Jump to ratings and reviews
Rate this book

یادداشتهای علم: جلد ۳

Rate this book
Text in Persian. The Diaries of Assadollah Alam are probably the most important document about the inner workings of the Mohammad Reza Pahlavi period. This is the complete unabridged work. A summary English translation was published in 1992.

378 pages, Hardcover

First published March 1, 1995

Loading...
Loading...

About the author

اسدالله علم

8 books21 followers
اسدالله خان عَلَم امیر قاینات (مرداد ۱۲۹۸ بیرجند - ۲۵ فروردین ۱۳۵۷ آمریکا) مشهور به اسدالله علم، یکی از مهم‌ترین چهره‌های سیاسی دوران محمدرضا شاه پهلوی، وزیر دربار و نخست‌وزیر ایران پس از علی امینی از سال تیرماه ۱۳۴۱ تا اسفند ۱۳۴۲ پیش از حسنعلی منصور بوده است

وزیر دربار مشغول به کار ۱۳۴۵ – ۱۳۵۶ پس از حسین قدس نخعی و پیش از امیرعباس هویدا. رئیس دانشگاه پهلوی (دانشگاه شیراز فعلی) مشغول به کار ۱۳۴۳ – ۱۳۴۷ پس از لطفعلی صورتگر و پیش از حسن نهاوندی و فرماندار سیستان و بلوچستان

اسدالله علم در روز جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۵۷ درگذشت. او یادداشت‌های روزانهٔ محرمانه‌ای به جای گذاشت و وصیت کرد که پس از مرگ وی و در زمانی که خاندان پهلوی روی کار نیست انتشار یابد. این یادداشت‌ها به عنوان گزارشی دقیق از وضعیت دربار پهلوی و شخص شاه اعتبار زیادی دارد. ده سال بعد از انقلاب و دگرگونی نظام سیاسی ایران، بانو ملک‌تاج علم و دو دختر او رودابه و ناز علم یک زبان بر این شدند که هنگام انتشار یادداشت‌ها شده است. این یادداشت‌ها در مجموعه‌ای هفت جلدی با ویراستاری دکتر علینقی عالیخانی زیر عنوان «یادداشت‌های علم» منتشر شده است. عالیخانی در گفتگویی به صدای آمریکا گفت: «این یادداشت‌ها را علم در زمان نگارش به سوییس می‌فرستاده است تا در بانک از آنها نگهداری شود

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
19 (37%)
4 stars
20 (39%)
3 stars
9 (17%)
2 stars
1 (1%)
1 star
2 (3%)
Displaying 1 - 4 of 4 reviews
Profile Image for Erfan Khodadadi.
59 reviews
July 17, 2026
«پشت پرده‌ی یک سلطنت؛ روایت علم از روزهای اوج قدرت»
بررسی جلد سوم (۱۳۵۲؛ سال نفت و غرور بی‌حساب)

جلد سوم این مجموعه، تماماً به سال ۱۳۵۲ اختصاص دارد؛ سالی که با فتح‌های نفتی و افزایش سرسام‌آور درآمد ایران، به "سال نفت" شهرت یافت. این سال، نقطه‌ی عطفی در تاریخ معاصر ایران است: قرارداد فروش و خرید نفت (به‌جای قرارداد ۱۹۵۴ کنسرسیوم) امضاء می‌شود، قیمت نفت خام بیش از ۷۰ درصد افزایش می‌یابد و درآمد سالانه‌ی ایران از مرز ۱۹ میلیارد دلار عبور می‌کند. شاه در اوج قدرت و غرورِ ناشی از این پیروزی تاریخی، در مصاحبه‌ای به نیوزویک می‌گوید: «کلید عمر شما در دست ماست» و نیکسون را "گول زده" می‌داند. اما در میان این همه شور و شعف، علم با چشمانی باز، شکاف عمیق میان این غرورِ بی‌حساب و واقعیتِ تلخِ زندگیِ مردم را به تصویر می‌کشد.
مقدمه‌ی مفصل علینقی عالیخانی بر این جلد، چارچوبی تاریخی برای درک تحوّلات نفتی سال ۱۳۵۲ و نقش ایران در اوپک فراهم می‌آورد.

