دوستانِ گرانقدر، این داستان از زبانِ یک پژوهشگر که با تیمِ خود به بیشه زار و کنارِ مرداب رفته، بیان شده است داستان، در اصل روایتی بسیار غم انگیز از خشم و بی رحمیِ قوانینِ طبیعت میباشد... آهویی که به زحمت، خطراتِ گوناگون را پشت سر گذاشته و به همراهِ جفتش در کنار یکدیگر، منتظرِ به دنیا آمدن بچهٔ خویش نشسته اند... آهویِ ماده، توانِ حرکت ندارد و زایمان بسیار نزدیک است... ولی در همین حال، ناگهان ماری بزرگ و اژدها، به آنها نزدیک شده و گردنِ آهویِ ماده را میگیرد و آنقدر او را میفشارد که بچه به دنیا می آید بعد از ساعت ها بچه آهویِ بی مادر و بیچاره به دنبالِ پنج ماده آهویِ دیگر میدود تا بلکه به او توجهِ مادرانه داشته باشند، در حالی که بدنِ مادرش در حالِ هضم شدن در شکمِ اژدها میباشد --------------------------------------------- امیدوارم از خواندنِ این داستان، لذت ببرید <پیروز باشید و ایرانی>
3 stars هیچ کس برای انسان در این دنیا، دل نمی سوزاند.. هیچ عدالت و انصافی حاکم در این دنیا نیست و طبیعت برای حرکت در مسیر تکاملی خودش همه کار می کند و ما انسانها گاهی اوقات این حرکت و طی طریق طبیعت را با الفاظی که ابداع کردیم منصفانه یا غیر منصفانه می دانیم آهوی مادر، طعمه مار می شود، مار بر حسب طبیعتش، شکار می کند و نه کاری خلاف طبیعت، فرزند آهو یتیم می شود و در انتهای داستان در کنار سایر بچه آهو ها به این سو و آن سو می دود... دیگران در کنار مادرانشان و او تنها.... این جنگ و درگیریِ خونین بین آهوی مادر و مار، با یک جمله کوبنده از جانب نویسنده تمام می شود " طبیعت منظره آرام و خاموش به خود گرفته بود"