Jump to ratings and reviews

ماه در مرداب

مجموعه اشعار

189 pages, Hardcover

First published January 1, 2008

Loading...
Loading...

About the author

پرویز ناتل خانلری

37 books34 followers

Ratings & Reviews

What do you think?

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
10 (38%)
4 stars
4 (15%)
3 stars
4 (15%)
2 stars
3 (11%)
1 star
5 (19%)
Displaying 1 - 7 of 7 reviews
Profile Image for Amir.
Author 1 book9 followers
August 30, 2012
شعر مشهور عقاب که قبلا در کتب درسی بود در این کتاب آمده است
Profile Image for Mohammad Mallaki.
38 reviews2 followers
November 22, 2020
چند مقالهٔ اول این کتاب واقعاً طلاست. نثر ساده و بی‌تکلف دکتر ناتل‌خانلری و گهگاه طنازی ایشون در اون مابین قلب آدمو جلا می‌ده
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books246 followers
August 7, 2016
گشت غمناک دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ایام شباب
دید کش دور به انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ی نا چار کند
دارویی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره ی کار
گشت برباد سبک سیر سوار
گله کاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت
وان شبان ، بیم زده ، دل نگران
شد پی بره ی نوزاد دوان
کبک ، در دامن خار ی آویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه کرد و رمید
دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ی مرگ ، نه کاریست حقیر
زنده را فارغ و آزاد گذاشت
صید هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز که صیاد نبود
آشیان داشت بر آن دامن دشت
زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سا ل ها زیسته افزون ز شمار
شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب
ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت که : ‹‹ ای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی
بکنم آن چه تو می فرمایی ››
گفت : ‹‹ ما بنده ی در گاه توییم
تا که هستیم هوا خواه تو ییم
بنده آماده بود ، فرمان چیست ؟
جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟
دل ، چو در خدمت تو شاد کنم
ننگم آید که ز جان یاد کنم ››
این همه گفت ولی با دل خویش
گفت و گویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی پنجه ، کنون
از نیاز است چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود
زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد
حزم را باید از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید
پر زد و دور ترک جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب
که :‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آب
راست است این که مرا تیز پر است
لیک پرواز زمان تیز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ایام از من بگذشت
گر چه از عمر ،‌دل سیری نیست
مرگ می آید و تدبیری نیست
من و این شه پر و این شوکت و جاه
عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟
تو بدین قامت و بال ناساز
به چه فن یافته ای عمر دراز ؟
پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم باز پسین
چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت بامن فرمود
کاین همان زاغ پلید است که بود
عمر من نیز به یغما رفته است
یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟
رازی این جاست،تو بگشا این راز››
زاغ گفت : ‹‹ ار تو در این تدبیری
عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست
دگری را چه گنه ؟ کاین ز شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود
آخر از این همه پرواز چه سود ؟
پدر من که پس از سیصد و اند
کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که برچرخ اثیر
بادها راست فراوان تاثیر
بادها کز زبر خاک و زند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه ا ز خاک ، شوی بالاتر
باد را بیش گزندست و ضرر
تا بدانجا که بر اوج افلاک
آیت مرگ بود ، پیک هلاک
ما از آن ، سال بسی یافته ایم
کز بلندی ،‌رخ برتافته ایم
زاغ را میل کند دل به نشیب
عمر بسیارش ار گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است
عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار بهین درمان ست
چاره ی رنج تو زان آسان ست
خیز و زین بیش ،‌ره چرخ مپوی
طعمه ی خویش بر افلاک مجوی
ناودان ، جایگهی سخت نکوست
به از آن کنج حیاط و لب جوست
من که صد نکته ی نیکو دانم
راه هر برزن و هر کو دانم
خانه ، اندر پس باغی دارم
وندر آن گوشه سراغی دارم
خوان گسترده الوانی هست
خوردنی های فراوانی هست ››
****
آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ
گندزاری بود اندر پس باغ
بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور
معدن پشه ، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و کوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه
زاغ بر سفره ی خود کرد نگاه
گفت : ‹‹ خوانی که چنین الوان ست
لایق محضر این مهمان ست
می کنم شکر که درویش نیم
خجل از ما حضر خویش نیم ››
گفت و بشنود و بخورد از آن گند
تا بیاموزد از او مهمان پند
****
عمر در اوج فلک بر ده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش
حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینه ی کبک و تذرو و تیهو
تازه و گرم شده طعمه ی او
اینک افتاده بر این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری ، ریش
گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش
یادش آمد که بر آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر
فر و آزادی و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست
دیده بگشود به هر سو نگریست
دید گردش اثری زین ها نیست
آن چه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرب و بیزاری بود
بال بر هم زد و بر جست ا زجا
گفت : که ‹‹ ای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد ››
****
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک ، همسر شد
لحظه‎ یی چند بر این لوح کبود
نقطه ‎یی بود و سپس هیچ نبود
Profile Image for Arina.
4 reviews
May 11, 2025
وان مرغک نشاط که مستانه می‌سرود
زین دشت رفته است
تن خسته،دل شکسته،نفس‌ها گسسته است
چشم امیدوار
بر هرچه روشنی است
یکباره بسته است.
در این شب سیاه
کو اختری که گمشده را راهبر شود
کو اخگری که شعله به آفاق برکشد
وین شامگاه ظلمت و وحشت سحر شود

