رمان خوف روایتی است ساده از ترسهای پیچیدهی انسان مدرنی که از میان همهی شیوههای زندگی، تنهایی را انتخاب میکند. راوی در این روایت، در مواجههای تنگاتنگ با نوع زندگیاش و واقعیتهای غیرقابل پیشبینیای که این نوع از زندگی پیش رویش قرار داده، دچار اضطراب و وحشتی خارج از توان و ظرفیت بشر امروز میشود. اضطراب و وحشتی که متن تلاش میکند آن را به عنوان عنصری معلول از درون به اجزا در بیاورد ولی علت آن را در بیرون از متن جستجو کند.
شیوا ارسطویی، نویسنده، مترجم و شاعر ایرانی متولد اردیبهشت ۱۳۴۰ تهران با تحصیلات کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی و کارشناسی بهداشت صنعتی از دانشگاه تهران است.
مجموعه داستانهای «آمده بودم با دخترم چای بخورم»، «آفتاب مهتاب» و «من دختر نیستم» و رمانهای «بیبی شهرزاد» و «افیون» از آثار اوست. کتاب «آفتاب مهتاب» برندهٔ جایزهٔ گلشیری و نیز برندهٔ جایزهٔ یلدا در سال ۸۲ شدهاست. ارسطویی سابقهٔ تدریس داستاننویسی در دانشگاه هنر تهران و دانشگاه فارابی را داشته٬ و اکنون در یکی از دانشگاههای غیرانتفاعی هنر در حال تدریس است. همچنین ده سال است کارگاه داستاننویسی وانکا را برگزار میکند. او بازیگری در چند فیلم کوتاه را تجربه کرده؛ از جمله فیلمی که بر اساس یکی از داستانهای جان بلاهری ساخته شدهاست.
دوستانِ گرانقدر، گویا هیچگاه نباید امیدوار باشیم که ادبیاتِ داستانی ایران به دورانِ درخشان گذشته های دور بازگردد.. تقلید از نوشته هایِ مشهور و نویسندگانِ نامی بیداد میکند.. ولی تنها چیزی که دیده میشود ضعف در داستان سازی و حتی پرداختن به موضوع و واژگانِ اصلی است ... خوف.. ترس... تنها واژه اش را در کتاب میبینید.. نه اثری از خوف است و نه ترس.. تنها یک انتخاب .. درکل بسیار ضعیف بود و افسوس از هزینۀ چاپ و کاغذ و پولِ جوانانی که خرجِ این کتابها میشود برای به اصطلاح حمایت از نویسندگانِ ایرانی.. به چه بهایی!! ما انسانها در هر کجای کرۀ زمین، بی اندازه اثراتِ درخشان در ادبیاتِ جهان داریم که هنوز بسیاری از آنها را نخوانده اید.. پس عزیزانم، وقتتان را پایِ کتابهایی بگذارید که چیزی به شما اضافه میکنند .. کتابی با موضوع داستانی یا تاریخی یا فلسفه و شعر و سیاست .. فرقی نمیکند.. کتابی باشد که حداقل لذتی درونی از خوانشِ یک کتاب زیبا و مفید را در شما به وجود می آورد.. حال که قیمتِ کتابها سرسام آور شده، حداقل در انتخابها باید دقت داشته باشیم موضوعِ ترس.. موضوعِ تاریخِ ایزدِ بانوان باستانی.. موضوعِ مسخ.. موضوعِ زن.. موضوعِ استوره (اسطوره) میتوانست خوراکِ خوبی برای داستان باشد.. ولی این داستان سازی و محتوا سازی نیاز به استعداد دارد که ........ بگذریم و اما برسیم به داستان این کتاب... زنی نویسنده به نام شیوا، که در حوزۀ ایزدبانوان پژوهش میکند.. بازهم باید نام پهلوی و ساواک و زندان در کتاب گنجانده شود... خاطراتی که اصلاً به درد خوانندۀ کتاب نمیخورد.. احساسِ ناامنی و استرس .. شخصیت و موجودی با عنوانِ پسرِ سرهنگ که شیوا همیشه در خواب و بیداری نگران است که مبادا مورد تجاوز و حملۀ او قرار بگیرد.. ترس همیشگی از این شخصیت و دوستانش... که چه!! نمیدانم.. شیدا به جایِ آنکه تضعیفِ زنان را در جامعه و فرهنگ و تفاوتها بیابد، باید آن را در دین و مذهبی که به آن پایبند است جستجو کند.. دینی که مقامِ زن بودن را به پایین ترین درجۀ ممکن در تاریخ کشانده است.. ولی خب، رمان ایرانی است و باید در این نظام منتشر شود.. مگر میشود بگویید بالایِ چشم اسلام ابرو است.. حرافی هایِ بدونِ برنامه و خسته کننده برای افزایشِ حجم کتاب... شخصیت پردازی ها و تشبیهات و استعاراتِ ضعیف.. و اما در داستان آنچه