قدر مسلم کاکاروس ماده بیآنکه جلب توجه کند داشت قابلیتهای مرا از هر جهت میسنجید. میبایست سنگتمام میگذاشتم. سرمستانه، پایکوبیام را ادامه دادم. سرم را برای آواز دومم چنان به سمت پهنای آسمان نشانه رفتم که کمرم تیر کشید. گویی تمام خاک بیشهزار را روی پشتم حمل میکردم – تمامی رسالت بقای یک نسل در حال انقراض را. چه بسا قناسی گردنم و قوز پشتم داشتند کار دستم میدادند.
پنج داستان ناپیوسته و مستقل از هم که حول محور تنهایی و یک گوشه گیری خواسته یا ناخواسته روایت میشوند ایده ها و طرح های داستان به شدت در بین داستان های فارسی که تا به اینجا خوندم متفاوت و خلاقانه هستند حتی روایت و نثر داستان بقدری متفاوت که من رو به شک انداخت که آیا واقعا این داستانها از ذهن یک ایرانی بیرون ریخته شده؟ حتی در میانه داستان اول قوز نکن بودا شناسنامه کتاب رو از نو خوندم با تصور اینکه شاید کتاب مجموعه داستان ترجمه شده باشه اما خب اینطور نبود
قبل از نوشتن این معرفی، متنی رو که مهران نجفی درباره بهت زدگی نوشته بود رو خوندم و دیدم حدسم درست بوده گویا داستانها اقتباسی از داستانهای موراکامی ند که البته من تا بحال ازش چیزی نخوندم
این موضوع باعث نمیشه که درباره کتاب منفی بگم اقتباس از ادبیات کشوری دیگر و همانندسازیش با ادبیات خود از دید من میتونه امیدوارکننده حتی درخور ستایش باشه همونطور که بیشتر متون نوشته شده در قرون 16 و 17 فرانسه متاثر از ادبیات آن دوره آلمان و ایتالیا بودن حتی گاهی متون فقط به فرانسه ترجمه میشده و اثر بعنوان یک شاهکار فرانسوی معرفی میشده اما امروز میبینیم که با چنین پیشینه ای ادبیات فرانسه تا حدی پیشتازه
برای اینکه بیشتر با بهت زدگی آشنا بشید پیشنهاد میکنم نقد مهران رجبی در صفحه مربوط به این کتاب در همین سایت رو بخونيد کاملتر و موشکافانه تر تحلیل شده
این اواخر بهتزدگی پیام ناصر را خواندم. بهتزدگی، تا حدی مرا یاد قلم و سوژههای داستانی هاروکی موراکامی میاندازد. هرچند که –به نظر من- این کتابِ پنج داستانی، یکی از بهترین کتابهای فارسی چند سالِ اخیر است. قصهها تا حد زیادی مستقل هستند با این حال ردپای موراکامی را میشود پشت بیشتر سطور کتاب دید. و مثلا داستان "آش ترخون-دستور پخت" به شدت وامدارِ داستان "سال اسپاگتی" موراکامی در مجموعه داستان "دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیای آوریل" است. یعنی نمیشود پاراگراف اول این داستان را بخوانید و شباهت موبهموی آن را با سال اسپاگتی ندید بگیرید. و البته نشانههایی بدین واضحی بعید است که از چشم نویسنده دور مانده باشد. همهی اینها –به نظر من- کدهایی هستند که پیام ناصر توی کتاب قرار داده تا خواننده را متوجهی این تکنیک کند. عنصر مشترک تمام داستانها، تنهایی و انتظار است. و برخورد، تقابل و تهاجم آدمهای منزوی، و نه عادی، با این واقعیت. سوژهها بسیار بکر و تازه هستند. و شیوهی روایت کتاب هم بسیار شسته رفته و روان است. داستانها پر از سنبل و نشانههاست. و آدمها، موقعیتهای خاص، و روال روزمرهی زندگی ما، به نشانههایی تبدیل شده و در زمینهی داستان راه خودش را میرود. شما کتاب را میخوانید، در حالیکه نویسنده با زبانی کدگذاری شده، دارد دربارهی روزمرگی زندگی آدمها با شما صحبت میکند. بهتزدگی؛ به نوعی روایت عادت به انزواست در روزمرگی آدمها. آدمهایی که برای خود تنهایی میسازند و بعدش یا به آن عادت میکنند و یا از تحملش عاجز میشوند و کورکورانه و شاید ناآگاهانه بدنبال