Born in Fuente Vaqueros, Granada, Spain, June 5 1898; died near Granada, August 19 1936, García Lorca is one of Spain's most deeply appreciated and highly revered poets and dramatists. His murder by the Nationalists at the start of the Spanish civil war brought sudden international fame, accompanied by an excess of political rhetoric which led a later generation to question his merits; after the inevitable slump, his reputation has recovered (largely with a shift in interest to the less obvious works). He must now be bracketed with Machado as one of the two greatest poets Spain has produced in the 20th century, and he is certainly Spain's greatest dramatist since the Golden Age.
آوازهای نو غروب میگوید : "تشنه سایهام" و ماه : "ستاره میخواهم." چشمه بلورین به جستوجوی لبهاست باد به جست وجوی آه. من تشنه عطرم و خنده تشنه ترانهای نو بیماه و زنبق بیعشق مرده. تشنه ترانهای در سپیده دمان که تن دورترین آبگیرها را بلرزاند موج برانگیزد و امید بسازد ترانهای رخشان، ترانهای آرام سرشار از اندیشه بیگانه با غم بیگانه با درد بیگانه با وهم. ترانهای غزل به تن که سکوت را با لبخند پُرکند (فوج کبوتران کور در ژرفای راز) ترانهای که در جان اشیاء بخلد در جان بادها و سرانجام در شادی بیپایان دل آرام گیرد.
فکر نمیکردم که یک مجموعه شعر خارجی رو اینقدر دوست داشته باشم، ولی داشتم. رفته بودم کتابخونه دانشکده تا منبع پیپر هفته بعد رو بگیرم، و کتاب نبود. هی گشتم و گشتم و بعد تصمیم گرفتم همه قفسهها رو نگاهی بندازم و حالا که اون کتاب رو نداشت، بجاش یه چیز دیگه بگیرم و بخونم. یک عالمه چیز رو نگاه کردم، اما درنهایت این رو برداشتم، چون نازک بود و خیلی وقت بود شعر نخونده بودم و دلم میخواست از لورکا که این همه اسمش رو شنیدم، چیزی بخونم. توی کیفم بود و توی اتوبوس مقدمهاش رو خوندم و گریه کردم با سرگذشتش. با پیشگفتار قشنگ و دلنشینی که احمد پوری براش نوشته. گرچه خیلی ساده و صمیمیه، اما واقعا به دلم نشست. خیلی زیبا و کامل بود بنظرم. و شعرها... سر کلاس انسان در اسلام، که اونقدر عصبانی میشدم هرهفته، که نمیتونستم تاب بیارم تا آخر و از کلاس فرار میکردم، امروز این رو بردم و شروع کردم به خوندن. و دیگه غرق شدم، در فضای گرم و درختهای نارنج و آب و دریا... اسپانیا و حال و هوای عجیبی که ترسیم میکرد در ذهنم. خیلی قشنگ بود. خیلی دوستشون داشتم. و اون یک ساعت و نیم چنان سریع گذشت، که دیدم کتاب هم با کلاس تموم شد، و بجای احساس هر هفته، یه لبخند محکم روی لبم بود. اونقدر شعرهای زیادی ازش دوست داشتم، که دلم نمیاد انتخاب کنم.. الان دلم میخواد چیزهای بیشتری بخونم ازش!
میخواهم خواب سیب را بخوابم بهدور از هیاهوی گورستانها. میخواهم خواب آن کودک را بخوابم که میخواست قلب خود را در دریا از سینه برکند. نمیخواهم بشنوم که مرده خونی از دست نمیدهد که دهان تجزیه شده هنوز برای آب له له میزند. نمیخواهم چیزی از عذاب علف بدانم. یا از ماه با دهانی از مار که سپیده دمان در کارست. میخواهم دمی بخوابم یکدم، یک دقیقه، یک قرن امّا بگذار بدانند که نمردهام، که گنجی از طلا دارم در لبانم. که دوست کوچک باد غربیام. که سایه عظیم اشکهایم هستم. مرا در شولایی نهان کن زیرا سپیده مشتی مورچه بهرویم خواهد پاشید و کفشهایم را از آب خیس خواهد کرد تا نیش عقربهایش لیز بخورند. میخواهم خواب سیب را بخوابم. میخواهم مرثیهای بیاموزم که مرا از زمین پاک بشوید زیرا میخواهم با آن کودک سیاه زندگی کنم که میخواست قلب خود را در دریا از سینه برکند.