بریده‌هایی از دیباچه:
وصیتِ سیاسیِ شاه در آذر ۱۳۵۲:
عالیخانی در دیباچه، از جلسه‌ی تاریخی یکم آذر ۱۳۵۲ نقل می‌کند که شاه مقامات ارشد کشور را جمع کرد و از "روش اداره‌ی کشور پس از درگذشت خویش" سخن گفت. شاه در این جلسه تأکید می‌کند که ارتش باید مطلقاً فرمانبردارِ جانشین او باشد و سپس با تعبیری شگرف از قانون اساسی می‌گوید: «قوۀ مجرّیه، طبق قانون اساسی، مختصّ پادشاه است... مردم باید از طریق انجمنهای ده و شهرستان و استان به وظایف ملّی و سیاسی خود آشنا شوند.» علم این بیانات را "وصیت سیاسی" شاه می‌خواند و عالیخانی در تحلیل خود می‌نویسد: «این سند به آشکار نشان می‌دهد که شاه هرگز به دموکراسی و مشارکت سیاسی مردم اعتقادی نداشته است.»

بریده‌هایی از جلد سوم (سال ۱۳۵۲):
در میان گزارش‌های مذاکرات نفتی، دیدارهای سران کشورها و گشت‌های دریایی در جزیره‌ی کیش، نکاتی خودنمایی می‌کند که تصویرِ سالِ فتح و غرور را از درون، به چالش می‌کشد:

۱. «یادم هست هفت سال پیش... شاهنشاه به خنده به جانسون فرمودند: یک روزی التماس خواهید کرد»
تاریخ: ۳۰ فروردین ۱۳۵۲

نیکسون محدودیتِ واردات نفت به آمریکا را لغو می‌کند و علم با غرور، پیش‌بینیِ هفت سال پیشِ شاه را به یاد می‌آورد:

«یادم هست هفت سال پیش که جانسون رئیس جمهور بود و من در رکاب شاهنشاه باز به آمریکا رفته بودم، چه مذاکراتی بر سر این بود که از این سهمیه فقط دو درصد به ما بدهند، شرکتهای نفتی آمریکا مانع می‌شدند. شاهنشاه به خنده به جانسون فرمودند: (ناهار روز آخر) یک روزی التماس خواهید کرد که ما به شما نفت بیشتر بدهیم و ما نخواهیم داد. و این فرمایش چه قدر صحیح بود، پس از هفت سال به حقیقت پیوست.»

این یادداشت، اوج غرورِ ملیِ ایران در سال ۱۳۵۲ را به تصویر می‌کشد. اما در ادامه‌ی همان روز، علم از راننده‌اش می‌شنود که مردم از نایابیِ قند و روغن و سیمان به تنگ آمده‌اند و می‌نویسد: «پشت من لرزید. خدا لعنت کند این هویدا را.» این تضادِ غرورِ بین‌المللی و فلاکتِ داخلی، هسته‌ی اصلیِ جلد سوم است.

۲. «کارگر و دهقان راضی ما می‌خواهد انقلاب کند؟»؛ خودفریبیِ شاه در اوج قدرت
تاریخ: ۱۵ مهر ۱۳۵۲

بی‌بی‌سی مقاله‌ای می‌نویسد که با این همه اسلحه‌ای که ایران می‌خرد، هرگونه انقلابی سرکوب خواهد شد. شاه برآشفته می‌شود و در برابرِ اعتراضِ علم می‌گوید:

«مردکۀ پدرسوخته گفته است با این همه اسلحه که ایران می‌خرد، احتمال انقلاب در ایران نمی‌رود، چون با قوای انتظامی سرکوب می‌شود. پدرسوخته! کارگر و دهقان راضی ما می‌خواهد انقلاب کند؟ خیلی عصبانی بودند.»

این جمله‌ی شاه، شاید مهم‌ترین جمله‌ی کلِ جلد سوم باشد. او در اوجِ غرورِ نفتی، چنان از واقعیتِ نارضایتیِ مردم دور شده که انقلاب را برای "کارگر و دهقان راضی" ناممکن می‌داند. علم که از نزدیک شاهدِ نایابیِ قند و روغن و گرانی است، در دل می‌داند که این خودفریبی، چه فاجعه‌ای به بار خواهد آورد.

