سید مهدی موسوی (زاده ۱۳۵۵ در تهران) شاعر و نویسنده ایرانی و بنیانگذار جریانی به نام «غزل پست مدرن» در ایران است شعرهای او علی رغم محبوبیت در بین جوانان در دهه هفتاد و هشتاد، با مخالفت حکومت روبرو بود که منجر به بارها بازداشت و حکم نه سال زندان و ۹۹ ضربه شلاق برای او شد.
از آثار مطرح او میتوان کتاب «فرشتهها خودکشی کردند» را نام برد. یکی از فعالیتهای مهم او ایجاد کارگاههای شعر و داستان در شهرهای مختلف ایران نظیر کرج، تهران، شاهرود، مشهد و... در طی سالهای ۱۳۷۶ تا سال ۱۳۸۸ بودهاست، که همین مسئله را عامل محبوبیت او در آن مقطع زمانی برمیشمرند. از شاگردان او می توان به فاطمه اختصاری، محسن عاصی، محمد حسینی مقدم، الهام میزبان، مونا زنده دل، آناهیتا اوستایی و حامد داراب اشاره نمود. کارگاههای او پس از دستگیری اش در سال ۱۳۸۹ تعطیل شد.
همچنین او در سالهای ۱۳۸۶ و ۱۳۸۷ سردبیری نشریهٔ «همین فردا بود» را به عهده داشت
خوانندگان بسیاری همچون ستار، آرش سبحانی، حامد نیکپی، رعنا منصور، شاهین نجفی، نوید زردی و آریا آرامنژاد اشعار او را به صورت موزیک اجرا کردهاند.
شاملو میگفت پدرم به خدا اعتقاد نداشت به حضرت ابوالفضل اعتقاد داشت.خب خب خب بگذریم.بلاخره گاها این شعر ها هم میطلبه ،آخ غم نان.
و اگر من کتابی رو بنویسم قطعا نَه به پدر آشغالم تقدیمش میکنم و نَه به مادرم که هرچه میکشم از اوست_و نَه به باکری و همتی-معتمدی و صنایی و سهرابی...
شعر های دفاع مقدسی مهدی موسوی،در نمایشگاه کتاب تهران شرکت کرد از طریق انتشارات فصل پنجم. این واقعه رو با مصاحبه، های تایمز با بوکوفسکی براتون شرح میدم: های تایمز: {شنیده ام که کتاب هایت را در چند دانشگاه تدریس میکنند،از کتابهایت استفاده میکنند چه حسی داری؟}
بوکاوسکی: {احساس خوبی ندارم ،معنیش این است که به اندازه تدریس شدن بی خطری.اگر اینطور میگویند فکر کنم بهتر باشد یکم باید گاز را بیشتر بگیرم.نمیخواهم مردم به من برسند،بین خودم و آنها فاصله زیادی میخواهم.}
شاید این جملات احمقانه باشه برای کسی که تو مصاحبش میگه حجم کتاب رو کم کردم تا همه بتونن بخرن.
یا بقول بوکوفسکی : {بیشتر آنهایی که در زمان خودشان به نام و شهرت میرسند،اجرا کنندگانی میان مایه اند.}
پدرم اسمش هرچه بود،بود ولی رامین نبود . محمود بود. هیچوقت هم سعی نکردم ازش بنویسم فکر کنم برای کسی مهم نباشه ،اما شاید روزی ازش نوشتم و ساندیسی برای دفاع مقدس باز کردم بلکه کتاب هام فروش بره و بگن سرش به سنگ خورده...
بقول عالیجناب سلین:
بین واقعی ها،اصیل ها و آدمهای مشنگ فقط یک تفاوت وجود دارد و آن اینکه، کجا باشند.
و برای من این جمله یعنی اگه خواستی اینور باشی خب باش ولی مشنگی، بنابر ادعای خدایم.حسین و یزید برابرن.
