از فرودگاه تاکسی گرفت. دربست. مقابل خانهاش آن طرف خیابان زیر تیر چراغ برق پیاده شد. ساک بزرگ چرخدار را گذاشت روی زمین. تا دور شدن تاکسی و تمام شدن صدای موتورش ایستاد. نگاه کرد به ساعت مچیش. بیشتر از دو ساعت از نیمه شب گذشته بود. باد وزید. اولین باد خنک پاییز را حس کرد. ولی لرزهای که بر بدنش افتاد از سرما نبود. چشم دوخت به خانهاش آن طرف خیابان و خودش را بغل کرد. از پشت درختها همان سایهی نردهها بود و خطوط در. ساک را از کنارش برداشت. خودش را با ساک کشید طرف خانه. در را پشتسرش بست. آرام. خانه تاریک بود. ایستاد تا چشمش به تاریکی عادت کند. صندلی دستهدارش را شناخت. هنوز میلرزید...
شیوا ارسطویی، نویسنده، مترجم و شاعر ایرانی متولد اردیبهشت ۱۳۴۰ تهران با تحصیلات کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی و کارشناسی بهداشت صنعتی از دانشگاه تهران است.
مجموعه داستانهای «آمده بودم با دخترم چای بخورم»، «آفتاب مهتاب» و «من دختر نیستم» و رمانهای «بیبی شهرزاد» و «افیون» از آثار اوست. کتاب «آفتاب مهتاب» برندهٔ جایزهٔ گلشیری و نیز برندهٔ جایزهٔ یلدا در سال ۸۲ شدهاست. ارسطویی سابقهٔ تدریس داستاننویسی در دانشگاه هنر تهران و دانشگاه فارابی را داشته٬ و اکنون در یکی از دانشگاههای غیرانتفاعی هنر در حال تدریس است. همچنین ده سال است کارگاه داستاننویسی وانکا را برگزار میکند. او بازیگری در چند فیلم کوتاه را تجربه کرده؛ از جمله فیلمی که بر اساس یکی از داستانهای جان بلاهری ساخته شدهاست.
شاید مهم ترین هوشمندی شیوا ارسطویی در این باشه که در تمام داستان های کوتاه این کتاب ار مناسباتی گفته که به نظر می آد به زندگی خود نویسنده نزدیک باشن، چه اونجایی که راویش دختربچه ان تا داستانی که می پردازه به زن میانسال/پیری که رفته (اگه اشتباه نکنم) قم به دنبال عشق دوران جوانیش. اگر موضوع زنانه را به معنی نه موضوع هایی خاص برای زنان بگیریم بلکه موضوعاتی که در سیسیتم اجتماعی سیاسی امروزه ی دنیا زنها بیشتر باهاشون رودررو می شن تا مردها می شه گفت که موضوع همه ی داستان ها زنانه ست، و عنوان کتاب محشر.
کلا با مجموعه داستان های ارسطویی بیشتر ارتباط برقرار کردم تا با رمان هایش شاید چون در داستان های کوتاهش حواسش بیشتر به ساختار هست و بیشتر به دنبال کشف لحظات ارزشمند زندگی و روابط هست ولی رمان هایش بیش از اندازه خودافشاگری و تکرار دارد البته در این مجموعه هم آن تکرارها دیده میشود فضاهای تکراری راوی زن هنرمند فوق العاده نزدیک شخصیت نویسنده
داستان "من دختر نیستم" جزو داستانهای خوب مجموعه بود این بریده ش را بخوانید
دو زن متفاوت یکی کاملا شهری و مستقل و یکی روستایی و مذهبی با هم ارتباطی عمیق برقرار میکنند و حرف هم را خیلی خوب میفهمند. این یکی فکر میکند چون هیچ وقت مثل زنهای ساده زندگی نکرده و دختر خوبی برای خانواده ش نبوده شاید اصلا دختر نیست و آن یکیبا تعریف کردن خاطره ی تلخ ازدواجش در سن پایین با مردی که از خودش چندین سال بزرگ تر است میگوید که شب ازدواج فریاد زده "من دختر نیستم" تا فرار کند.