میبینیم: ذهنِ بیمار.. نگرانی.. ترس .. تفاوت در ذهنیتِ مرد و زن و ساخت وجۀ ذهنیِ مردانه برایِ یک زن که معنا ندارد.. و درکل نویسنده ای که از ترس و افسردگی و مالیخولیا مسخ شده و به موش تبدیل میشود.. انقدر بی معناست که حتی حوصله ام نمیشود مثل همیشه برایتان چکیده نویسی کنم و جملاتی از کتاب انتخاب کنم --------------------------------------------- از همانجا خودم را در آينۀ ديواری برانداز کردم، ببینم قیافه ام به هیولا میزند يا نه .. دستم هنوز رویِ گوشی بود، آينه دستم را نشان داد که محکم گوشی را چسبانده بود رویِ دستگاهِ تلفن.. دست ديگر نه زن بود نه زيبا، آنقدر ورم کرده بود که نمیتوانست گوشی را از رویِ دستگاهِ تلفن بلند کند؛ انگشتها هر کدام شده بود يک بند کوتاه با ناخنهايی کوچک و گِرد.. دستم سُم شده بود و گوشی را نگه داشته بود همانجا، رویِ دستگاه.. دستم گرد شده بود و سنگین داشت گوشی را زيرِ وزن خود، خُرد میکرد با خواندنِ این جملات در این رمان، تنها چیزی که میتوانستم بگویم این بود که: بیچاره کافکا.. بیچاره ایدۀ مسخ شدن و بیچاره صفحاتِ کاغذی --------------------------------------------- امیدوارم این ریویو برای شما فرزندانِ خردگرایِ ایران زمین، مفید بوده باشه «پیروز باشید و ایرانی»
"حدود ده سال پیش حس خیلی خوبی داشتم موقع خواندن مجموعه داستان آفتاب مهتاب شیوا ارسطویی. امیدوار بودم این رمان هم بتواند همان حس خوب را در من ایجاد کند."
"در مجموعه داستان "آفتاب مهتاب" احساس میکردم زنی تنها پشت میله های حصار روشنفکری دارد آرزو میکند از طرف جامعه ش و مخصوصا از طرف گفتمان دینی و مردمی پذیرفته شود و اینجا هم باز همان احساس را دارم." مثلا داستانی که دو خانم پرستار در جنگ شرکت کرده بودند دقیقا همین حس را منتقل میکرد "یک خط اصلی مضمون رمان نقد روشنفکری و سبک زندگی زندگی روشنفکرانه است. شیدا خودش را گیر افتاده در وضعیتی میبیند که خودش ایجاد کرده. دوست دارد زن سادهای باشد یا دغدغههای کوچک و البته ترس های کوچکتر ولی نمیداند چگونه." این سطرها را ببینید: راهی برای رستگار شدن وجود نداشت جایی نبود که آدم برود به آنجا آنقدر اعتراف بکند تا از نفس بیفتد صومعه نه من مثل من مسلمانم کانون بازپروری زنان مستقل همین است همین باید باشد باید آن ساقی را که زهر این استقلال را ریخت توی جام خالی من سر به نیست می کردم باید هنوز جایی باشد برای رسیدن به رستگاری جایی توی بازار توی یک قصابی باید بروم دنبال یک کیلو گوشت گوسفندی خوب به قصاب بگویم یک راسته گوسفند برایم تکه بگیرد و بگذارد توی سبدم باید گوشت را خوب بو بکشم و به قصاب بگویم تازه ترش را می خواهم مرد قصاب زیرکی مرا در تشخیص گوشت خوب خورشتی تحسین می کند سرش را تکان میدهد و سه کیلو از آن تازهتر هایش را برایم می برد و خورد می کند و می ریزد توی سبد و در دلش حسرت میخورد برای شوهری که امشب همسرش یک ظرف خورشت خوش خوراک و چرب نرم می گذارد جلوش لابد زن مرد قصاب شبها از هیچ چیز نمیترسد سرش را می گذارد روی سینه ی چاق و نرم شوهرش و تا صبح یک کله می خوابد و آرام نفس میکشد لابد از تنها چیزی که می ترسد جنون گاوی است که ممکن است کسب و کار شوهرش را کساد کند
"شخصیت شیدا که راوی بخش اعظم رمان است ظاهرا به شخصیت نویسنده خیلی نزدیک است و همان طور که میبینید نامش فقط یک حرف با نام نویسنده تفاوت دارد. نویسنده هم که هست و یک جا در متن به رمان افیون که از نوشته های شیوا ارسطویی است اشاره میکند و خاطراتش را از نوشتن آن رمان تعریف میکند. این شاید اظهار نظری سلیقه ای باشد اما به نظرم تا وقتی که مولفان ما درگیر زندگی شخصی خودشان هستند نمیشود ازشان توقع شاهکار داشت."