حرف آخر: واقعا حیف این همه کاغذ ،پول و باز هم افسوس که امتیاز منفی نداره . باشد که شاید همتی ها و باکری ها و معتمدی ها و فهمیده ها و نفهمیده ها از این کتاب خوششان بیاید مخصوصا آخر های کتاب ):
عقاب عاشـق خانه! بدون پر برگشت غریب رفت، غریبانــه تـر پدر برگشت رسید و دستش را، رو ی زنگ خانه گذاشت طلوع کرد دوباره ستاره ای که نداشت! دوید مادر و در چشـم های او نِگریست -«سلام... » بعد درآن بازوان خسته گریست که تشنه است کویـــری کــــه در تنش دارد که هفت سال و دو ماه است که عطش دارد کدام سِحر، کدامین خزان اسیرت کرد کدام برف به مویت نشست و پیرت کرد که هفت سال غم انگیز بی صدا بودی چقدر خواندمت امّـا... بگو کجا بودی؟! همین که چشم گشودم به... مرد خانه نبود رسید نامه ات امّـــا... نـــه! عاشقـــانه نبود حدیث غمزه ی لیلا و مرگ مجنون بود رسید نامه ات امّــا وصیّت خـــون بود نگاه کن پسرت را که شکل درد شده که هفت سال شکست ست تا که مرد شده! که رفت شوکت خورشید و سایه ها ماندند تــو کـــوچ کردی و با مـــا کنایه هــــا ماندند که هیچ حرف جدیدی به غیر غم نزدیم فقط کنــایه شنیدیم و -آه!- دم نزدیــــم نمرده بودی و پر می زدند کرکس ها به خواستگاری من آمدند ناکس ها! شکنجه دیدی و اینجا از عافیت گفتند نمرده بـــودی و صد بار تسلیت گفتند تمــام شهر گرفتار ترس و بیــم شدند تو زنده بودی و این بچّه ها یتیم شدند هر آنکه ماند گرفتـــار واژه ی «خود » شد تو رفتی از برِ ما و هر آنچه می شد، شد!! بــه بـــاد طعنه گرفتند کــار ِ مَردَم را سکوت کردم و خوردم صدای دردم را منـی کـــه مونس رنــــج دقایقت بـــودم سکوت کردم و ماندم... که عاشقت بودم!! » نگـــاه کردم و دیدم پدر سرش خـم بود نه! غم نداشت، پدر واقعاً خود غم بود!! پدر شکستن ابری میان هق هق بود پدر اگرچــه غریبه، هنـــوز عاشق بود
چقدر قابل لمس بودن تمومِ واژه ها، و چقدر برام عجیبه که این اشعار رو درست بعد از «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» خوندم؛ انگار وقتش بود یادگارهای بعد از جنگ رو بشنوم. دلم میخواد این کتاب رو در این شعرش خلاصه کنم... برای تو که مرا بیش و بیشتر بودی صدایِ اطمینان، روی قفلِ در بودی
برای تو که تمامِ خوب های منی برای تو که خلاصه کنم: پدر بودی
تمامِ عشق، تمامِ زمان، تمامِ زمین... تمامِ شعر من و اشک های مختصرم
تمامِ آنچه که باید، تمامِ آنچه که نیست برای خوب ترین واژه ی جهان: پدرم!
حتی پلاک خانه را.../ سید مهدی موسوی/ نشر فصل پنجم/ چاپ اول 1391/ تاریخ تموم کردن کتاب: پنج شنبه 7 بهمن 1395 مجموعه شعری بسیار قوی که موضوع تمامی شعرها مربوط به دوران جنگ هشت ساله است. شعرها بسیار تاثیرگذارند و برای من که در آن دوران زندگی نکرده ام، تصاویر قوی ای را ایجاد کرد و شاید اندکی بیشتر از قبل حالشان را درک کنم... حالِ تمام آن ها که به گونه ای با جنگ درگیر بوده اند. شعرها متنوعند و با اینکه همگی حول موضوع جنگ هستند اما درباره ی ابعاد مختلف آن سروده شده اند... محبوب ترین شعر کتاب برای من شعری است که پدری از جنگ برگشته و زندگی بعد از برگشت پسر و حس و حال اعضای خانواده را توصیف می کند. کتاب فوق العاده ای است. بیشتر از قبل علاقه مند شدم که شعر های بیشتری از سید مهدی موسوی بخوانم. به نظرم شعرهاش خاص هستن.
فضای این کتاب با روحیات دکتر موسوی متفاوت است؛به طوری که قبل از تحویل گرفتن کتاب پرسیدم:"جناب مطمءنید کتاب اثر دکتر موسوی خودمان است؟!"و ایشان گفتند بلی؛اما فضای کتاب،کمی عجیب است...