قسمتی از شعر(ای مژده، ای نوید)

درباره شعر خود چیزی نمی‌توانم بگویم،جز اینکه بگویم شعر و شاعری را بسیار دوست می‌داشتم و آرزویم آن بود که شعرم بهتر از این باشد...قسمتی از "یادداشت"


از دفتر شعر‌هایی است که بی‌شک توصیه به خواندنش دارم...تک تک شعرها قلب و روحم را لمس کرد و لطافت خاصی داشت:))))
Profile Image for میثم موسوی نسیم‌آبادی.
667 reviews3 followers
May 19, 2025

📝ماه در مرداب

دکتر پرویز ناتِل خانلری (۱۲۹۲-۱۳۶۹) بااین‌که بیشتر به‌عنوان استاد، محقق، منتقد و شعرشناس زبده شناخته می‌شود، شاعری است که در مقدّمۀ ماه در مرداب نوشته است: «دربارۀ شعر خود چیزی نمی‌توانم بگویم جز این‌که بگویم شعر و شاعری را بسیاردوست می‌داشتم و آرزویم آن بود که شعرم بهتر از این باشد (ناتل خانلری، ۱۳۹۲: ۱۸).

از پرویز ناتل خانلری یک دفتر شعر کوچک با عنوان «ماه در مُرداب» به یادگار مانده است که حاوی اکثر شعرهای اوست. دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در کتاب با چراغ و آینه متذکر شده است که بیشتر اشعار این کتاب و فعالیت‌های شعری دکتر خانلری بین سال‌های ۱۳۱۰ تا ۱۳۲۵ بود و باآن‌که در سال‌های بعد نیز نمونه‌های اندکی از اشعار او دیده می‌شود، ولی از ۱۳۳۰ به بعد کمتر شعر را به‌جِد گرفت و بیشتر سرگرم کارهای تحقیقی شد (شفیعی کدکنی، ۱۳۹۲: ۴۸۹-۴۹۰).

شفیعی کدکنی در ادامه به مثنوی عُقاب، که خانلری بیشتر با آن شناخته می‌شود، اشاره کرده و این شعر تقدیم‌شده به صادق هدایت را شاهکار بی‌همتای شعر فارسی و یکی از ده شعر برجستۀ عصر ما معرّفی می‌کند (همان: ۲۱۴-۴۸۹). شعری که بنابر گفتۀ پرویز ناتل خانلری، هدایت سخت تحت تأثیر آن قرار گرفت و از او خواست که همان موقع به دفتر مجلّۀ مهر بروند و آن را چاپ کنند (همان: ۲۱۵).

