تو اگر محصولت را به غرب بدهی غربی هستی. روی قالی ایرانی زندگی کنی و ناهار قورمه سبزی بخوری و وان یکاد آویزان کنی در آفیس دانشگاهت و شب جمعه ها هم بروی دعای کمیل، انتهای کار با همه ی این خواص می توانی ایرانی نباشی..
مگر می توان چرخ دنده ی ماشینی بود و آن ماشین را نفی کرد؟
اپیزود اول:
روز اول کلاس زبان انگلیسی استاد سوالی پرسید مبنی بر اینکه آیا شما هم به مهاجرت فکر می کنید؟ آنجا هر کسی به نحوی پاسخ داد، من صرفاً بیننده بودم تا جایی که یکی از افراد به ظاهر خیلی مذهبی کلاس وقتی نوبتش شد صحبت از رفتن و برنگشتن کرد، گفت در خارج از ایران شرایط هم برای زندگی بهتر است و هم برای تحصیل، برای چه بمانیم تا زندگی مان را خراب کنیم؟
اپیزود دوم:
یکی از اساتید درس سلول های بنیادی که گمان می کنم پی اچ دی بیوتکنولوژی داشته باشند، دوره ی دکتری را در فرانسه گذرانده است و از چندین دانشگاه معتبر بین المللی دعوتنامه دارد. که یکی از دعوتنامه هایش از جان گوردون نوبل گرفته ی کمبریج بود فقط..
یک بار سر کلاس می گفت که وقتی به فرانسه یا آلمان یا ژاپن نگاه می کنم می بینم که در آن کشور ها خود مردم کشورشان را ساخته اند. به همین دلیل مهاجرت را بیشتر خیانت می بینم و به همین دلیل برگشته ام تا به سهم خودم در ساخت کشورم شریک باشم!
اپیزود سوم:
خبر کوتاهی از اخراج یکی از اساتید تحصیل کرده در آمریکا از دانشگاه به دستمان رسید، دلیل را که جویا شدیم فهمیدیم ایشان با خود پنج میلیارد بودجه ی تحقیقاتی به دانشگاه آورده بوده اند:)
کتاب جالبی بود. پر از دغدغه های قابل لمس و حرف های قابل تأمل.
تنها چیزی که آزارم می داد این بود که یازده سال از اولین انتشار این کتاب می گذرد و منِ دانشجوی حال حاضر هم همین دغدغه ها را دارم!