۹۲۰-۱۹۹۴)، شاعر جنجالی آمریکایی-آلمانی بیاعتنا به قراردادهای اجتماعی، در پی شکستن تابوهای مسلّط در جامعه بود و با فحاشی، مشروبخواری هنگام خواندن شعر در میان مردم، زنبارگی و زندگی آنارشیک، چهرهای ایدهآل برای جوانان آمریکایی بود که آرزوی رهایی و بیقیدی در دل داشتند. او هزاران شعر سرود و صدها داستان کوتاه و چندین رمان نوشت که در بیش از شصت جلد کتاب منتشر شد. آثار بوکوفسکی، در ایران، خالی از سانسور نیست و شاید بتوان گفت که ترجمههای فارسی نوشتههای او کاملاً مثله شده و فاقد ارزش است!
دفتر شعر «آویزان از نخ»، که گویی مجموعهای از آخرین کتاب منتشر شده پس از مرگ بوکوفسکی است، با دیگر اشعار و آثار چارلز بوکوفسکی متفاوت بوده و شعرهای این مجموعه نگاهی آرامتر به زندگی دارند. پس احتمالاً میتوانیم این کتاب را با خیال راحت و فرض عدمِسانسور مطالعه کنیم.
آشوب در بازار
شهرها در آتش
دنیا میلرزد و دموکراسی میخواهد.
دموکراسی کاری نمیتواند بکند
مسیحیّت کاری نمیتواند بکند
خداشناسی هم.
از هیچچیزی کاری برنمیآید مگر اسلحه
و انسان در رأس.
قرنها تغییر میکنند
بشر همان است که بود.
عشق، میآید و میرود
نفرت تنها حقیقت است
در قارهها
در اتاقهای دو نفره
کاری از چیزی ساخته نیست
مگر اسلحه
و انسان در رأس.
جز این، همهچیز بیمعنی است (همان: ۹۴-۹۵).
منبع:
_ بوکوفسکی، چارلز، ۱۳۹۳، آویزان از نخ، ترجمه احمد پوری، مشهد، بوتیمار.
Read
September 9, 2015در هفتاد و دو سالگی این فکر احمقانه را دارم که
با آرامش ، در میانه خواب خواهم مرد
اما خدایان نقشه های خود را دارند.
زیر دستگاه می نشینم
داغون، نیم زنده
هنوز در جستجوی الهام
با آرامش ، در میانه خواب خواهم مرد
اما خدایان نقشه های خود را دارند.
زیر دستگاه می نشینم
داغون، نیم زنده
هنوز در جستجوی الهام
April 1, 2018
Poetry that lives. I prefer my poetry to come from people who write about their lives and times, from the minutiae to the big things, preferably the former unless its a bigger thing experienced for real rather than observed, eg war poetry. Bukowski writes of his life searingly with occasional drifts into self pity and aggrandizement but somehow manages to pull it off anyway - it reading more like just another perfectly human foible rather than a literary sinkhole. I can't read poetry the way I read fiction - it doesn't work - the other version of the statement not being able to put a book down is having to carry it around with you, on the kitchen table, in the car, on the best couch for reading in the sun - so you can locate it quickly. He is full on and sometimes reading requires a brain holiday so the response can sink in. Its not so much having to interpret because his poetry is electrifyingly opaque, or of negotiating literary tricks and techniques. Its more that what he says grows with reflection and reading too many at once can result in overload, though that can work once familiar with his style and with the realities of his character and his life. This is apparently one of a number of books containing poetry he gave to his publisher to be published after his death, so will have to investigate.
April 28, 2023
𝑏𝑢̄𝑡𝑖𝑠 𝑏𝑢𝑖𝑡𝑦𝑗𝑒
Bukowskis - visas apie gyvenimo šleikštulius. Buitiškus, tikrus, purvinus ir pradvisusius. Lydimus talento.
Skaitant vis sukosi mintis kaip fundamentaliai svarbu kūrėjui atrasti savo ašį. Ir kaip tik pavykus prakalbinti tą giluminį “aš” įmanomas “menas”. Net nesvarbu patys teiginiai. Juk šiaip ar taip tiesa yra subjektyvi, bet jei nesumeluota vis tik yra tiesa. O pastarosios čia daug.
O jei ryžtis vertinti, sakau, kad labai patiko (4*). Patiko gal net labiau nei autoriaus ilgos istorijos. Bet turbūt taip jau yra, kai žinai ką nori pasakyti, nereikia mėtyti pėdsakų po ištaigingai išraitytais sakiniais…
Bukowskis - visas apie gyvenimo šleikštulius. Buitiškus, tikrus, purvinus ir pradvisusius. Lydimus talento.
Skaitant vis sukosi mintis kaip fundamentaliai svarbu kūrėjui atrasti savo ašį. Ir kaip tik pavykus prakalbinti tą giluminį “aš” įmanomas “menas”. Net nesvarbu patys teiginiai. Juk šiaip ar taip tiesa yra subjektyvi, bet jei nesumeluota vis tik yra tiesa. O pastarosios čia daug.
O jei ryžtis vertinti, sakau, kad labai patiko (4*). Patiko gal net labiau nei autoriaus ilgos istorijos. Bet turbūt taip jau yra, kai žinai ką nori pasakyti, nereikia mėtyti pėdsakų po ištaigingai išraitytais sakiniais…
October 17, 2016
تقریبا انتظاراتی که از بوکفسکی داشتم برآورده شد.یعنی یه سری مشکلات عمده داشتم که فکر میکنم بیشتر به خاطر ترجمه باشه.هنوز نمیفهمم چطور یه مترجم و ناشر و ویراستار حرفه ای میتونه تو یک کتاب و بدتر از اون یک شعر مدام از گویش عامیانه به کتابی تغییر بده فضارو و احساس نکنه داره خراب می کنه!فک میکنم دانش شعری مترجم هم کافی نبود یا ازش استفاده نکرده بود چون تقطیع هایی که کرده بود به شدت گیج کننده و سرعتگیر بودن و خیلی جاها سطر ها نیازمند ادغام بودن.اگه سطر هارو دنبال هم میذاشتیم میشد خط هایی از کتاب ساندویچ ژامبون یا هالیوود.توی چندتا واقعا روح شعری وجود داشت یا فقط توی چند مورد این روح شعری منتقل شده بود.با این همه و با توجه به حرف های پیشگفتار واقعا فضاهای خوبی رو تجربه کردم و مث بقیه ی کتابای بوکفسکی اشتیاق تا آخر خوندن و راها نکردن کتاب و خسته نشدن رو داشتم.امیدوارم فرصت کنم قسمت های مورد علاقه م رو بنویسم
July 28, 2026
بنده ترجمهی بینظیر جناب «احمد پوری» از این مجموعه رو خوندم که به تازگی توسط انتشارات ارگ فارسی تحت عنوان «بیرون انداختن ساعت شماطهدار» چاپ شده و البته گزیدهای ازش هست. خیلی با بوکوفسکی متقدم فرق داشت:)))) و خیلی لذت بردم. پیشنهادی.
September 16, 2023
I hate the way this man talks about women
May 16, 2015
محسوس باً كتاباى ديگه بوكوفسكى فرق داشت و شعراش بوى افسردگى و نا اميدى ميداد
اما درنهايت يكى دوتا از شعراش ارزش دوبار خوندن و داشت
اما درنهايت يكى دوتا از شعراش ارزش دوبار خوندن و داشت
Displaying 1 - 22 of 22 reviews






















