چه دوستش داشتم. شاعر رو نمیشناختم، چیزی ازش نخونده بودم. فقط میدونستم این کتابش خوبه. و ترغیب شدم بازم ازش بخونم. نقدی هم ندارم. جاهایی رو که دوست دارم مینویسم برا خودم:
*غرق شدن*
هربار عکسی از تو را در رودخانه غرق میکنم کمی پایینتر جنازهی عکاسی را از آب بیرون میکشند
حالا این مرد غرق شده است در میز و صندلی ادارهاش
*عکس دستهجمعی*
بادی که پنجره را بههم میزند ادامۀ دست ماست و کلاهی که آنطرف افتاده ادامۀ سریست که به تو فکر میکند
به خیابانی فکر کن که این سویش کودکی ایستاده و در آنطرف پیرمردی
من به دستم فکر کردم که میتواند ادامۀ عصایی باشد در سالها بعد و بارها از سایۀ درختی ترسیدم که پیرمردی بهخاطر عصای چوبیاش از آن تشکر کرد
ترسیدم ادامۀ این دست برسد به چاقویی خونآلود ترسیدم و دستهایم را در جیبهایم پنهان کردم
دیگر میدانستم پیری پیراهن سپیدیست که میپوشیم
و تنها مرگ است که در عکسی دستهجمعی همۀ ما را یکرنگ میکند که وقتی در بسته میشود همه یکرنگ میشوند
***
نگاه کن به من به اتوبوسی که صندلیهایش عاشق مناظر بیرون از پنجره شدهاند به کشوری که مردمش عاشق پرچم کشورهای دیگر و سربازی که دشمنش را بیشتر دوست دارد
من راهی گمشدهام که پدر با خودش به گور برد برادرم با گلایلی در دست به گورستان و هر پنجشنبه تکرار شد
***
به من گفت: بهخاطر بسپار نام کسانی را که با آنها جنگیدهای و بگو با کدام اسلحه زیباتر خواهی جنگید؟ به او گفتم: من برای جنگهای کوچک تفنگ را انتخاب میکنم و برای جنگهای بزرگ زن را
***
*جای یک آجر*
به سربازهای فراری از جنگ فکر میکنم به جنگهای فراری از سربازان به پرچم کشوری که آنقدر عقبنشینی کرد که حالا آن را از توی کمد برمیدارم میپوشم و هرروز به اداره میروم
بگذار نوازشت کنم با اینکه میدانم این دست خیابانیست که به پنج کوچۀ بنبست میرسد
در من سرباز فراری از جنگیست که جنگ را میخواند مینویسد بازی میکند و در جنگ زندانیاش کردند
حالا که خانهها خراب شدهاند از آجرها برایم بدنی بساز و تنها جای یک آجر را خالی بگذار در سینهام
***
*کفش*
کفشهایش را پوشید بیآنکه بداند دارد بین ریشههایش و زمین فاصله میاندازد
***
راه مست بود هرچه میرفتیم ما را به جای دیگری میبرد
***
*بر دوراهی دستها*
شب دستهایش را بر چشمهایم میگذارد تا او را از روی صدایش بشناسم
میدانی چه بر سر جهان میآید اگر تو را فراموش کنم؟ اگر زنبور شاخۀ گل را بهخاطر نیاورد؟
***
درختی که تو سالها زیر سایهاش مینشستی و حالا کتابی عاشقانهاست
فکر کن به ماجرای مردی که تمام ساعتهای دنیا را دزدید تا معشوقهاش پیر نشود
من بر دوراهی دستهام پیر شده بودم خیال کن هرکدام از دستهایم تفنگیست یکی دست یکی دشمن
و تو میمانی کدام یک را برداری و شلیک کنی
***
توی کارخانه با این لباسهای یک شکل شناخت تو از من مشکل میشود
توی مدرسه توی بیمارستان هم
و ما هنوز با انگشت پرستاری سکوت کردهایم که سالها پیش مرده است
***
*طرح*
1 پهلویش را گرفته است در بندر آن کشتی که بارش چاقو بود
2 پهلوی تو بودم که چاقوهای زیادی عاشقم شدهاند
***
*سیاه و سفید*
در فرار زندانیان سیاهپوست لباسهای سفیدشان دست داشتهاند
باد دست دارد در فرار چند پیراهن سفید از روی پشتبام
***
*بازی سایهها*
چیزی در دستم نیست جز بازی سایۀ پنج انگشت بر دیوار که میتواند حیوانی درنده شود یا پرندهای یا مردی با کلاهی بر سر
و شاهدان سادۀ این تاریکی بر دیوار هی دست میزنند میخندند و به سایۀ دستهایشان فکر میکنند که میتواند حیوانی درنده شود یا پرندهای یا مردی با کلاهی بر سر
من اما در تمام این مدت مشغول تمیز کردن سایهام زیر نور لامپ بودم
انگشتهایم این برادرانم را میشمارم و جهان در دست من است وقتی به هریک از آنها یک قاره میرسد
حالا دستم در صف ایستاده پاهایم در صفی تا سرم این پرچم عاقل را که از سالها پیش در من به اهتزاز درآمده پایین بکشند
***
جنگل از عکس دستهجمعی چند درخت باهم شروع شد مثل اعضای یک خانواده در ظاهر بههم نزدیک دریا اما داستانش چیز دیگریست
آیا این لباسها که همه میپوشند عمومی است؟ آیا این آلبوم جنگلی از خاطرههاست؟ آیا این قبرستان جنگلی از مرگ؟ و این لیوان پر از آب برای مورچهها سیل و برای ما رفع تشنگی؟