۳. «آخر این کار را برای صرف مالی می‌کنیم، نه به منظور دم و دستگاه راه انداختن»
تاریخ: ۲۷ اردیبهشت ۱۳۵۲

علم از شاه درباره‌ی یک کارخانه‌ی قند مشورت می‌خواهد و با مقاومتِ شاه در برابرِ یک تصمیمِ اقتصادیِ منطقی مواجه می‌شود:

«عرض کردم: کار اقتصادی با امریّه جور درنمی‌آید، این کار را برای صرف مالی می‌کنیم، نه به منظور دم و دستگاه راه انداختن. فرمودند: "من می‌گویم، می‌شود!" دیگر من چیزی عرض نکردم... ولی چون تاریخ می‌نویسم، ناچارم بگویم که صدور این گونه اوامر از جهت این است که شاهنشاه، شاهنشاه‌زاده بوده‌اند و از پایین وارد جریان امور نبوده‌اند.»

علم در اینجا با صراحتی کم‌نظیر، ریشه‌ی اصلیِ بسیاری از تصمیماتِ نسنجیده‌ی شاه را فاش می‌کند: شاه هرگز از پله‌های پایینِ مدیریت، به قدرت نرسیده و بنابراین، منطقِ اقتصادی و اداری را به‌درستی درک نمی‌کند. او با "امر" کردن، مشکلات را حل‌شدنی می‌داند.

۴. «دولت خود را در پناه این مرد بزرگ قرار می‌دهد و طرز رفتاری که با مردم دارد مثلِ دولتِ غالب به مردمِ کشورِ مغلوب است»
تاریخ: ۱۵ شهریور ۱۳۵۲

علم در گزارشی از دانشگاه‌ها، ناامیدیِ دانشجویان از مشارکت در کشور را شرح می‌دهد و آن را به رفتارِ دولت با مردم تعمیم می‌دهد:

«دولت خود را در پناه این مرد بزرگ قرار می‌دهد و طرز رفتاری که با مردم دارد مثلِ [خشونت‌آمیز] دولت غالب به مردم کشور مغلوب است، بی‌اعتنا و گاهی هم انتخابات را که مداخله می‌کند و انگشت می‌برد... به مردم حقنه می‌کند، حتی انتخابات ده و شهر را. برای مردم و علاقة مردم چیزی باقی نمی‌ماند، همه بی‌تفاوت می‌شوند.»

۵. «تمام تملّق بود و بس! عجب ملت بی‌چاره‌ای هستیم»
تاریخ: ۷ مرداد ۱۳۵۲

پس از بازگشتِ شاه از سفرِ پاریس، استقبالِ عظیمی از او به عمل می‌آید. علم که از نزدیک شاهدِ چاپلوسیِ مجلس و دولت است، با تلخی می‌نویسد:

«وزیر دارایی می‌گفت در مجلس یک نفر هم درمورد مواد قرارداد حرف نزد. تمام تملّق بود و بس! عجب ملت بی‌چاره‌ای هستیم.... به نظر من هویدا این بازیها را برای گول زدن و منحرف کردن افکار شاهنشاه درمی‌آورد و تعجّب دارم که مردی چنین با هوش و با عظمت گول این حرفها را می‌خورد، یا وانمود می‌کند که گول می‌خورد.»

۶. «خدا لعنت کند این هویدا را. مثل اینکه واقعاً مأموریت خرابکاری دارد»
تاریخ: ۵ مرداد ۱۳۵۲

راننده‌ی علم از نایابیِ قند و روغن و سیمان می‌گوید و علم که از شنیدنِ این حرف‌ها بهت‌زده شده، با عصبانیت می‌نویسد:

«خدا لعنت کند این هویدا را. مثل اینکه واقعاً مأموریت خرابکاری دارد و کک هم او را نمی‌گزد.»

در اوجِ پیروزی‌های نفتی، وقتی درآمدِ ایران به ۱۹ میلیارد دلار رسیده، مردمِ ایران با نایابیِ قند و روغن و سیمان دست‌وپنجه نرم می‌کنند. علم که از نزدیک شاهدِ این تناقضِ عظیم است، با ناامیدی، نخست‌وزیر را "مأمورِ خرابکاری" می‌خواند و از بی‌تفاوتیِ او نسبت به زندگیِ مردم به ستوه می‌آید.

علم در اینجا به یک پارادوکسِ اساسی اشاره می‌کند: شاه آنقدر باهوش است که می‌تواند نیکسون را "گول بزند"، اما در برابرِ چاپلوسیِ اطرافیانش، درمانده است. علم حتی این امکان را مطرح می‌کند که شاه "وانمود می‌کند که گول می‌خورد"؛ گویی خودش نیز نمی‌داند واقعیت چیست.

