پنج جوان از نسلی نابود شده... پادشاهی از سرزمین بالا... هدایتگری خاموش... هفت پادشاه چیره شده بر مرگ... نبردی بیپایان میان تاریکی و روشنایی... و قیامی وهم آور از سوی نابودگران آدمیان.
خب طبق معمول من بلد نیستم ریویو بنویسم در نتیجه هرچی تو ذهنمه و تو "دفترم" نوشتم رو اینجا می نویسم! :دی و تا اونجا که میدونم چیزی لو ندادم پس میتونید بخونید... اول از هرچیز بگم که اونایی که نثر ادبی دوست ندارن فکر نکنم این کتاب مناسبی براشون باشه. من خودم به شخصه هرچی نثر کتاب کتابی تر و ادبی تر باشه بیشتر می پسندم! و دوم اینکه کاور این کتاب رو بیشتر از دو کاور جلدهای بعدی میپسندم! :دی و خب بریم سراغ نظراتم در مورد کتاب:
سه فصل اول خیلی سخت بود طوری که مطمئن نبودم دارم درست میخونم یا نه :)) ولی ادبی بود و بیشتر توش آرایه به کار رفته بود تا سایر فصل ها که کمتر ادبی بودن و آسونتر بود. مثلا این قسمت مورد علاقه م بود: "اجساد افرادی که این چنین درهم شکسته بودند، بر زمین به مایعی تبدیل شد و موج شکستشان بر زمین جاری شد." لعنتی خب این قسمتی که درشت کردم خیلی خوب بود! :(( هرچند متاسفانه تو فصل های بعدی شاهد چنین چیزی دیگه نبودم :( و قبل از اینکه کتاب رو تموم کنم قصد داشتم سه فصل اول رو که ویرایش شده رو بخونم ولی بعد تصمیم گرفتم سه فصل اول همونطوری که بود تو ذهنم بمونه. چون دوستش داشتم.
حالا اینا به کنار... من حکمت اون زبون عجق وجق (!!!) رو نمیفهمم؟! درسته که با جواب دادن سایر شخصیت ها می فهمیدیم چی میگفتن ولی واقعاً لازم نبود توی کتاب باشه وقتی هیچی شو نمیفهمیم! قیافه من وقتی اولین بار به اون زبون برخوردم: یعنی واقعا نمی بودن بهتر بود! خواننده دوست داره چیزی رو بخونه که میفهمه چی داره میگه. درست مثل این بود که فن گرل کنم و اینطوری بنویسم: نتلیبسببسیبخ و گه گاه وسطش فاصله بدم و نقطه و علامت سوال و تعجب و اینا بهش اضافه کنم :| خو مسلماً من یه عدد 9854652514555445 نمیام بخونم! اصلا به خودم زحمت میدم؟ نه :| امیدوارم تو جلدهای بعدی لااقل یه توضیحی راجع به این زبون باشه :/
و امم خب شخصیت ها توصیف نشده بودن زیاد. یعنی من تو ذهنم فقط شبح تصور میکردم :)) از لحاظی هم خوب بود چون بیشتر روی داستان و ماجرا متمرکز میشدم. البته الان که اینا رو دارم مینویسم مقدمه جلد دوم رو خوندم و فهمیدم تو جلد بعدی توصیفات بیشتری هست :دی
تو فصل های اولیه مکالمه ها ادبی بودن و من به شدت داشتم از این قضیه لذت میبردم (جدی میگم! کتابی رو که مکالمه هاش کتابی باشه رو خیلی دوست دارم. اصن با هرچی که به زبان محاوره بیشتر نزدیک باشه مشکل دارم... بگذریم که دارم این نقد رو به خودمونی ترین شکل ممکن مینویسم :)) ) که یهو دیدم مکالمه ها بیشتر خودمونی شدن و حس کردم خنجر دارن میکنم تو چشمم (عکسش رو نمی یابم وگرنه میذاشتم :دی)
به نظرم داستان اوایلش زود پیش رفت یعنی حوادث زود گذشتن و داستان از اونجایی که با ارباب مرگ تو دره آئیریک ملاقات کردن برام بیشتر هیجان انگیز شد و کلا از اون به بعد رو بیشتر دوست داشتم
یه بخشی از داستان رو که خیلی دوست داشتم اون قسمتی بود که رابطه ی بین اسب ها و انسان ها توضیح داده شده بود. خیلی صحنه گوگولی (بله گوگولی:|) و غم انگیزی بود :(( و واقعا منو به فکر فرو برد که آیا ممکنه واقعا اینطور باشه؟!
