خب من شعر سپید را دوست دارم؛ لیلاکردبچه هم خوب سپید می گوید. هرچند شاعر مورد علاقه ام نیست، اما خوب شعر می گوید. این اولین کتابی بود که از کردبچه خواندم. و دوبار خواندم. و بخش های زیادی را که علامت گذاری کرده بودم در کتاب، بارها و بارها و بارها.
*
یک روز برمی گردی که باد تمام آدمها را برده است جاده ها مثل کلاف سردرگمی دور خود پیچیده اند و زمین یک گلولۀ کاموایی بزرگ شده است که برای تنهایی عصرهای یخ بندانت خیالبافی می کند * بگذار کمی بخندم پیش از آنکه یادم بیاید لبهایم را نیز فراموش کرده ام * چرا می خندند به من که با هر زبانی گریه می کنم و بغضی در گلویم است که پنهان کردنش هربار لهجه ام را عوض می کند * ماه میان پنجره های دلتنگ جیره بندی شده است * و چه انتظار بزرگی است این که بدانی پشت هر دوستت دارم چقدر دوستت دارم
*
اینها شعرهای کاملی نیستند البته. بخش هایی از شعرن. تصویر و احساس در شعرش کولاک می کنه انصافاً... دوست داشتم چند شعر کاملش را بنویسم، اما گمانم حظِ خواندن کامل کتاب را ازتان بگیرم اینطور
کتاب و این شعرها به دلم نمینشیند، خیال شاید داشته باشند، شاید خیالورزی در شعر قدما خود اصل باشد اما فکر نمیکنم دیگر. شعر را نه با خیال بلکه با کلمات و تناسبات کلمات و دالها بر کاغذ مینویسند همانطور که موسیقیتناسب نتهاست، نه خیال مهوع و تکراری یک اهنگساز. عشق و تنهایی و مرگ و ملال و طبیعتدوستی و اعتراض شاید نود درصد شعرهای خوب جهان را شامل شود، اما مهم ساختن شعر است و طرز کار به قول نیما. چیزی که اصلن و از اساس در این خیالهای زنانه و جوانانهی جدید غایب است. شعرها شده جریان بیمهابای خیال. هی خیال کن و بنویس. هی خیال کن تنعا باشی و رفته باشد و ... حالم بد میشود
می بینی ترسِ نبودنت چه به روزم آورده است؟ و وحشت گم کردن دستی گرم چگونه تا مغز استخوانم نفوذ کرده است ؟ دیگر چگونه بگویم چقدر دلتنگ توأم؟ وقتی دندان هایم از ترس یا سرما – چه فرق می کند اصلاً ؟ – واژه هایم را تکه تکه می کنند و ناچارم بریده بریده د و س ت ت د ا ش ت ه ب ا ش م. …