بیژن سه: مادر، گفته بودی ـ در جهان ـ سرزمینی است که دیوان بر هیئت زنان، راه بر آدمی میبندند. گفته بودی سرزمین آدمی همانجایی است که دل ماندگار میشود… مادر، من اکنون آن سرزمین را یافتهام، و چه باک که آن سرزمین همان سرزمین دیوان باشد. من از اسب فرود آمدهام و دیگر بر آن جای نخواهم گرفت. بگذار گرازان بر زمین بتازند و پهلوانان، فاتح سرزمینهای بسیار باشند، و من ایستاده بر سرزمینی باشم که دیوانش دل از آدمی میربایند. مادر، بگذار پسری از پسران تو بهجای شمشیر زمزمهای بر لب داشته باشد، شاید جهان با همین زمزمهٔ پسر تو، جایی شود که خون و مرگ، فاتح همیشهٔ آن نباشند.
محمد چرم شیر (زاده ۱۳۳۹ تهران) نمایشنامه نویس و مدرس تئاتر است. او دانش آموخته رشته ادبیات نمایشی در سال ۱۳۶۶ از دانشگاه تهران است. محمد چرمشیر بیش از صد نمایشنامه نوشته است. وی پنجاه و چهار نمایشنامه چاپ شده داردو نمایشنامه هایش به زبان های انگلیسی آلمانی و فرانسوی ترجمه و در کشورهای ایران، آلمان، انگلستان، فرانسه، ایتالیا و آمریکا اجرا شده اند.
مزخرف ترین نمایشنامه ای بود میشد خوند. خب اینم از امتیازات درهم خوندن نمایشنامه هاس. هرچی رقص مادیان رو دوست داشتم، این کتاب منزجرم کرد. همه چیز باسمه ای، نچسب، سطحی، بدون مطالعه. کار سفارشی همین میشه دیگه.
همیشه برام جذاب بوده خوندن بازخوانیهای شاهنامه (و کلا هر اسطورهای) و تا حالا کم هم نخوندم و منی که اینقدر طرفدار این نوع از آثار هستم رو خیلی سخته که راضی نکنی و این کار چرمشیر متاسفانه خیلی رضایت بخش نبود. اقتباس از شاهنامه به این شکل انگار چیزی کم داشت. شاید به اندازه کافی نتونسته بود شاهنامه بودنش رو نشون بده. اصراری اصلا ندارم من که داستان بخواد وفادار باشه. اصلا وفاداری برای من مسالهای نیست. اما انگار نمایش تبدیل شده بود به یه اثر کاملا جدید با ارجاعات خیلی محدود به شاهنامه. موقع خوندن اثر ولی چیزی که خیلی توجهم رو جلب میکرد، شرح صحنهها و فرم و جزئیات روی صحنه بود. برام خیلی سوال شد که چطور این نمایش روی صحنه رفته و توی حفظ فرم موفق بودن. پیچیدگیهای هر بخش برای اجرا کردن خیلی زیاد بود و تونست منو اینطور درگیر بکنه.
یادم میاد اولین بار کامنت دوستم زیر یکی از پستای تینوش نظمجو دلم رو نسبت به چرمشیر چرکین کرد؛ نوشته بود از این مجموعه نمایشنامههای دورتا دور دنیا کارای چرمشیر رو اصلا دوست نداشتم. خودم قبلش از چرمشیر فقط رقص مادیانها رو خونده بودم که به نظرم بد نبود (شاید چون اقتباسی بود!). گذشت و یه مدت بعدش یکی دیگه از دوستام این کتابو بهم هدیه داد. خواهرم برداشت خوند و اکیدا بهم هشدار داد که نخونم و میگفت مزخرف محضه و خوندنش وقت تلف کردنه. اما من تقریبا ۲۵ جلد از این مجموعه دارم و همشونو خوندم و نخوندن این یدونه بدجوری رو اعصابم بود. هی میخواستم بخونم هی ریویوهای منفی پشیمونم میکرد. خلاصه دلو زدم به دریا و مقدمه رو خوندم و دیدم نه، گویا خیلی روش فکر شده و خلاقیت به خرج دادن! پس یه فرصتی بدم شاید به دلم نشست. حقیقتش اوایل خوب بود، یه سری دیالوگ جالب داشت و حس میکردم ایدهی نویی داره و یکم برم جلو منسجم میشه و بهتر ارتباط میگیرم. اما متاسفانه هرچی رفتم جلو خستهکنندهتر و بیمحتواتر شد یجوری که از نیمه دوم کتاب دیگه اون توصیفات مزخرف و بی ربط صحنه رو نمیخوندم و فقط دیالوگا که اونم رفته رفته چرتتر میشد...