و یه چیز دیگه :)) بعد از تقریبا قضیه اسب ها از اونجایی که ذهنی ارتباط برقرار میشد دیگه خبری از اون زبون عجق وجق نبود و من اینو آخرای کتاب فهمیدم و وقتی هم فهمیدم یهو یکی از یاران به همون زبون صحبت کرد :)) یعنی من اینطوری بودم: آر یو کیدینگ می؟!!؟!!؟!
به طور کلی این کتاب رو دوست داشتم. مخصوصا نثرشو.! و درسته یه ایرادایی گرفتم ولی دلیل بر اینکه از کتاب خوشم نیومده نیست. من خیلی سختگیر نیستم برای کتابا!
این که چگونه اصلا ناشر حاضر شده این عنوان رو چاپ کنه خودش جای تعجب داره متاسفانه در حد یک کتاب بد هم نیست بلکه اصلا نمیشه یک کتاب دانست این عنوان را روایت داستان فاجعه شخصیت پردازی فاجعه دنیاسازی فاجعه نه نویسنده رو برای نوشتن همچین چیزی درک میکنم نه طرفداران این کتابوشخص رو و نه نشرموج را تاریخ مطالعه اواخر ۱۳۸۹
کتاب قشنگ و اگه بخوام اعتراف کنم سختی بود . اولش خیلی ناگهانی شروع میشه و میشه گفت توی همه چیز ابهام هست . لحن نوشتاری کتاب ، خیلی ادبی هست و همین هم خوندنشو سخت تر میکنه . ولی توی صد صفحه آخر بخاطر اطلاعات بیشتری که در اختیارتون هست راحت ترید . من وقتی داشتم این کتاب رو میخوندم وسطش مسافرت رفتم و یه هفته در حد فقط ده صفحه تونستم بخونم . در کل بیشترین مشکلش سخت بودنِ خوندنشه . البته یه جاهایی هم اشتباهات نویسنده در نوشتن هست : مثلا از یه زبان دیگه که اصلا وجود خارجی نداره برای چندتا از کارکترهاش استفاده کرده . در حقیقت اون زبونی که میگم یجورایی عین اینه که روی کیبورد الکی بزنی ؛ مث این ؛ سیتبم تمس سیبنی مسینب ... ولی در کل خوب بود . اول داستان بیشتر از بقیه اش ترسناک بود . البته چندان هم نمیشه گفت ترسناک . به هر حال این اولین کار آقای کهندانی بوده و طبق گفته خودشون توی 15 و نیم سالگی شون این داستان رو شروع کردند و سن 18 سالگی به پایان رسوندند !!! و تعجب بیشتر من از اینه که چطور اینقدر سریع پیشرفت کردند . چون کتاب خیزش خاک از زمین تا آسمون با این کتاب فرق داره . و البته حدس میزنم دلیلش انتقاد پذیری باشه. ارزش خوندن داره :) پ.ن : یه سوالم اینه که چجوری اسماشون ایرانیه ولی زبونشون فرق داره ؟ پ.ن : مثل همیشه توی این کتاب هم از نماد ها بخوبی استفاده شده . یکی از توانایی های آقای کهندانی همین نماد هاست .
اغلب حتی اگه با کتابی حال نکنم، چون شروعش کردم تا پایان میخونمش. ببینید این کتاب چقدر داغون بود که عذاب نصفه و نیمه ول کردنش برام خیلی دلچسب تر از ادامه دادنش بود. البته خوانش این کتاب مربوط به چند سال پیش و ایام نوجوانی میشه. اخیرا کمی سهل گیر تر شدم. پس شاید بعدها دوباره این کتاب رو خوندم و این بار تا پایانش منتظر موندم.