***
در کارتپستال: شکارچی کودکی را نشانه گرفته که بر پیراهنش عکس پرندهایست
هر بار عکسی از تو را در رودخانه غرق می کنم کمی پایین تر جنازه ی عکاسی را از آب بیرون می کشند
حالا این مرد غرق شده است در میز و صندلی اداره اش
آن زن غرق شده است در آینه ی توی کیف
و آن ها که در خیابان فریاد می کشند در مشت های گره کرده ی شان
تو دست های زیادی داری دست داری در قتل ناتالی وود دست داری در غرق شدن کشتی های پرتغالی دست گذاشته ای روی روزنامه ها دستبرد زده ای به بانک ها دست برده ای در فکر مردان نگاه کن آن مرد هنوز دارد به تو فکر می کند این را از سایه اش فهمیدم سایه ی زنی زیبا که بر زمین افتاده است
دفتر خوبی نبود اصلاً. تعداد اشعاری که پسندیدم به ۱۰تا هم نرسید. اشعاری بلند که انسجام ندارند. به هم چفت نمیشوند. بعضیهایشان تک تک بد نیستند، ولی وقتی سوار هم میشوند، همافزایی که ندارند هیچ، مخاطب را سردرگمتر هم میکنند که اینها چه ربطی به هم داشت. در کل به نظرم مجموعه چند ایراد عمده دارد:
۱- آنچه دور از دانش مخاطب است، به درد شعر نمیخورد. ناتالی وود، کشتیهای پرتغالی، سیزیف با فلان اسطورهی قبیلهی بهمان در آفریقا فرقی نمیکند، وقتی مخاطب با آن مقاربتی ندارد. نه از لحاظ فضای فرهنگی و نه از لحاظ تجارب زیستی. با پانویس کردن و اطلاعات دادنهای تک خطی هم اتفاقی نمیافتد.
۲- در شعر سپید، پایانبندی اهمیت بالایی دارد. در غالب موارد نقش آخرین قطعهی پازلی را بازی میکند، که با خواندش تمام تصویر شعر برای مخاطب کامل میشود. وقتی ارتباط بین قطعات پازل را دریافت نمیکنی، انتظار داری قطعهی آخر تو را به الگوی چفتشدنشان رهنمون کند. منتهی در این دفتر معمولاً قطعهی آخر کار را خرابتر هم میکند. مثل شعر صفحهی ۱۰، ۲۵، ۳۱، ۵۰
۳- بعضی جملهها، ترکیبها و عبارت در نظر اول قشنگند. اما در واقع بیمعنیاند. عکاس از سوژه(منظره یا چهره) عکس میگیرد، نه از عکس. کوهی که قله ندارد، معنی هم ندارد. تنهایی که تنها میشود، مثل اردیبهشتیست که اردیبهشت نوشتن بیدلیلش اپیدمی شدهاست. آن چیزی که رو به قبله ساخته میشود، محراب است نه مسجد! مخاطب از کجا قرار است بفهمد آهویی که جنگل از آن فرار کرده(فارغ از بیمعنی بودن خود جمله) چه حالی دارد؟
در صفحهی ۱۲ قطعهای هست که هرچند مثل اکثر قطعات درون کتاب، با قطعات همسایهاش در یک شعر چفت نمیشد، اما لب دفتر شاعر است:
با «هاها» میتوانی بخندی به همهی حرفهایی که زدهام
هر بار عکسی از تو را در رودخانه غرق می کنم کمی پایین تر جنازه ی عکاسی را از آب بیرون می کشند
حالا این مرد غرق شده است در میز و صندلی اداره اش
آن زن غرق شده است در آینه ی توی کیف
و آن ها که در خیابان فریاد می کشند در مشت های گره کرده ی شان
تو دست های زیادی داری دست داری در قتل ناتالی وود دست داری در غرق شدن کشتی های پرتغ��لی دست گذاشته ای روی روزنامه ها دستبرد زده ای به بانک ها دست برده ای در فکر مردان نگاه کن آن مرد هنوز دارد به تو فکر می کند این را از سایه اش فهمیدم سایه ی زنی زیبا که بر زمین افتاده است
بی شک بزرگترین سلاح شعر امروز ما، در برابر نسل های پیش ترش "اندیشه" است. در این کتاب که توسط نشر نیماژ منتشر شده است، ما موجی از اندیشهی مدرن روبروییم که در لفافه ی زبانی روان و صمیمی ، سعی میکند مخاطب را با خود بردارد، تمام حصارهای پیش رویش را بشکند و از زمان و مکان رد شود تا برسد به نقطه ای که قرار است اندیشه ی پیشرو مولف، در مخاطب کنشی ایجاد کند . کنشی که شاید در بسیاری از کتابها و کتاب واره های این روزها رنگ و بویی از آن ها نخواهید دید ...
مهدی اشرفی، از پیشروان شکستن جریان ساده نویسی و ورود به عرصهی شعر اندیشه و شعر برتر امروز ماست. این کتاب جزو معدود کتابهایی است که در چند سال گذشته خواندم و با بازکردن هر صفحه اش، بهت از زیبایی تصاویر و فرم ها و رفتار معمارگونه ی مولف مرا به سر شوق آورد .
به امید موفقیت هرچه بیشترش و رد شدنش از مرز زبان فارسی و پیدا کردن جایگاه جهانیش ...