داستان "فصل نهم از کتاب ولادیمیر پراپ" هم جزو داستانهای خوب کتاب بود
شیوا ارسطویی به خاک سپرده شد. از او تنها یک مجموعه داستان خواندهام به نام "من دختر نیستم". طرح جلد و عنوان کتاب _که اعلام برائتی صریح از دختر بودن است_ آشکارا درونمایهی کتاب را جار میزند؛ یازده داستان، پیرامون و یا از زبان یازده زن، از یازده تبار و نظرگاهِ یکسره متفاوت اما با یک هستهی مضمونی مشترک: دشواریِ زن بودن در ایران و مصائب زندگی روزمره برای آنان. هر داستان گره از زخم کهنهای باز میکند: غربت، مهاجرت، سنت، خشونت، خیانت، استبداد، اعدام و ... . اما شنید خبر مرگ خودخواستهی ارسطویی بیش از هر چیز، داستانِ "شهر آخر" را از این مجموعه، پیش چشمم آورد. شهر آخر روایت زنیست که "نه پیر میزند، نه جوان و نه میانسال. معلوم نیست مجرد است یا پیردختر یا هر چیز دیگری که بالاخره یک خانم محترم باید باشد" و داغ عشقی شکستخوره را، شهر به شهر با خود حمل میکند. شهر آخر، میعادگاه دیدار نخستین او و معشوق رفتهاش است. فضای داستان، پس از ورود زن به شهر، به کل از اسلوب عموما رئالیستی دیگر داستانهای مجموعه فاصله میگیرد. کاراکتر زن به دو جزء میشکند: خودِ او که راویست و دخترش __ و یا در واقع، دختر خیالینش که روایت جدایی زن و معشوقِ مهاجرش، در قالب دیالوگهای میان او و یادگار مرد در شهر آخر، یعنی پسرش و و یا شاید پسر خیالی او میگذرد. در آخر، جزءِ جوانسالِ زن، یعنی دخترِ داستانیِ او در هتل محل اقامتش، با قرص خودکشی میکند. از خاکستر این مرگ خودخواسته، زنی برجا میماند که دیگر برخلاف گذشته، در مورد سن و سالش ابهامی نیست؛ او پیر شده است. داستان در آخر، کاراکتر خود را احیا میکند و اگر چه به شکل و شیوهی دیگری، اما زنده نگهش میدارد. ای کاش دنیا نیز برای شیوا، به شیوهی چشم او در این داستان میگذشت. ای کاش او نیز میتوانست مثل زنِ داستان شهر آخر زخم کهنهی خود را بمیراند، بی آن که خود بمیرد. تابوت شیوا ارسطویی دیروز، در حالی که بر دوش زنان حمل میشد، به خاک سپرده شد. اگر آتش، اگر زندگی، اگر مرگ، اگر انسانهای دیگر با او مهربان نبودند، ولی خاک، تو با او مهربان باش.
به نظرم مجموعه داستانی است بیشتر شبیه به دفتر خاطرات یک زن جوان متمرکز بر یک اتفاق بد یا بدبختی آشکار برای مردمان سالهای ابتدایی بعد از جنگ بههمراه تبختری آشنا در ادبیات معاصر ایران که جابجا ارجاع به آدمهای مطرح میکنند بدون استفاده در داستان. از ونگوک بگیرید تا جیمز جویس و مارگارت دوراس چخوف و فرانسوا ساگان و ... و تمایلهای شخص اول به سینما و کوه و تئاتر و کلاس و جلسات فرهنگی که انگار خودش رو بجای شخصیتها نشونده. در مجموع کلا بخش بزرگی از روایتهای ایشون و نقطه مرکزی کارها برگرفته از شرایط درحالتغییر دهههای ۶۰ و ۷۰ و نابسامانیهای جامعه و محدودیتهای برای زنان دارند. به نظرم تا حدی تقلیدی کورکورانه از شیوه داستاننویسی غلامحسین ساعدی داشت با این تفاوت که شکل پرداختن ایشون داستانها رو دارای تاریخ مصرف میکنه