نشانهی جدیدی از زندگی میگردند. شاید به همین دلیل است که آدمهای داستانها بسیار کمتعدادند، و کتاب خالیست از موجود زندهی واقعی. و این خالی بودن، انزوای داستانها را بیشتر به رخ میکشد. یعنی نمیشود کتاب را بخوانید و دلتان نگیرد. این کتاب شامل پنج داستان کوتاه است با نامهای قوز نکن بودا، آش ترخون-دستور پخت، بیدارش کن، مانیاک شاپرکی و معمای مکانیکی در هشتاد صفحه. بهتزدگی چند پله از داستانهای فارسیای که توی این چند سال چاپ شده بالاتر است. و یکی از کتابهایی است که حتما باید خواند، چه خوانندهی ادبیات داستانی فارسی باشید یا نباشید. از متن کتاب: «آنچه توان انجامش را نداشتم مانند حفرهای در وجودم رشد میکرد. شاید مواجهه با حقیقت، آدمی را سرشار نمیکرد، او را خالی میکرد. حفرهای میساخت که نه تاریک بود و نه روشن. نه بزرگ و نه عمیق. دالانی که به جایی ختم نمیشد. شاید حقیقت همان چیزی بود که پسرک سالها بعد در ذهن جستجوگرش از من میبافت. جایی که در آن گربههای مرده را بیدار خواهم کرد.» صفحهی 38
مجموعه داستان «بهتزدگی» نوشته پیام ناصر، به راستی شگفتزدهام کرد و در یک روز بسیار شلوغِ کاری تمامش را خواندم. پنج داستان کوتاه خلاقانه، خوشفرم، خوشخوان و دلچسب. همه داستانها از طنزی ملایم و شیرین در نثر، شیطنتهایی دلچسب در فرم، رعایت حال مخاطب در درازا و ضرباهنگ و نسبت درست نقل و نمایش و گفتگو در روایت برخوردارند. در پایان هر داستان پرسشی مبهم و شیرین که بیشتر به بازیچهای ذهنی میماند در ذهن مخاطب به زندگی ادامه میدهد و مورمور میکند... واقعیت آن است که چندین بار یک خطیهایی از داستانها را نوشتم و پاک کردم. پاک کردم چون مزه داستان را ممکن بود از بین ببرد و دوباره نوشتم چون آن قدر قشنگ و جذاب و گیرا بود که حیفم میآمد قلابش به دهان خوانندهای که باید، گیر نکند. به راستی چگونه میتوان از این داستانها چیزی نوشت بی آن که نکته ظریف و جذاب داستان را لو داد؟ برای یک مجموعه داستان کوتاه ۸۰ (در واقع ۷۹) صفحهای که داستانهایش از تعلیق و کشمکش کافی برای پیشبرد داستان برخوردارند و اغلب در پایان، خواننده را به یک شگفتی دلچسب مهمان میکنند، شاید بهترین معرفی همین باشد که اجازه بدهیم خودش خواننده را به کام خود فروبکشد و با خود بگرداند. کدامها را بیشتر دوست داشتم؟ به گمانم همه را. شاید قوز نکن بودا، بیدارش کن و بعد معمای مکانیکی را بیشتر. کدامها را کمتر دوست داشتم؟ شاید مانیاک شاپرکی و آش ترخون را.
حس من به داستان ها شبیه اسم کتاب بود: بهتزدگی (حالا نه به این شوری البته) داستانها متفاوت از داستانهای معمول نویسندههای ایرانی و همانطور که دوستان دیگر هم اشارهکردهاند شبیه داستانهای موراکامی است. شخصیتها پرداخت ظریفی دارند؛ شبیه مجسمههایی که میدانی از سنگاند اما چین نازک حریر لباسشان هم معلوم است. همذاتپنداری با شخصیتها، در لحظات اندکی رخ میدهد اما آن لحظهها، در ذهن خواننده درخشان خواهد شد.
هر مجموعه داستانی اگر یک داستان مثل «بیدارش کن» داشته باشد هرگز از یاد خواننده نخواهد رفت. بهتزدگی پیام ناصر مجموعه داستان سلامت و درست و درمان و پرکششی است
به نظر من خلاقیت نویسنده به قدری شگفت آور بوده که از هیچ داستانی خلق شده. تولد، زندگی و مرگ دغدغه های مطرح شده اند. ادبیاتی از جنس هنر معاصر که تصویر می سازد. زبان نویسنده خودمانی است و مخاطب را جذب می کند. داستان هایی فاخر که علاوه بر ارتقاء سلیقه ذوق برانگیزند. منتظر کتاب های بعدی او خواهیم بود.