(نون و گلدون) عنوان یک نمایش نامه و یک فیلم لطیف با ساختاری پیچیده و در عین حال ساده است. روایتی سینمایی و خلاق از شکستن زمان توسط فیلمسازی که می خواهد با بازسازی گذشته ی خودش، به نقد یک روش بپردازد. محسن مخملباف در سال ۱۳۷۴، در حالیکه در پویش های فکری خود به دانسته های جدیدی رسیده، تصمیم می گیرد فیلمی درباره گذشته خودش بسازد و ببیند آیا می شود میان روشهای خشونت آمیز چگوارا و روش های صلح آمیز گاندی در یک مبارزه، آشتی برقرار کرد؟ او سالها قبل و زمانی که یک جوان هفده ساله انقلابی بود تصمیم به مبارزه خشونت آمیز با حکومت شاه گرفته بود.... . شنیدن صحبت های خود مخملباف در مورد این اثرش خالی از لطف نیست:
"من متولد جنوب شهر تهرانم در یک جامعه سنتی مذهبی، متاثر از این فرهنگ مذهبی. بعد تجربه انقلاب اسلامی را داشتم. بعد سال به سال تردید کردم اول به کسانی که به عنوان اشخاصی انقلابی به آنها باور داشتم، فکر کردم آنها به راه انقلاب و دین نمی روند بعد کم کم به انقلاب شک کردم و فکر کردم اِشکال در خود انقلاب هست، بعد کم کم شک کردم به این نگاه دگماتیک دینی. هی اینها رو مثل ماری که پوست می اندازه پوست انداختم، و اینها تردیدهای است که نه در من بلکه در جامعه ی من بوده منتها من یک نسلی را نمایندگی می کردم .در واقع نون و گلدون یک بازنگری است به روش انقلاب. سوال من در این فیلم این هست آیا اگر یک انقلابی باخشونت به پیروزی برسد آیا می تواند برای مردم اش صلح و مهربانی به ارمغان بیاورد یا باید در این روش هم تجدید نظر کرد؟ در این فیلم من به بهانه نقد خودم در واقع یک فرصتی را دارم ایجاد می کنم که انقلاب اسلامی و روش خشنی که با آن به پیروزی رسید را نقد کنم. این فیلم نقد من، توسط خودم هست تا بتوانم ظرفیت نقد پذیری را در جامعه بالا ببریم چرا که اگر انقلاب را مستقیم را نقد می کردم مطلقا به این فیلم اجازه پخش داده نمی شد،گویا که همین طوری هم فیلم تا مدت ها توقیف بود..."
همونطور که گفتم امسال برام سال "اولینها"ست. مخملباف هم ازون آدماست که تا جایی که حافظه یاری میکنه تاحالا سراغ آثارش(چه تصویر و چه متن) نرفته بودم و این اولین مواجههام باهاش بود. -- این فیلمنامه که سال ۷۴ نوشته شده و فیلمش هم ساخته شده، بسیار خلاقانهست. مخملباف وارد فضایی میشه و بازیش با زمان و کاراکترها جوری چیده میشه که بهش امکانات زیادی میده. امکان نقد گذشته و آینده، امکان برقرار کردن ارتباط بین گذشتگان و آیندگان بدون واسطه، امکان بازی با واقعیت و خیال، امکان بازی کردن با واقعیت و فیلم و ازیندست چیزها. واسه همین فکر میکنم این فیلمنامه یک "طرح" موفق داره که کمک میکنه و محتوا رو میکشه جلو. مخملباف نه تنها داره خودش و گذشتهی خودش رو به نوعی نقد میکنه که حتی به اصولی مثل کمک به دیگران و نجات دادن دنیا و عشق هم به دیدهی تردید نگاه میکنه.(شاید بهتر باشه بجای اصول بگم شعار). خلاصه که این اولین مواجهه دلپذیر بود و حتما بازم ازش میخونم یا میبینم(به شرط بقا). -- -- با مخملباف مستقیم یادت نمیافتم ولی سینما خصوصا دههی ۶۰ و ۷۰ برام یاداور توئه. اگه بودی چقد ازش برام میگفتی. همین
استوديوي آزمون، روز عدهاي پسربچه جلوي پردهي سفيد صف كشيدهاند. محسن پشت ميزي نشسته و از آنها سؤال ميكند محسن: چند سالتونه؟ همه: هفده سال محسن: تو هم هفده سالته؟ پسربچه: نخير پونزده سالمه محسن: پس بفرماييد بيرون. (رو به ديگران) شما ميخواي چي كاره شي؟ يك نفر: من ميخوام مشهور بشم محسن: شما ميخواي چي كاره بشي؟ ديگري: كارگردان يا بازيگر، اگرم نشد همون خياطي محسن: شما؟ ديگري: ميخوام پولدار شم. پوله كه به آدم شخصيت و خوشبختي ميده محسن: شما ميخواي چي كاره شي؟ پسر هفده ساله: من ميخوام بشريّتو نجات بدم محسن: بشريّتو نجات بدي؟ پسر هفده ساله: يعني آدمهاي فقير و آدمهاي مظلومرو نجات بدم محسن: با چه شغلي نجات بدي؟ پسر هفده ساله: شغلش مهم نيست محسن: ميدوني بشريّت چند ميليارده؟ پسر هفده ساله: يك ميليارد و نيم محسن: (از همه ميپرسد) بشريّت چند نفره؟ همه: شيش ميليارد محسن: (از يك جوان كارگر) تو نميخواي بشريّتو نجات بدي؟ پسركارگر: من اگه بتونم مشكل خودمو حل كنم بسمه محسن: به نظر تو اين ميتونه مشكل بشريّتو حل كنه؟ پسركارگر: نه بابا نميتونه محسن: توكه نميدوني بشريّت چند نفره چطوري ميخواي نجاتش بدي؟ پسر هفده ساله: اوّلها ميخواستم معلم بشم، بعد ديدم فوقش سالي سي نفر را با سواد ميكنم، بعد گفتم برم دكتر بشم، ديدم روزي پونزده نفر رو معالجه ميكنم، فوقش ميشه ماهي چهار صد پونصد نفر. ديدم صرف نميكنه محسن: مگه تاجري كه ميگي صرف نميكنه؟ پسر هفده ساله: خب وقت كمه ديگه. آدم اين جوري كه نميتونه براي همه يه كاري بكنه. خواستم نويسنده بشم، ديدم براي كي بنويسم؟ اونايي كه بدبخت و بيچارهاند كه هيچ كدومشون سواد ندارن. پس گفتم بايد يه كاري گير بيارم كه همه رو يكباره نجات بدم، تازه وقتم زياد نبره. به خودم گفتم بايد يه كار بزرگي بكنم محسن: سابقهي كار هنري داري؟ پسر هفده ساله: يه كمي كار تئاتر توي مدرسه. زياد مهم نيست محسن: خيلي خب همه بفرمائين بيرون. (همه ميروند) شما كه ميخواستي بشريّتو نجات بدي، نرو
دو نفر در جوانی، یکی به عنوان چریک و دیگری در لباس پاسبان رو در روی یکدیگر می ایستند و سال ها بعد، در میانسالی و به واسطه سینما با یکدیگر برخورد می کنند. تا آن حادثه را در برابر دوربین بازسازی کنند و یک بازی تمام عیار رفت و برگشت میان واقعیت و آنچه در جلوی دوربین رخ می دهد، شکل بگیرد. چریک و پاسبان، در میانسالی، باید خودشان بازیگر نقش های نوجوانی و جوانی شان را انتخاب و آنها را کارگردانی کنند.