"یک بار فقط همان ابتدای رمان به این اشاره میشود که گویا شیدا سابقه مبارزه بر علیه حکومت پهلوی هم دارد و ریشه ترس هایش به زندان های ساواک بر میگردد و تنها ملتجایش ذکر یا امان الخائفین است. با این که دیگر اشاره ای به زندان های ساواک نمیشود اما گویا این ذکرهنوز هم برای شیدا عمیقا آرامش بخش است. به نظرم نویسنده در پرداخت شخصیت غول بچه یا همان پسر صاحبخانه کمی کوتاهی کرده اما عواطف یک فرد افسرده را خیلی خوب بیان کرده"
در پایان اثر هم باز همان طور که گفتم شیدا به اعتقاد کمرنگ خودش متوسل میشود و میبینیم دو صفحه کتاب پر شده از ذکر گفتن شیدا: یا امان الخائفین یا امان الخائفین
حوصله داشتید یادداشت بنده بر سیر داستان نویسی ارسطویی را هم بخوانید در سایت شهرستان ادب
کتاب درباره زن نویسنده ای است درگیر "خوف " و وهم وشاید هم چیزی دیگرکه درست درفصل آخرکتاب به آن اشاره میشود.اززبان شخصیتهای متفاوت روایت میشود.که با زن درارتباطند..هول ..رابطه های متعدد..ترس ..توهم ..روان پریشی ..واقعیت ..همه درهم تنیده اند.فصل بندی به نظرم خوب نبود. اگرهم استعاره از شرایط سیاسی واجتماعی بود چیزجدیدی نداشت .داستانهای کافکاگونه یا صادق هدایت گونه هم باید خیلی قوی باشد تا دوست داشته باشم .فقط کم مانده بود خانم صبح بیدارشود و ببیند به حشره ای تبدیل شده است ..جلد آلبالویی زیبایی داشت
هنگام خواندن این کتاب حس گرفتار شدن در هزارتویی را داشتم که هم لذت بخش بود و هم دردآور اما فهمیدم نهایتا نباید انتظار خاصی ازش داشته باشم نشر روزنه با چاپ این سری داستان ایرانی تکلیف ما را با خودش روشن نکرده است که می توانیم با اعتماد کامل به سراغ کتاب هایشان بروین یا نه
والا من میخواستم به این رمان دو ستاره بدم. شیوهی روایت رو از این جهت که راویها عوض میشدن دوست داشتم اما لحن همهی راویها یکسان بود، همه تلاش داشتن با لحن ثابت یه پیام ثابتی رو بدن اون هم به طور کاملا مستقیم. فکر کنم در طول رمان هزار بار کلمهی ترس تکرار شد، من ترجیح میدادم ترس رو از لا به لای نوشته و حرفها و کارهای شخصیتها حس کنم تا اینکه هی بهم حقنه بشه که شخصیت اول با هیولای ترس دست و پنجه نرم میکنه. اما بخش آخر (قول کاوه) واقعا منو شوکه کرد. کل مسیر عوض شد و تازه داستان عمقش رو نشون داد. به خاطر اون بخش آخر به نظرم اومد با خوندن کتاب وقتم تلف نشده و ستارهی سوم رو اضافه کردم :))
یعنی الان اگر پشت جلد کتاب بنویسند که داستان در مورد ترس آدم مدرن است، این آدم مالیخولیایی داستان که چیزی به اسم اخلاقیات در وجودش ندارد و ش��اهتی به تراز یک زن ایرانی ندارد، میشود آدم مدرن؟ میشود بیگانهٔ آلبر کامو؟ میشود خواهر کارامازوف؟ زهی خیال باطل. این توهماتش هم لابد میشود ترس آدم مدرن؟ عجب! به حق حرفهای نشنیده.
دو نکتهٔ مثبت دربارهٔ کتاب: طرح جلد (چاپ اول) سرخ یکدست و متناسب با فضای داستان و دیگر روایت سلیس. ولی ای خواهر قصه چون پیمانه است.
داستان جالب و تا حدی پیچیده ای دارد و به نظر من نویسنده به خوبی و نسبتاً روان آن را روایت کرده است. کتاب به قول نویسنده اش در زمره داستانهای مدرن قرار دارد و درباره ترس ها و تردیدهای یک زن نویسنده است
من خیلی خیلی دوستش داشتم. نثر روان وتغییر راوی خیلی هوشمندانه بود. پیشنهاد میکنم بعد از خوندن این کتاب، میزگرد 《ادبیات زنان از دهه هفتاد تا نود 》در ماهنامه سینما و ادبیات و یا سایت پوئتیکا بخونید. خیلی چیزها رو در کتاب برای من شفاف کرد.