این شعر، که دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن نیز آن را کم‌نظیر خوانده است (فیضی، ۱۳۸۹: ۳۷۶)، داستان عقاب و زاغی است که یکی نمایندۀ افراد با عزّتِ‌نفس و دیگری وکیل اشخاص حقیری است که برای زنده بودن بیشتر و داشتن عمر طولانی تَن به هر خواری و مردابی می‌دهند! البته بااین‌که در بالای شعر عقاب، به نقل از کتاب خواص‌الحیوان، اثر کمال‌الدین دمیری، آمده است: «گویند زاغ سیصدسال بزیَد و گاه سال عمرش ازین نیز درگذرد. عقاب را سال عمر سی بیش نباشد»، اما ظاهراً چنین مطلبی در خواص‌الحیوان وجود ندارد و عمر طولانی کلاغ هم، که میانگین آن کمتر از بیست‌سال است، فاقد مبنای علمی بوده و پرداختن به چنین موضوعی را باید صرفاً زاییدۀ ذهن لطیف شاعری دانست.

زار و افسرده چنین گفت عقاب

که مرا عمر حبابی‌ست بر آب...

من و این شهپر و این شوکت و جاه

عمرم از چیست بدین حد کوتاه

تو بدین قامت و بال ناساز

به چه فن یافته‌ای عمر دراز...

زاغ گفت ار تو درین تدبیری

عهد کن تا سخنم بپذیری...

ما از آن سال بسی یافته‌ایم

کز بلندی رخ برتافته‌ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب

عمر بسیارش از آن گشته نصیب

دیگر این خاصیت مردارست

عمر مردارخوران بسیارست...

آنچه زان زاغ چنین داد سراغ

گندزاری بود اندر پس باغ...

آنچه بود از همه‌سو خواری بود

وحشت و نفرت و بیزاری بود

بال برهم زد و برجست از جا

گفت کای یار ببخشای مرا

سال‌ها باش و بدین عیش بناز

تو و مردار تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی

گند و مردار تو را ارزانی (ناتل خانلری، ۱۳۹۲: ۹۰ الی۹۹)

دکتر خانلری در صفحات پایانی ماه در مرداب، یکی از نامه‌های خود به نیمایوشیج را، که در سال ۱۳۱۰ در قالب قصیده‌ای به سبک مسعود سعد سلمان نوشته است، می‌آورد و سپس به پاسخ نیمایوشیج پرداخته و نشان می‌دهد که نیما او را، به سبب پیروی از قدما و سرودن شعر به شیوۀ کهن، سخت ملامت کرده است. نیمایوشیج در ادامه ضمن تمجید از خود، همۀ شاعرانِ امروز و استادان شعر قدیم از عنصری و فردوسی تا سعدی و حافظ را به باد دشنام گرفته و مدّعی شده است که صد عنصری و هزار فردوسی را به جوی نمی‌خرد و همه را دزد و بی‌شرف می‌خواند (همان: ۱۸۱ الی۱۸۹).

پرویز ناتل خانلری:

ای یـار عـــزیــز بــرتـر از جـانـم
اسـتاد سـخنور سـخندانم

دیری است که دورم از تو و زاین غم
پیوسته ز بخت شوم نالانم

نیمایوشیج:

ای دور ز دیـدۀ من ای نـاتـل
باید که به وجد خط تـو خوانم

این خیل ددان به گفتۀ موزون
و آن قــوم دگـر کـریـه‌تر زانـم

دزدند و رفـیـق قـافـلـه گشته
من از چه شـریـک کار آنـانم؟

مردی که رهاست قید نپذیرد
ورنه چه سخن که من ز مردانم

اکنون به بدیهه در جواب تـو
ناچار بدین روش سـخـن‌رانـم

امروز منم که در همه ایـران
آگـاه بـه دردهــای ایـــرانــم

نه عنصریم من و نه فردوسی
نـه فرخی‌ام نـه پور سـلـمانـم

دزدند تـمام رفـتـگـان و من
بدخـواه اسـاس قــیـد دزدانـم

دزدان دگر به پشت آن دزدان
این مشت سخنوران که می‌دانم

صد عنصری و هزار فردوسی
مشـتی خـر عـصـر را نـمایانـم

منابع:

_ ناتل خانلری، پرویز، ۱۳۹۲، ماه در مرداب: مجموعۀ شعر، تهران، معین.

_ شفیعی کدکنی، محمدرضا، ۱۳۹۲، با چراغ و آینه، تهران، سخن.

_ فیضی، کریم، ۱۳۸۹، زندگی عشق و دیگر هیچ: گفت‌وشنود با دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن، تهران، اطلاعات.
Displaying 1 - 7 of 7 reviews