«هرگز کسی پی نبرد به عطر مرموز ماگنولیا در تن تو هرگز کسی ندید مرغ مینای عشق میان دندانهای تو. در مهتابی ابروانت هزار مادیان پارسی خفتهاند زمانی که چهار شب تمام کمر تو، این دشمن برف را در برمیگیرم.»
(گرد هم آوردن حواسها در چند خط.)
«می خواهم خواب سیب را بخوابم به دور از هیاهوی گورستان ها. می خواهم خواب آن کودک را بخوابم که می خواست قلب خود را در دریا از سینه برکند.
نمی خواهم بشنوم مرده خونی از دست نمی دهد دهان تجزیه شده هنوز برای جرعه ای آب له له می زند نمی خواهم چیزی از عذاب علف بدانم یا ازماه با دهانی از مار که سپیده دمان در کار است.
می خواهم دمی بخوابم یک دم ، یک دقیقه،یک قرن اما بگذار بدانند که نمرده ام که گنجی از طلا دارم در لبانم که دوست کوچک باد غربی ام که سایه عظیم اشک هایم هستم.
مرا در شولایی نهان کن زیرا سپیده مشتی مورچه به رویم خواهد پاشید و کفش هایم را خیس خواهد کرد تا نیش عقرب هایش لیز بخورند.
می خواهم خواب سیب را بخوابم می خواهم مرثیه ای بیاموزم که مرا از زمین پاک بشوید زیرا می خواهم باآن کودک سیاه زندگی کنم که می خواست قلب خود را در دریا از سینه برکند.» این شعرم منو یاد شعر میخواهم خواب اقاقیها را بمیرم از شاملو انداخت.
این شعر گارسیا لورکا یکی از 110 شعریست که در شهر لیدن هلند در پروژه ای بنام Walls Poems بر روی ساختمان ها و دیوار های شهر نوشته شده... (در این مجموعه شعر ((سفر)) دکتر شفیع کدکنی نیز نوشته شده... )
De Profundis
Los cien enamorados duermen para siempre bajo la tierra seca. Andalucía tiene largos caminos rojos. Córdoba, olivos verdes donde poner cien cruces, que los recuerden. Los cien enamorados duermen para siempre. آن یکصد عاشق برای همیشه خفته اند در زیر زمین خشک.
اندلس جاده هایی سرخ و دراز دارد. کوردوبا درختان سبز زیتون برای یکصد صلیب به یادبودشان.
آن یکصد عاشق برای همیشه خفته اند. Liagas de amor
Esta luz, este fuego que devora. Este paisaje gris que me rodea. Este dolor por una sola idea. Esta angustia de cielo, mundo y hora.
Este llanto de sangre que decora lira sin pulso ya, lúbrica tea. Este peso del mar que me golpea. Este alacrán que por mi pecho mora.
Son guirnalda de amor, cama de herido, donde sin sueño, sueño tu presencia entre las ruinas de mi pecho hundido.
Y aunque busco la cumbre de prudencia me da tu corazón valle tendido con cicuta y pasión de amarga ciencia.
زخم عشق
این نور، این آتشی که زبانه می زند این چشم انداز خاکستری که پیرامون من است این دردی که از یک فکر زاده شده این عذابی که از آسمان، زمین و زمان سر می رسد و این مرثیه خون که چنگی زه گسیخته را می آراید این بار که، بر دوشم سنگینی میکند این عقربی که درون سینه ام این سو و آن سو می رود همه دسته گلی هستند از عشق، بستر یک زخمی، جایی که من در حسرت خواب حضور تو را رویا می بینم در میان ویرانه های سینه درهم شکسته ام. و هرچند که در پی قله رازم قلب تو دره ای به من می دهد گسترده پوشیده از صنوبر و شور عقل تلخ.
برگردانِ احمد پوری هرچند به زیبایی برگردانِ شاملو نیست اما به نظر من از پس انتقال فضای شعر لورکا برآمده. جا داشت با حرکتگذاری خواننده را در درستخواندن اشعار کمک کند.
کتاب مسخرهای بود! نمیدونم همهی شعرهای لورکا همینطوره یا این کتاب انقدر مفتضحانه نوشته شده بود! یا شاید هم ترجمه، اونطور که باید نبود. کلن از ترجمههای احمد پوری هم خوشم نمیآد. بهش نمرهی ١١ میدم از ٢٠ و معتقدم از سرش هم زیاده.