حالا دلم میخواد به تینوش نظمجو و یه دوست تئاتریم که انقدر طرفدار چرمشیرن بگم لطفا نقاط قوت قلمش رو بگید که ما هم بدونیم اون عنصر جذاب پنهان تو نمایشنامههای چرمشیر چی بوده که براش اینهمه کاغذ هدر دادن!
با این که بعضی بخش ها برام آزار دهنده بود و الزام حضورشون رو درک نمی کردم اما شیوه ی روایت دوست داشتنی بود این که سیمرغ شروع کنه به قصه گفتن و این که ما در آینده همه چیز رو ببینیم. تلفیق شیوه های روایت توی بخش شمایل گردان ها خیلی خوب در اومده بود. و بخش آخر قشنگ ترین صحنه بود بعضی جاها غرق صحنه پردازی بودی و گاهی غرق دیالوگ و کلماتی که انقدر عمیق و عجیب روایت می کردند این وقایع رو.
زال: برای من قصه ای بگو که گناهِ من در آن باشد نه دست های خون گرفته ی سرنوشت.
البته من متوجه قسمت کیخسرو نشدم این که چطور کیخسرو با کیکاووس ترکیب شده بود چون در واقع کیکاووسه که پرواز می کنه و فره ش رو از دست می ده و فره وش کیخسرو که هنوز متولد نشده برای حفظ این نسل اون رو نجات می ده.
کیخسرو: چرا باید به چیزی نگریست که تلخ است و پر اندوه؟ حاصلی ندارد نگریستن به این همه زجر و رنج. باید از یادشان برد، اگر چه از یاد نمی روند. همه ی آن ها می آیند، می نشینند پیش چشم هایت، و به هر کجا می نگری، همان جا حاضرند. می روند پشت پلک هایت، می پاشند به خواب هایت، و تو می نگری که فاتح سرزمینی شده ای مالآمال از اشک و خون و ترس... من به همه ی آن ها که تو امروز می نگری، نگریسته ام، با هر آن چه که می توانسته مرهمی باشد، بر آن زخم قلب من که هنوز از آن خون می چکد، با خشمم، با ترسم، با اشک هایم... نشده است... دیگر این خاک و این فتح را نمی خواهم برای همین کابوس ها که با من است.
این هم جزء نمایشنامههایی بود که اصلاً به دلم ننشست
یک تفسیر و برداشت کاملاً آزاد، آن قدر آزاد که اگر اسامی شخصیتها (سیمرغ، زال، سیاوش و ...) را از کتاب حذف کنیم، اصلاً متوجه نمیشی که قرار است بازگویی شاهنامه باشد! ترکیبی است از داستان شاهنامه با داستانهای مدرن اتفاقاً آن بخش خارج از شاهنامهاش جذابیت بیشتری داشت و اگر به عنوان یک نمایشنامه مستقل کار میشد، به نظرم متن خوبی از آب در میآمد
یکی از بدترین بخشهای متن، قسمت ضحاک بود و دو دلقکی که تمثیلی از مار بودند. خیلی بد بود اصلاً