این یادداشت، یکی از صریح‌ترین انتقاداتِ علم به رفتارِ دولت با مردم است. او که خودِ طراحِ بسیاری از این سیاست‌ها بوده، اکنون به این نتیجه رسیده که "حتی انتخابات ده و شهر" هم به مردم تحمیل می‌شود و این بی‌مشارکتی، خطرناک‌ترین آفتِ رژیم است.

۷. «پمپیدو را برمی‌داری، می‌آوری به کاخ، با من شام بخورد»
تاریخ: ۱۹ تیر ۱۳۵۲

شاه که از نیامدنِ پمپیدو به جشن‌های شاهنشاهی دلخور است، با غرور به علم دستور می‌دهد که او را تحقیر کند:

«به این فرانسه‌ها رو ندهید، بگوئید من به فرودگاه نخواهم رفت. تو می‌روی، پمپیدو را برمی‌داری، می‌آوری به کاخ، با من شام بخورد. بعد او را برمی‌گردانی. تأکید فرمودند غیر از این چیزی نگوئید. می‌خواهد نیاید، نیاید.»

شاه که در اوجِ قدرتِ نفتی قرار دارد، حتی رئیس‌جمهورِ فرانسه را نیز برای خود "کوچک" می‌شمارد و دستورِ تحقیرِ او را صادر می‌کند. این غرورِ بی‌حساب، که در سراسرِ جلد سوم به چشم می‌خورد، یکی از عواملِ اصلیِ انزوایِ بین‌المللیِ شاه در سال‌های بعد خواهد بود.


جلد سومِ «یادداشت‌های علم»، روایتی است از شکافِ عمیق میانِ غرورِ نفتی و فلاکتِ داخلی. در حالی که شاه و اطرافیانش از "دروازه‌های تمدن بزرگ" سخن می‌گویند و مجلس در چاپلوسی از یکدیگر سبقت می‌جوید، مردمِ ایران با نایابیِ قند و روغن و سیمان دست‌وپنجه نرم می‌کنند.
علم که از نزدیک شاهدِ این تناقضِ عظیم است، با ناامیدی می‌نویسد: «فتوحات نفتی کوچک‌ترین تأثیری در آنها نداشته است.»
علم در این صفحات، با صداقتی بی‌امان (حتی نسبت به خود)، تصویری از شاهی را ترسیم می‌کند که در اوجِ قدرت، بیش از پیش از واقعیت دور می‌شود. او به شاه هشدار می‌دهد که اگر این روند ادامه یابد، «همه بی‌تفاوت می‌شوند» و «کشور را پایگاه محکمی در دل مردم باقی نمی‌ماند.» اما شاه، که به گزارشاتِ دروغینِ دولت و چاپلوسیِ اطرافیان عادت کرده، این هشدارها را نادیده می‌گیرد.
این روایت، روایتِ مردی است که از نزدیک شاهدِ زایشِ غروری بی‌حساب بود که بعدها به فروپاشیِ تمام آرزوهایش انجامید. خواندنِ این جلد، به خصوص برای علاقه‌مندان به تاریخِ اقتصادی و سیاسیِ ایران، تجربه‌ای بی‌نظیر است؛ چراکه نشان می‌دهد چگونه می‌توان در اوجِ قدرت، از حقیقتِ زندگیِ مردم این‌چنین دور شد و سرنوشتِ کشوری را به دستِ غرور و چاپلوسی سپرد.
Profile Image for SA®A .
317 reviews392 followers
Read
December 15, 2012
جلد سوم یادداشتهای علم به همت علینقی عالیخانی مربوط به اتفاقات سال 1352 است.
در این سال تحولاتی همچون افزایش چشمگیر قیمت جهانی نفت و برعکس کاهش رضایت مردم از دولت هویدا و شاهنشاه ، تورم و کمبود برخی کالاها مورد توجه است که اینها زمزمه هایی از آغاز اعتراضات خیابانی دانشجویان و مردم را هم در پی دارد.
گرچه علم با همه ی علاقه و نوکر صفتی اش نسبت به پیشوایش محمدرضا پهلوی، بارها تعامل میان شاه و مردم و در جریان قرار دادن و مشارکت دادن آنها در تلاشها و دستاوردهای کشور را درخاست دارد اما گوش شاه برخلاف تأیید ظاهری به این موارد بدهکار نیست.
و به قول خود علم که بارها در نوشته هایش می گوید:

!الملکُ عقیم


:بریده هایی از این جلد


"
شاهنشاه در اداره کشور نوع مخصوص خودشان را دارند که ملائک آسمان هم نمی توانند سر درآورند.مثلن رییس شرکت نفت چرا نباید در مذاکرات نفت وارد بشود؟خدا می داند و شاه بس!"ا

"
یکشنبه عید فطر سلام خاص بود.هیئت دولت و هیئت رئیسه مجلسین شرفیاب شدند.رئیس مجلس شورای ملی(در تبریک خود) طرفداری از برادران مسلمان در جنگ کرد.شاهنشاه برآشفتند.در گوش او فرمودند:این برادران بزرگترین دشمنان ما هستند.خودتان نمی دانید.بعد که به اتاق خصوصی رفتیم،به من فرمودند،این مسلمان بازی را هم نمی دانم که مد کرده است.فرمودند:من خودم مسلمانم ولی این عرب بازی خطرناک است،چنانکه می دانی من مسلمان فناتیک هم هستم ولی این چه کار به عرب بازی دارد؟"ا


:و از عملکردهای باهوشانه ی اسدالله علم


"
من باب مثال خانم رزم آرا همسر نخست وزیر اسبق تقاضا داده بود که اتومبیلی برای خودش از طریق دربار بدون تشریفات گمرکی وارد کند.پریروز به عرض رساندم.رد فرمودند.دو روز صبر کردم و امروز به این صورت به عرض رساندم که اتومبیل خانم مرحوم رزم آرا را پریروز مرحمت نفرمودید . صحیح هم بود و معنی ندارد که ایشان اتومبیل برای خودش بیاورد و از معافیت گمرکی دربار استفاده کند.حال اگر اراده مبارک تعلق گیرد،اتومبیل برای دربار بیاید ، بعد شاهنشاه به او ببخشد.یک بخشش شاهانه خاهد بود.گو اینکه اصل پول اتومبیل را خود او می دهد.فرمودند این عیبی ندارد!به هر صورت کار انجام گرفت ولی طریق آن تفاوت کرد.اولاً اصل امر شاهنشاه را منطبق و دلیل و عقل دانستم و بعد حس بخشندگی شاه را تحریک کردم و کار درست شد!"ا



Profile Image for Ali.
Author 17 books686 followers
August 20, 2007
اسدالله علم از یک خانواده ی فئودال دوران قاجار بود (پدرش شوکت الدوله ی اعلم شیرازی) و خود تا آخر عمر زمیندار باقی ماند و بخش های وسیعی از بجنورد و قائنات در تیول مزارع زعفران او بود. علم از همپالکی های دوران جوانی محمدرضا پهلوی بود و تا آخر عمر، که در آستانه ی انقلاب به بیماری سرطان درگذشت، در پست های مختلف استانداری، ریاست دانشگاه، وزارت و نخست وزیری و وزارت دربار، همان گونه که خود همیشه می گفت؛ "غلام جان نثار اعلیحضرت" باقی ماند. خاطرات علم یک شگفتی ست که از زبان یک "چاکر خانه زاد" و برای سال ها در پنهان نوشته شده و حاوی نکات جالب و بکری ست، به ویژه در مورد خاندان پهلوی و اوضاع آن روزگاران. دید ساده و در عین حال نگاه روستایی از پس پشت کلمات و مطالب دیده می شود. با این وجود کسی که علم را بشناسد هرگز باور نمی کند که این همه واقعیت را به این آشکاری و تا اندازه ای بدون دروغ و ریا در خاطراتش مطرح کرده باشد. علم خود این خاطرات را در زنده بودن به دکتر عالیخانی سپرده و خواسته است تا پس از مرگش چاپ شود. اشکال بزرگ آنجاست که در ایران ترجمه ای از نسخه ی انگلیسی این کتاب چاپ شده که به قول عالیخانی ویراستار کتاب، چندان مطمئن نیست. چندی بعد، نسخه ی دیگری در چهار جلد به ویراستاری دکتر علینقی عالیخانی نیز به فارسی منتشر شد که بنظر سالم تر از نسخه ی ترجمه می رسد.
Displaying 1 - 4 of 4 reviews